سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت۱ . وسط حیاط خونه آقا بزرگ ایستاده بودم حیاطی که یه زمانی باغچه ه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت۲
.
خانم بزرگ گفت :
لنگ ظهر شد بلند شید دخترا امروز نته باباتون میان دنبالتون برگردید خونه هاتون !
صدای من و زری همزمان بلند شد که :
نههههه!!!!
مریم هم از جا پرید و هاج و واج نگاهمون میکرد خانم بزرگ زد زیر خنده و گفت :
فقط قیافه مریم رو !!!
و من و زری هم خندیدیم خانم بزرگ لبخندش رو قائم کرد و گفت:
پاشید وسایلتون رو جمع کنید که الانه از راه برسن میدونید که باباهاتون حوصله ندارن
سه تایی دمغ وسط رختخوابها نشستیم و زری که از من و مریم بزرگتر بود گفت :
چی میشد این ننه باباهای ما ،ما رو ول کنن همینجا به بچه های دیگه اشون برسن ؟!
مریم همونطور خواب آلود گفت:
از بس بدجنسن
زری دختر عمه شمسی بود شوهر عمه شمسی مرد بد اخلاقی بود و هیچکس دلخوشی ازش نداشت هیچکس دوست نداشت توی جمع ها با شوهر عمه شمسی روبرو بشه یا باهاش نشست و برخاستی داشته باشه ولی خانم بزرگ همیشه میگفت :
به خاطر شمسی باید کوتاه اومد نمیشه که بچه ام رو تنها رها کنم توی دستهای اون گرگ
همه جا از همه میخواست که به خاطر عمه شمسی کوتاه بیان در برابر رفتارهای شوهرش، زری بجه آخر عمه شمسی بود و بیشتر هم با من و مریم بود دو سالی از ما بزرگتر بود هیچوقت دوست نداشت خونه خودشون باشه و چون باباش اجازه نمیداد خونه ما و عمو کمال بمونه تابستونها رو بیشتر مواقع خونه آقا بزرگ و خانم بزرگ میموندیم تا زری هم کنارمون باشه
خونه آقا بزرگ یه خونه باغ بزرگ بود که یه کمی خارج از شهر بود و همین باعث میشد که از اون هیاهو و سرو صدا دور باشه.. من اونجا رو خیلی دوست داشتم هم خونه رو هم خود آقا بزرگ و خانم بزرگ رو بیشتر تعطیلات تابستون ماها توی اون خونه باغ میگذشت بیشتر هم ما سه تا دختر ...بقیه آخر هفته ها می اومدن و بعدم برمیگشتن خونه خودشون
مریم هم دختر عموم بود اونم بچه آخر خونشون بود فاصله سنی زیادی با خواهر برادر هاش داشت و همین باعث میشود زیاد با اونها اخت نباشه ...من و مریم همسن بودیم با این تفاوت که من بچه اول خونه بودم و دو تا برادر کوچیکتر از خودم داشتم یه جورایی حس بزرگ بودن و مستقل بودن توی وجود من بیشتر از زری و مریم بود
با دخترا اون روز لحاف و تشکها رو جمع کردیم و چیدیم روی رختخوابهای خانم بزرگ
♥️❄️
💫
#چطور_از_همسرمان_انتقاد_کنیم❓
🏷توجه داشته باشید که کلّیت فضای سخن ما با #همسرمان باید به گونه ای باشد که بر دل همسر بنشیند.
او نباید احساس کند که ما آمده ایم تا از همه ی محاسن او چشم پوشی کنیم و تنها دست بر نقطه ضعف او بگذاریم.
#باید فضایی که ایجاد می کنیم از فضای بدبینی، عیب جویی یا مچ گیری فاصله داشته باشد؛ #باید فضای محبت و عشق و صفا و صمیمیمت باشد. مثلاً با به کار بردن چنین عباراتی: «تو چقدر خوبی! چقدر صبوری! من افتخار می کنم که خدا چنین همسری نصیب من کرده است!»
🏷یک فضای #دلنشین فراهم کنیم و در اثنایی که شخص سرمست از تعریف های ماست، نقد و تذکّراتمان را در میان سخنان دلنشین خود بگنجانیم، تا هم به همسرمان آسیب روحی وارد نکنیم و هم تذکّراتمان بیشترین تأثیر را داشته باشد.
🌱امام حسین (علیه السلام) در روایتی می فرماید: «از نشانه های انسان عالم آن است که خود را در معرض نقد دیگران قرار دهد»
🏷#اگر_همسر شما، درخواست نقد شدن خود را از شما نمی کند، شما پیش قدم شوید و از او این درخواست را داشته باشید.
#غالباً بعد از تکرار چندین و چند باره ی چنین عملکردی از سوی شما، همسرتان ترغیب می شود که از شما بخواهد که معایبش را به او گوشزد کنید. اما مهمترین نکته این است که آینه گونه عمل کنیم؛ #یعنی عیوب را در خلوت و تنهایی و نه کوچک تر و نه بزرگ تر از آنچه که هستند به نمایش بگذاریم.
🏷#یادآوری شأن انسانی فرد؛ ذکر نعمت هایی که خدا به او داده است؛ بیان کمالاتی که او دارد، همه و همه مقدّماتی است که او را برای تحمّل انتقاد آماده می کند.
«تو این نقاط مثبت را داری. ببین زندگی ما با چه شیرینی شروع شده است! یادت هست کمی تأخیر در مراحل خواستگاری، چقدر هر دویمان را نگران کرد؛ اما بالاخره خدا ما را به هم رساند و اکنون چقدر زندگی مان دلچسب است! حالا یک غده ی کوچکی هست که زندگی شادمان را تهدید می کند و این غده باید خارج شود. اگر این غده را زود خارج نکنیم، بزرگ و بزرگ تر می شود و به زندگی شیرنمان لطمه می زند.»
به کار بردن چنین عبارات از مقدماتی است که همسرمان را آماده ی پذیرش انتقادهای ما می کند.
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️مردی که برای همسر و خانواده سهل میگیره حساب روز قیامتش آسان میشه/دکتر غلامی
🎥#دکتر_غلامی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
#داستان
پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید..
دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری..
پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند.
دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام.
شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم..
مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند..
پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست.
آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم.
آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند
آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم.
آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند..
شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد.
این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت۲ . خانم بزرگ گفت : لنگ ظهر شد بلند شید دخترا امروز نته باباتون م
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت3
.
خانم بزرگ از همون بیرون صدا زد :
زود بیاین دخترا
زری غر زد :
والا این خانم بزگ هم انگار دلش میخواد از دست ما راحت بشه هی میگه زود باشید زود باشید
با اخم وتخم سر سفره صبحانه نشستیم و بعد رفتیم وسایلمون روجمع کنیم خانم بزرگ سه تا بچه داشت کلا!!! اولی عمو کمال بود بابای مریم که خودش ۵ تا بچه داشت بعدش عمه شمسی بود که اونم ۶ تا بچه داشت و بعد بابای من با کلی اختلاف سن از خواهر و برادرش بود که ماهم سه تا بچه بودیم خانم بزرگ تعریف میکرد که :
وقتی شوهرم دادن فقط ۹ سالم بود هیچی از ازدواج و اینا نمیدونستم حتی چند روزی که موندم گفتم میخوام برگردم خونمون... خدایی بود که اقابزرگتون آدم با انصافی بود و کاری به کارم نداشت خیلی طول کشید تا بچه دار شدم تا حدی که مادرشوهرم میخواست هوو بیاره برام ولی آقا بزرگتون نگذاشت و گفت؛ زنم بجه ساله بچه دارم میشه !!!بعد از چند سال خدا کمال و شمسی رو بهم داد پیش خودم میگفتم اونقدری دور شوهرم رو پر از بچه میکنم که دیگه مادرشوهرم نتونه حرف بزنه ...ولی خدا نخواست و بعد از کمال و شمسی دیگه بچه دار نشدم ولی اقا بزرگتون کلامی حرف نمیزد در این باره تا اینکه شمسی که ۱۴ ساله بود خدا جمال رو بهم داد
این حرفا رو برای ماها میگفت ولی انگار با خودش حرف میزد ولی همیشه ناراحت بود که چرا به بقول خودش نتونسته دور شوهرش رو پر از بچه بکنه گاهی این حرف رو جلو آقا بزرگ کیزد و آقا بزرگ میگفت :
کار نکرده تو رو بچه هات کردن نگاه کن عین مور و ملخ نوه ریخته
بعد هم خودش به حرف خودش میخندید ...ما و عمو کمال توی یه خونه زندگی میکردیم عمو کمال وضع مالی خوبی داشت بابای منهم بد نبود ولی خب عمو کمال سالها کار گرده بود و مال و منال داشت برای همین وقتی بابام زن میگیره و از خونه باغ میاد بیرون نمیذاره خونه اجاره کنه و طبقه بالای خونه خودش رو بهش میده تا زندگی کنه
مامان و زنعمو هم با اینکه جاری بودن ولی باهم خوب کنار می اومدن و این باعث خوشحالی یود برای برادرها ....غیراز برادرها من و مریم هم خیلی خیلی خوشحال بودیم که با هم توی یه خونه هستیم هیچوقت هم تنها نبودیم یا من خونه عمو کمال بودم یا مریم خونه ما بود و زری از این بابت ناراحت بود میگفت :
کاش منهم بچه باباهای شما بودم !
خونه عمه با ما فاصله زیادی نداشت ولی شوهر عمه اجازه نمیداد که زری بیاد و زیاد بمونه زری میگفت :
بابام میگه تو خونه ای که پسر بزرگ هست دختر بزرگ نباید بره موندگار بشه عیبه مردم چی میگن !.
♥️🌱🌸🌿
🌿
🌸
🌱
♥️
باباها همهشان عاشقند...
#باید خیلی عاشق باشی که از خواب و تفریحت بزنی و سختیِ کار بیوقفه را به جان بخری تا خانوادهات در آرامش و رفاه باشند. که حاصل یک ماه تلاش شبانه روزیات را یک شبه با شور و اشتیاق، برای شادی خانوادهات خرج کنی و حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکنی، که کِیف کنی از این که تمام حاصل چندماه کار و #تلاشت را گوشواره کردهای برای دخترت، دوچرخه کردهای برای پسرت و یا انگشتری برای قدردانی از #همسرت.
🌱#باید_عاشق_باشی که هر سال عید برای همهی خانواده کفش و لباس بگیری و به خودت که رسید بگویی "من لباس نمیخوام، همینها که دارم کافیست." که اصرار کنند و انکار کنی. بعد هم با لبخند رضایتی به لب، #ذوق بچههات را در لباسهای نو تماشا کنی و برای شادیهای بعدیشان برنامه بچینی.
باید خیلی عاشق باشی که چندماه با تمام توانت و بیشتر از همیشه تلاش کنی، با سختی و ناملایمتیهای زمانه بجنگی تا در نهایت، یکبار دست خانواده را بگیری و یک وری ببریشان و یک خاطرهی خوب به آلبوم خاطرههاشان اضافه کنی. بابا که باشی خودت را در قبال حالِ خانواده مسئول میدانی، که #دلخوشی به لبخندهاشان، به اینکه امنیتی در نهایت نا امنی و تکیهگاهترینی برای کسانی که روی آغوش پدرانهات حساب کردهاند.
🌱 #باید بابا باشی و عاشق؛ که تمام دغدغه و اولویتت خوشبختی و شادی خانوادهات باشد. که تمام حواس مردانهات جمعِ دلخوشی بچهها و آرامش مامان بچهها باشد.
باباها از خودگذشتهترین و عاشقترین موجودات دوستداشتنی و سبیلدار جهانند.
هدایت شده از ساماندهی مهاجرین
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 روایتهای ناشنیده از آینده افغانستان❗️
🔹خراسان بزرگ و یاران #مهدی موعود!
🔹آیا میدانستید ۱۸ نفر از یاران مهدی موعود (عج) از دیار هرات #افغانستان خواهند بود؟
🔹اهل خراسان بزرگ بار دیگر افتخار خواهند آفرید!
📌تماشای این ویدیو را از دست ندهید تا از حقیقتهای شگفتانگیز پرده بردارید!
#اخراج_افغانی_مطالبه_عبری
کانال ساماندهی مهاجرین👇👇
@samandehi_afg
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقت خداوند به موسی گفت :
برو از شیطان یه چیزی یاد بگیر
موسی بهش برخورد گفت من برم پیغمبر خدا از شیطان یادبگیرم
گفت برو اشکالی نداره..../دکتر الهی قمشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت3 . خانم بزرگ از همون بیرون صدا زد : زود بیاین دخترا زری غر زد :
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت4
.
شوهر عمه با پسرهای عمو کمال بود عمو کمال سه تا پسر داشت که بزرگترینشون اونموقع سربازی رو تموم کرده بود و عمو براش مغازه ای باز کرده بود تا بتونه کارخودش رو داشته باشه و دو تای دیگه هم بالاخره بزرگتر از ماها بودن و شوهر عمه نمیگذاشت زری جدای از مامانش بیاد خونه ما ...خونه آقا بزرگ رو به این خاطر اجازه میداد که کسی غیر از ما دوتا دختر نبود
اون روز وقتی صدای ماشین عمو کمال اومد هر سه تایی بغ کرده وسایلمون رو برداشتم و رفتیم بیرون... خانه بزرگ مثل همیشه که موقع ورود و خروج بچه هاش خوشحال ترین آدم روی زمین بود ماها رو بغل کرد و گفت :
حسابی آتیش هاتون رو سوزوندید برید که دیگه مدرسه ها داره باز میشه
گفتم :
چه بد دیگه نمیتونیم بیایم برا موندن تا عید نوروز !
سرم رو بوسید و گفت :
تا چشم رو هم بذاری عید نوروزه
آقا بزرگ با عمو کمال سلام علیک کرد خانم بزرگ گفت :
بیا مادر یه چایی بخور
_نه دیگه بریم تا ظهر نشده برسیم ظهر هوا گرمه
_باشه مادر مواظب خودت باش سلام به همه هم برسون
_بزرگیت رو میرسونم یالا بچه ها سوار بشید
سوار شدیم و عمو راه افتاد هر سه تا ساکت بودیم عمو کمال که مرد مهربونی بود نگاهی از اینه به پشت انداخت و گفت :
چیه چرا ساکتبد ؟موقع اومدن که خوب آتیش میسوزوندید
زری گفت :
ناراحتی داره دیگه البته برای اون دو تا نه برای من ...باید برم خونمون
_خب دایی خونتون رفتن که ناراحتی نداره
_داره !!!مگه شماها میخواید با بابای من زندگی کنید ؟اصلا تقصیر خانم بزرگه که مامانم رو شوهر داده به بابام وگرنه منم یه بابای مهربون داشتم
عمو کمال چیزی نگفت کمی که رفت گفت :
به جاش چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه اونجا باهمید
زری گفت :
دلم به همین خوشه
عمو کمال زری رو جلو خونشون پیاده کرد و رفتیم سمت خونه، موقع خداحافظی زری واقعا ناراحت بود برا همین گفتم :
کاش میشد زری رو میدزدیدیم می آوردیم خونه خودمون
عمو خندید و گفت:
دیگه چی؟؟؟ وروجک این فکرا از کجا به کله هاتون میزنه آخه؟ باباشه بدش رو که نمیخواد زری هم زیادی شورش میکنه..