سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت29 هیچ وقت تاریخ و روز عقدمونو فراموش نمیکنم….اول تیر ماه سال۶۳ توی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت30
آخر شب دیدم خاله ها ی هما با مامانش منو نگاه میکنند و درگوشی حرف میزنند،با خودم گفتم:یعنی چی میگند؟؟؟نکنه حرف وحدیثی در اومده؟؟یهو مادر هما بلند شد و رفت داخل یکی از اتاقها…از لای در دیدم که یه رختخوابی رو اونجا پهن کرد….یه بالشت و لحاف با روکش مخمل قرمز هم گذاشت….مونده بودم چرا یه دست رختخواب پهن کرده؟؟یعنی کی میخواهد اونجا بخوابه….توی همین فکرا بودم که مادر هما بسمتم اومد و گفت:پسرم!!جای خوابتو اماده کردم ،،میتونی بری اونجا استراحت کنی…به اتاق رفتم و بی حال و بی حوصله کت و شلوارمو دراوردم و لباس راحتی که اونجا برام گذاشته بودند رو پوشیدم و خیره شدم به رختخواب پهن شده….همینطور که گوشه ی اتاق نشسته بودم و نگاه میکردم یهو در زدندخودمو جمع وجور کردم و گفتم:بفرمایید…در باز شد و هما با لپهای گل انداخته وارد اتاق شد….یه لحظه خوشحال شدم که با ورود .مادرش پشت سرش حالم گرفته شد…تا مادرشو دیدم سریع از جام بلند شدم و ایستادم……مامان هما اومد جلو و دست منو و هما رو گرفت و دست مارو روی هم گذاشت و گفت:خوشبخت بشید…..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت30 آخر شب دیدم خاله ها ی هما با مامانش منو نگاه میکنند و درگوشی حر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت31
از اون شب دیگه یا هما خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا،زمان جنگ بود و برای جبهه نیرو میخواستند و چون من عاشق ایران بودم چهار ماه بعداز عقدمون داوطلب عازم جبهه شدم،دوری از هما برامخیلی سخت بود ..اون هم بیشتر از من بی تابی میکرد ولی دفاع از کشور از نظر من دفاع از ناموس بود و باید تحمل میکردم.هر ۴۰روز یکبار ،،یکهفته مرخصی میومدم و خانواده و هما رو میدیدم و برمیگشتم.بالاخره سال ۶۵منو هما به اصرار پدر هما عروسی کردیم و مثل برادرام توی یکی از اتاقهای خونه ی بابا زندگی مشترکمون شروع شد…شش سال گذشت…در طول این شش سال خدا بهم یه دختر و یه پسر داده بود و سومی هم تو راه بود.برادرام هم هر کدوم ۲-۳تا بچه داشتند اما تهمینه یه دونه بچه داشت و طفلک دیگه نتونسته بود باردار بشه،خیلی دوا ودرمون کرد ولی نتونست یه بچه دیگه بیاره بگذریم….من از زندگیم راضی بودم و در آمد کشاورزی هم خوب بود و کلی پس انداز کرده بودم تا زودتر یه خونه بسازم و مستقل بشم…..برادرام هم در حال ساخت خونه برای خودشون بودند………..
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣خوشبختی مکان و شرایط نیست !
احساسی است که باید آن را بلد شد .
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و
تمامِ احساس هایِ دیگر ...
برایِ غمگین نبودن ، باید
بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ،
باید بخواهی که خوشبخت باشی ...
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و
موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن .
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد/دکتر الهی قمشه ای
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت31 از اون شب دیگه یا هما خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا،زمان جنگ ب
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت32
همیشه غروب با دست و پای گلی و لباسهای عرق کرده از زمینهای کشاورزی برمیگشتم خونه(کار کشاورزی واقعا سخت و طاقت فرساست) و تا از در حیاط وارد میشدم دختر و پسرم با سرعت می دویدند سمت من….خیلی ذوق داشتم و بچه هامو میپرستیدم…خلاصه بچه ی سوم هم بدنیا اومد و خدا بهم یه دختر خوشگل و ظریفی داد….اسمشو لعیا گذاشتیم اما نمیدونم چرا لعیا اروم و قرار نداشت و همش گریه میکرد….مادرامو به هما میگفتند:حتما سردی میخوری و بچه سردیش میشه…چایی نبات بخور تا شیرت گرم شه….یه سره دست هما چایی نبات بود تا شاید گریه های لعیا کمتر بشه اما کار ساز نبود و گریه امون بچه رو بریده بود..،تصمیم گرفتیم ببریم شهر پیش دکتر… هر دکتری بردیم متوجه ی درد این بچه نشدند و همچنان در حال گریه کردن بود….گذشت و لعیا یک ماهه شد….یه روز اینقدر گریه کرد و کرد تا کبود شد..بقدری از حال بچه ناراحت شدم که زود به هما گفتم:بلند شو….بلندشو …..حاضر شو که بچه هلاک شد…..باید ببریمش تهران پیش دکتر…..،
#زوجین_بدانند
❌لطفا توي فضاي مردانه يا زنانه ي همسرت سرك نكش ❌
هیچ کس نباید فضای شخصی همسرش را از او بگیرد
به این خاطر که نمیتواند جای خالی آن فضای گرفته شده را پر کند
مثلا، مرد دوستانی دارد که در ارتباط با آنها جوک میگوید، تفریحات مردانه میکند و حالش خوب میشود.
وقتی زنی بخواهد این فضای «منِ» مرد را حذف کند، خودش نمیتواندن جایگزینی برای آن باشد
در مورد زنان هم همین بحث صادق است.
زنان هم فضاهایی دارند که مختص به خودشان وفضای «من» خودشان است.
مثلا حرف هایی مطلقا زنانه هستند
" بچه ها میگم فردا دامن آبی مو بپوشم بهتره یا قرمزه رو؟"
مردها به این حرف ها میگویند، حرف های خاله زنکی اما واقعیتش این است که اینها از آن دسته حرف هایی است که در فضای مردانه نمیگنجد
مرد نباید این فضا را از همسرش بگیرد، چون خودش نمیتواند جایگزینی برای آن باشد
زن ها در همین مدل حرف هایشان هم کلی انرژی عاطفی رد و بدل می کنند که مردها هیچ وقت نمی توانند چنین کاری بکنند.
قدرش رانمیدانند.
همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟
یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم،
من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی…
گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی … این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی…
بی اختیار این حرف را زدم.. این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست…
بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،
در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد … نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم…
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام…
هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام …
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را…
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود…
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر ،
نه… شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،
اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..
بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت …
من اما…آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت…
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،…
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم …
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد…
حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد…
حالا فهميدم، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد.
بايد بیشتر مواظب حرفها بود. که گاهی-چقدر زود دیر میشود…/
یکی امروز طلاق گرفته، یکی امروز ازدواج کرده ، هردو برای خوشبختی گامی برداشتن!
یکی امروز از کارش استعفا داده، یکی بالاخره استخدام شده ، هردو فصل جدیدی و شروع کردن!
یکی آخر هفته تو بار خوش میگذرونه، یکی آخر هفته کتاب میخونه ، به هرکی یجور خوش میگذره!
یکی خوشحاله که وزنش زیاد شده، یکی خوشحاله که وزن کم کرده ، همه برای نتیجه یکسان تلاش نمیکنن!
ما برای احساس خوشبختی مجبور نیستیم مثل هم باشیم، هرکس مسیر خودشو داره
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت32 همیشه غروب با دست و پای گلی و لباسهای عرق کرده از زمینهای کشاو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت33
به هما گفتم زود حاضرشو ،دکترای اینجا نمیفهمن که درد این بچه چیه…سریع حاضرشو تا بچه تلف نشده…درسته که بابای سه تا بچه بودم اما تجربه ایی نداشتم چون خودم هم یه جوون ۲۶-۲۷ ساله بودم و نمیدونستم چیکار کنم؟؟هما در حالیکه بخاطر لعیا گریه میکرد زود حاضر شد….من هم بچه ها رو بردم اتاق مامان و بابا و سپردم به اونا و لعیا رو بغل کردم و شبونه حرکت کردیم بسمت تهران..تمام مسیر رو بچه یا خواب بود یا گریه میکرد و صدای مسافرای اتوبوس رو در اورده بود…به هر سختی بود صبح رسیدیم تهران…از همون ترمینال شروع کردم به پرس و جو بابت دکتر اطفال..در نهایت رسیدیم به بیمارستان اطفال دکتر قریب…وقتی داخل درمانگاه شدیم ،،،دکتر لعیا رو معاینه کرد و گفت:ظاهرا مشکلی نداره…چرا اوردید بیمارستان؟؟همون لحظه لعیا از خواب بیدار شد و دوباره شروع به گریه کرد…من برای اقای دکتر توضیح دادم و گفتم: یک هفته بعداز تولد همین بوده و مدام گریه میکرد…..رفته رفته گریه هاش شدیدتر شد جوری که حتی دیشب صورتش کبود شد………..
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.