eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.9هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
پیرمردی بود، که پس از پایان هر روزش از درد و از سختیهایش مینالید.. دوستی، از او پرسید: علت این همه درد چیست که از آن رنجوری.. پیرمرد گفت: دو بازشکاری دارم، که باید آنها را رام کنم،دوتا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، به هر سویی نروند. دوتا عقاب هم دارم که باید آنها را هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آن را حبس کرده ام. شیری، نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم.. مرد گفت: چه میگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر میشود انسانی اینهمه حیوان را باهم دریکجا جمع کند و مراقبت کند.. پیرمرد گفت: شوخی نمیکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست. آن دو باز شکاری🦉، چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آنها مراقبت کنم. آن دو خرگوش🐇 پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند آن دو عقاب🦅 نیز، دستان منند، که باید آنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم. آن مار🐍، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او، سر بزند.. شیر🦁، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد. این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده، و امانم را بریده.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت۲ . خانم بزرگ گفت : لنگ ظهر شد بلند شید دخترا امروز نته باباتون م
📜 🩷 . خانم بزرگ از همون بیرون صدا زد : زود بیاین دخترا زری غر زد : والا این خانم بزگ هم انگار دلش میخواد از دست ما راحت بشه هی میگه زود باشید زود باشید با اخم و‌تخم سر سفره صبحانه نشستیم و بعد رفتیم وسایلمون رو‌جمع کنیم خانم بزرگ سه تا بچه داشت کلا!!! اولی عمو کمال بود بابای مریم که خودش ۵ تا بچه داشت بعدش عمه شمسی بود که اونم ۶ تا بچه داشت و بعد بابای من با کلی اختلاف سن از خواهر و برادرش بود که ماهم سه تا بچه بودیم خانم بزرگ تعریف می‌کرد که : وقتی شوهرم دادن فقط ۹ سالم بود هیچی از ازدواج و اینا نمیدونستم حتی چند روزی که موندم گفتم میخوام برگردم خونمون... خدایی بود که اقابزرگتون آدم با انصافی بود و کاری به کارم نداشت خیلی طول کشید تا بچه دار شدم تا حدی که مادرشوهرم میخواست هوو بیاره برام ولی آقا بزرگتون نگذاشت و گفت؛ زنم بجه ساله بچه دارم میشه !!!بعد از چند سال خدا کمال و شمسی رو بهم داد پیش خودم میگفتم اونقدری دور شوهرم رو پر از بچه میکنم که دیگه مادرشوهرم نتونه حرف بزنه ...ولی خدا نخواست و بعد از کمال و شمسی دیگه بچه دار نشدم ولی اقا بزرگتون کلامی حرف نمیزد در این باره تا اینکه شمسی که ۱۴ ساله بود  خدا جمال رو بهم داد این حرفا رو برای ماها میگفت  ولی انگار با خودش حرف میزد ولی همیشه ناراحت بود که چرا به بقول خودش نتونسته دور شوهرش رو پر از بچه بکنه گاهی این حرف رو جلو آقا بزرگ کیزد و آقا بزرگ میگفت : کار نکرده تو رو بچه هات کردن نگاه کن عین مور و ملخ نوه ریخته بعد هم خودش به حرف خودش میخندید ...ما و عمو کمال توی یه خونه زندگی میکردیم عمو کمال وضع مالی خوبی داشت بابای منهم بد نبود ولی خب عمو کمال سالها کار گرده بود و مال و منال داشت برای همین وقتی بابام زن میگیره و از خونه باغ میاد بیرون نمیذاره خونه اجاره کنه و طبقه بالای خونه خودش رو بهش میده تا زندگی کنه مامان و زنعمو هم با اینکه جاری بودن ولی باهم خوب کنار می اومدن و این باعث خوشحالی یود برای برادرها ....غیراز برادرها من و مریم هم خیلی خیلی خوشحال بودیم که با هم توی یه خونه هستیم هیچوقت هم تنها نبودیم یا من خونه عمو کمال بودم یا مریم خونه ما بود و زری از این بابت ناراحت بود میگفت : کاش منهم بچه باباهای شما بودم ! خونه عمه با ما فاصله زیادی نداشت ولی شوهر عمه اجازه نمیداد که زری بیاد و زیاد بمونه زری میگفت : بابام میگه تو خونه ای که پسر بزرگ هست دختر بزرگ نباید بره موندگار بشه عیبه مردم چی میگن !.
♥️🌱🌸🌿 🌿 🌸 🌱 ♥️ باباها همه‌شان عاشقند... خیلی عاشق باشی که از خواب و تفریحت بزنی و سختیِ کار بی‌وقفه را به جان بخری تا خانواده‌ات در آرامش و رفاه باشند. که حاصل یک ماه تلاش شبانه روزی‌ات را یک شبه با شور و اشتیاق، برای شادی خانواده‌ات خرج کنی و حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکنی، که کِیف کنی از این که تمام حاصل چندماه کار و را گوشواره کرده‌ای برای دخترت، دوچرخه کرده‌ای برای پسرت و یا انگشتری برای قدردانی از . 🌱 که هر سال عید برای همه‌ی خانواده کفش و لباس بگیری و به خودت که رسید بگویی "من لباس نمی‌خوام، همین‌ها که دارم کافی‌ست." که اصرار کنند و انکار کنی. بعد هم با لبخند رضایتی به لب، بچه‌هات را در لباس‌های نو تماشا کنی و برای شادی‌های بعدی‌شان برنامه بچینی. باید خیلی عاشق باشی که چندماه با تمام توانت و بیشتر از همیشه تلاش کنی، با سختی و ناملایمتی‌های زمانه بجنگی تا در نهایت، یک‌بار دست خانواده را بگیری و یک وری ببری‌شان و یک خاطره‌ی خوب به آلبوم خاطره‌هاشان اضافه کنی. بابا که باشی خودت را در قبال حالِ خانواده مسئول می‌دانی، که به لبخند‌هاشان، به این‌که امنیتی در نهایت نا امنی و تکیه‌گاه‌ترینی برای کسانی که روی آغوش پدرانه‌ات حساب کرده‌اند. 🌱 بابا باشی و عاشق؛ که تمام دغدغه و اولویتت خوشبختی و شادی خانواده‌ات باشد. که تمام حواس مردانه‌ات جمعِ دلخوشی بچه‌ها و آرامش مامان بچه‌ها باشد. باباها از خودگذشته‌ترین و عاشق‌ترین موجودات دوست‌داشتنی و سبیل‌دار جهانند.
هدایت شده از ساماندهی مهاجرین
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 روایت‌های ناشنیده از آینده افغانستان❗️ 🔹خراسان بزرگ و یاران موعود! 🔹آیا می‌دانستید ۱۸ نفر از یاران مهدی موعود (عج) از دیار هرات خواهند بود؟ 🔹اهل خراسان بزرگ بار دیگر افتخار خواهند آفرید! 📌تماشای این ویدیو را از دست ندهید تا از حقیقت‌های شگفت‌انگیز پرده بردارید! کانال ساماندهی مهاجرین👇👇 @samandehi_afg
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقت خداوند به موسی گفت : برو از شیطان یه چیزی یاد بگیر موسی بهش برخورد گفت من برم پیغمبر خدا از شیطان یادبگیرم گفت برو اشکالی نداره..../دکتر الهی قمشه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت3 . خانم بزرگ از همون بیرون صدا زد : زود بیاین دخترا زری غر زد :
📜 🩷 . شوهر عمه با پسرهای عمو کمال بود عمو کمال سه تا پسر داشت که بزرگترینشون اونموقع سربازی رو تموم کرده بود و عمو براش مغازه ای باز کرده بود تا بتونه کارخودش رو داشته باشه و دو تای دیگه هم بالاخره بزرگتر از ماها بودن و شوهر عمه نمیگذاشت زری جدای از مامانش بیاد خونه ما ...خونه آقا بزرگ رو به این خاطر اجازه میداد که کسی غیر از ما دوتا دختر نبود  اون روز وقتی صدای ماشین عمو کمال اومد هر سه تایی بغ کرده وسایلمون رو برداشتم و رفتیم بیرون... خانه بزرگ مثل همیشه که موقع ورود و خروج بچه هاش خوشحال ترین آدم روی زمین بود ماها رو بغل کرد و گفت : حسابی آتیش هاتون رو سوزوندید  برید که دیگه مدرسه ها داره باز میشه گفتم : چه بد دیگه نمیتونیم بیایم برا موندن تا عید نوروز ! سرم رو بوسید و گفت : تا چشم رو هم بذاری عید نوروزه آقا بزرگ با عمو کمال سلام علیک کرد خانم بزرگ گفت : بیا مادر یه چایی بخور _نه دیگه بریم تا ظهر نشده برسیم ظهر هوا گرمه _باشه مادر مواظب خودت باش سلام به همه هم برسون _بزرگیت رو میرسونم یالا بچه ها سوار بشید سوار شدیم و عمو راه افتاد هر سه تا ساکت بودیم عمو کمال که مرد مهربونی بود نگاهی از اینه به پشت انداخت و گفت : چیه چرا ساکتبد ؟موقع اومدن که خوب آتیش میسوزوندید زری گفت : ناراحتی داره دیگه البته برای اون دو تا نه برای من ...باید برم خونمون _خب دایی خونتون رفتن که ناراحتی نداره _داره !!!مگه شماها میخواید با بابای من زندگی کنید ؟اصلا تقصیر خانم بزرگه که مامانم رو شوهر داده به بابام وگرنه منم یه بابای مهربون داشتم عمو کمال چیزی نگفت کمی که رفت گفت : به جاش چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه اونجا باهمید زری گفت : دلم به همین خوشه عمو کمال زری رو جلو خونشون پیاده کرد و رفتیم سمت خونه، موقع خداحافظی زری واقعا ناراحت بود برا همین گفتم : کاش میشد زری رو میدزدیدیم می  آوردیم خونه خودمون عمو خندید و گفت: دیگه چی؟؟؟ وروجک این فکرا از کجا به کله هاتون میزنه آخه؟ باباشه بدش رو که نمیخواد زری هم زیادی شورش میکنه..
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃هر آروزیی داشته باشید برآورده میشه. چون وقتی چیزی به دلتون می افته یعنی خدا استعدادش رو در شما دیده ./دکتر الهی قمشه ای ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
✅مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت : تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به خواندن نمازهایش کنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم ! و اشک در چشمانش جمع شد ... عروس جواب داد : مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای ؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد، با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد. مردی از راه رسید و گفت : تو خسته شده ای، بگذار من کمکت کنم ... 💫مرد دوم تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد. طلای زیادی زیر سنگ بود ! مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت : من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است! مرد گفت : چه می گویی من نود و نه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی ! مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند. مرد اول گفت : باید مقداری از طلا را به من بدهد ، زیرا که من نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم. و دومی گفت : همه ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم. 💫قاضی گفت : مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست، و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست. اگر او نود ونه ضربه را نمیزد، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند.و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی ... و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم ! چه عروس خوش بیان و خوبی ، که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد. و نگفت : بله مادر من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم ...این گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است . اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد. جای بسی تفکر و تأمل دارد، کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند اما خداوند از مثقال ذره ها سوال خواهد كرد. ✅پیامبر اکرم (ص) فرمودند: "کامل ترین مؤمنان از نظر ایمان کسی است كه اخلاقش نیكوتر باشد و خوشرویی دوستی و محبت را پایدار می کند" ⚘|❀ ❀|⚘ ✨✨✨
🔸زن و مرد در زندگی مشترک باید همراه یکدیگر باشند. هیچکدام از آنها معصوم نیستند و لذا ممکن است در زندگی، صفات و رفتارهای نامناسبی را در شرایط‌ مختلف از خود نشان دهند. 🔸هر صفت زشت و یا اخلاق بد همسرتان را یک بیماری حساب کنید که برای اصلاح یا مدیریّت آن نیاز به همراهی با اوست. نگاهتان به او فرد بیماری باشد که نیاز به کمک و همراهی شما دارد نه بیماری که به حال خود رهایش کنیم. 🔸مهربانی، صبوری، تحریک نکردن صفات زشت همسر، تشخیص نیازهای بجای او در حین بیماری، نیّت خالص و نگاه اخروی از ملزومات و ویژگیهای یک همراه مریض است و البته مراجعه به مشاور متبحّر مذهبی، کمک فراوانی به شما و همسرتان می‌کند. 🔸از امروز نقش همراه را برای همسرتان ایفا کنید تا نتایج زیبای آن را ببینید. ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت4 . شوهر عمه با پسرهای عمو کمال بود عمو کمال سه تا پسر داشت که بز
📜 🩷 . شاید عمو راست میگفت ولی دوست نداشتم زری رو ناراحت ببینم یه جورایی خیلی محدود بود توی خانواده ...اونروز چون یکهفته ای خونه نبودیم مریم رفت خونه خودشون و منهم خونه خودمون ..دوتا برادرام یکی ۴ ساله بود و یکی دو ساله ...مامان که سفره ناهار رو اماده کرد و بابام اومد سر سفره نشستیم... بابام کارمند یه اداره دولتی بود حقوق کارمندی داشت و مثل عمو کمال نبود که بازاری باشه مامان همیشه از این موضوع شاکی بود همیشه میگفت : چرا تو هم نمیری مثل داداشت تو کار بازار ؟ و بابا میگفت : خانم کار اداری ارامشش بیشتره از صبح میرم تا ظهر بعدش برای خودمم _بله ولی اون وقتی که تو برای خودتی بقیه پول در میارن وضع داداشت رو ببین وضع خودمون رو هم ببین _چی کم و کسری داریم ؟ _همین که خونه داداشت نشستیم _خودش خواسته من که  میخواستم خونه بگیرم اون نگذاشت حالا هم نگران نباش یه کم بگذره خودمون خونه میخریم و میریم صحبت‌هاشون همیشه همینجا و بعد از خرید خونه خیالی بابا تموم میشد اون روز مامان بشقاب غذا رو که دست بابا داد گفت : چی شد جمال پول جور شد ؟! بابا طبق عادت همیشگیش لیوان سر پری آب خورد و گفت: جور میشه همین یکی دو ماهه ! مامان چهارزانو نشست و بالبخند گفت : باورم نمیشه یعنی پول جور بشه میریم دنبال خونه درسته ؟ _ایشالا ولی خب نمیتونیم این اطراف بگیریم مجبوریم یه کم پایین تر بشینیم _اونش مهم نیس همین که خونه خودمون باشیم کافیه درسته بچه بودم ولی درک واضحی از اطرافم داشتم فهمیدم دارن در مورد جدا شدن از خونه عمو حرف میزنن خواستم بگم: من از اینجا جایی نمیرم ولی صدای مامان باز اومد که گفت : میدونی جمال خوب کردی به فکر خونه افتادی کمال دیر یا زود برای پسرش استین بالا میزنه و اونوقت خودش بهمون میگفت بلند بشید اینجوری با عزت و احترام میریم و بابا سری تکون داد به معنی اره حالم گرفته شده یود با غذای توی بشقاب بازی می‌کردم بابا گفت : چرا نمیخوری شهین ؟ بعد خودش خندید و گفت: حتما سیری !!!خانم بزرگ اونقدری صبح به خوردتون داده که تا دو روز سیری نه ؟ گفتم: نه!!! بابا ما میخوایم از اینجا بریم ؟ _اگه خدا بخواد _من دوست ندارم... اخه بریم من و مریم از هم جدا میشیم.