سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت23 . رضا تا شب پیداش نبود زهره هم از اشپزخونه بیرون نیومد مامان و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت24
.
رضا ساکش رو برداشت و با عصبانیت رو به عمه و زهره گفت :
باشه میرم ولی یکی طلبتون !
انگشت اشاره اش رو بالا آورد و رو به زهره گفت :
نمیرم تهران همینجاها حواسم بهت هست ببینم از ۱۰۰ کیلومتری اون پسر داییت رد شدی خونت حلاله
عمه گفت :
رضا بسه برگرد تهران !
_از اینجا میرم ولی هرجایی که بخوام نه جایی که بهم دستور بدید
بعدم گذاشت و رفت عمه شمسی دوتا دستش رو بالا برد و روی زانوهاش زد و گفت :
خدایا منو بکش راحتم کن این بچه شر به پا میکنه
بعد دست زهره رو گرفت و کشید سمت اتاقی که بودن دیگه نفهمیدم چی شد ولی عذاب وجدان سنگینی داشتم کاش دیروز حرفی نزده بودم، ولی بچه بودم چمیدونستم اوضاع بهم میریزه ...بعدها که بهش فکر میکردم حق رو به رضا میدادم زهره زنش بود چرا اونقدری نباید اجازه داشت به زنش نزدیک بشه که مجبور باشه یواشکی و قایمکی کاری انجام بده؟؟؟ هرچی بود اونروز رضا رفت تا چند روز اوضاع اروم بود و عمه هم به خیال خودش فکر میکرد رضا برگشته تهران به همه همین رو میگفت
زن مصیب دختر ارومی بود که بیشتر از اینکه حواسش جمع زندگی نوپای خودش باشه حواسش به این بود که روسری و چادر روی سرش کمی عقب و جلو نشه... توی رفت و آمدهایی که مردها به تهران انجام میدادن اجازه نمیدادن مصیب گوشه ای از کار رو بگیره حرفشون این بود که :
تو تازه دامادی بهتره پیش زنت بمونی!
مصیب دائم توی اون خونه باغ بود گاهی میدیدم زیر چشمی زهره رو نگاه میکنه و متوجه نگاههای غم دار زهره به اون هم بودم با اینکه تازه عروس و داماد بودن ولی حتی توی جمع ها هم ندیده بودم کنار هم قرار بگیرن زن عمو میگفت :
حجب و حیا دارن بچه هام !!!
یکهفته ای از رفتن رضا گذشت زهره نه خوشحال بود نه ناراحت عادی بود !!!انگار بود و نبود رضا براش فرقی نداشت دیگه ظهر ها که بقیه میخوابیدن منم یه گوشه می نشستم میترسیدم برم بیرون و باز دسته گلی آب بدم ....اونروز بارون می اومد جلو در اتاق که پنجره کوچیکی داشت ایستادم تا بارون رو ببینم... عاشق این بودم روی شیشه بخار گرفته شکلهایی بکشم داشتم برای خودم نقاشی میکردم که دیدم مصیب از ایوون پایین پرید و رفت سمت لونه مرغ ها، طولی نکشید که زهره هم رفت همون طرف ...
اون سمت ساختمون جز لونه مرغ ها و باغ پشت خونه چیزی نبود با همه بچگیم میدونستم قضیه خوبی نیست این با هم رفتن اون دو تا ،ولی زدم توی سر خودم تا اروم بگیرم و سرجام بشینم هرچی منتظر شدم اونها برنگشتن
اونروز گذشت چند روز بعد هر روز پشت پنجره بودم انگار میخواستم با ندیدن دوباره اون جریان به خودم بقبولونم که اتفاقی اونها رفتن اون سمت.
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
#هر_دو_بخوانیم
💖آقای محترم خانه❗️
وقتی به خانه برمیگردید از همسرتان بپرسید که آیا روز خوبی را پشت سر گذاشته یا نه❓❗️
به حرفهایش توجه کنید، اما در مورد کارهایش قضاوت نکنید. با او همدردی کنید.
💖خانم محترم خانه❗️
حتماً هنگام ورود همسرتان به خانه لبخند به لب داشته باشید، حتی اگر کوهی از مشکلات بر دوشتان سنگینی میکند.
اصلاً خوب نیست که موقع ورود همسرتان به تلویزیون چسبیده باشید و یا در آشپزخانه پنهان شده باشید❗️
#همسرداری
🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🍃🍃 🤍 🍃🍃
- ✅ پس انداز در بانک عاطفی ازدواج
بیشتر افراد با این تصور افسانه ای ازدواج می کنند که ازدواج جعبه ای است پر از چیزهایی که مدت ها منتظر آن بوده اند؛ همراهی، صمیمیت، محبت و ...
اما واقعیت این است که ازدواج در ابتدا یک جعبه خالی است! شما باید چیزی را داخل آن قرار دهید تا بتوانید چیزی از آن بردارید.
عشقی در زمان ازدواج وجود ندارد! عشق در درون انسان هاست و آنها عشق را در ازدواج قرار می دهند. هیچ چیز رمانتیکی در ازدواج وجود ندارد. شما مجبور هستید آن را به ازدواجتان تزریق کنید. شماها بایستی هنر و عادت بخشش، عشق ورزیدن، خدمت کردن و ستایش کردن را یاد بگیرید تا جعبه ازدواجتان را پر کنید.
اگر بیشتر از آنچه که در آن قرار می دهید خارج کنید، جعبه خالی خواهد شد.
پس انداز و سرمایه گذاری مثبت در بانک عاطفی ضامن ثبات و پایداری و رضایتمندی در زندگی زناشویی است.
571.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدما همیشه فکر میکنن؛
میشه برگشت
میشه جبران کرد،
میشه معذرت خواست،
میشه توضیح داد،
اما چیزی که آدما بهش فکر نمیکنن
اینه که هرچیزی یه زمانی داره،
از زمانش که گذشت،
دیگه بود و نبودش فرقی نداره،
وقتی از زمانِ درستِ یه چیزی بگذره،
دیگه هرکاری هم بکنی قابلِ جبران نیست.
آدما همیشه اشتباه میکنن !
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت24 . رضا ساکش رو برداشت و با عصبانیت رو به عمه و زهره گفت : باشه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت25
.
چند روز بعد هم گذشت و چون خبری ازشون نشد من خیالم راحت شد که یه تصادف بوده و همه چی رو به راهه... داشتم کم کم اون قضیه رضا و زهره رو هم فراموش میکردم که یه روز صبح قبل از اینکه همه بیدار بشن یکدفعه سرو صدایی از بیرون شنیده شد حتی مریم هم که خواب سنگینی داشت از اون صدا پرید و وسط رختخوابش نشست و گفت :
چی شده ؟
شونه ای بالا انداختم و دنبال زری که اونم داشت میرفت سمت در اناق راه افتادم از در خارج شدیم همه یا توی ایوون بودن یا داشتن از اتاقهاشون می اومدن بیرون اونروز عمو کمال خونه باغ بود و بابا رفته بوو تهران ...پایین پله ها رضا ایستاده بود و چماقی هم توی دستش بود صورتش قرمز شده بود که یا مال سرما بود یا عصبانیت ...
آقا بزرگ جلو رفت و گفت :
چه خبرته پسر سر صبحی ؟!
رضا خنده بلندی کرد و گفت :
سر صبح ؟؟؟نگو آقا بزرگ الان برا خیلی ها لنگ ظهره !!!
_درست حرف بزن پسر چی شده؟ اتفاقی افتاده که بر گشتی ؟!
_نرفته بودم که برگردم
آقا بزرگ رو به عمه شمسی گفت :
چی میگه این ؟
عمه گفت :
نمیدونم والا آقا بزرگ منم مثل شما !
رضا گفت :
شماها تازه بیدار شدید ولی بعضی ها خیلی وقته بیدارن و ملاقاتشونم انجام دادن
همه ساکت بودن هیچ کس متوجه حرفای رضا نبود رضا داد زد: درسته یا نه ؟یالا زهره حرف بزن
زهره که رنگ به رو نداشت من من کنان گفت :
من ؟چرا من؟ من چمیدونم!
_خب باشه تو نگو مصیب تو بگو قرار خوش گذشت ؟!
مصیب هم رنگش پریده بود عمو کمال رو به مصیب گفت :
چی میگه این ؟!
_نمیدونم بابا
رضا گفت :
اره نمیدونه الان جلو همه یادت میارم ساعت ۵ ترسون و لرزون از اتاق اومدی بیرون ...
مصیب پرید وسط حرفش وگفت :
میرفتم دستشویی!
_اااا از پشت ساختمون؟ خانم بزرگ پشت ساختمون دستشویی ساختی ؟
بعد با عصبانیت رو به مصیب گفت :
دروغ نگو لااقل جلوی من !!!حقتونه جلو همه ابروی جفتتون رو ببرم یا نه؟!.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـــداونــدا
فردایمان را همانطور
کـه میخـواهی نقاشی کـن
ما به قلم رحمتت ایمان داریم
شبتون بـه زیبـایی گلهای بـهاری
#شب_بخیر
تقویم نجومی اسلامی
👈 یکشنبه 👈21 بهمن / دلو 1403
👈10 شعبان 1446👈9 فوریه 2025
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی
⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️امروز روز خوبی برای امور زیر است:
✅خرید و فروش.
✅امور زراعی و کشاورزی.
✅آغاز به نوشتن کتاب و مقاله و پایان نامه.
✅فرستادن نماینده و قاصد.
✅قرارداد و پیمان نوشتن.
✅و حسابرسی اموال خوب است.
🚘مسافرت: مسافرت خوب است.
👶مناسب زایمان و نوزاد مبارک و شایسته است.
🔭 احکام نجوم.
🌓 امروز : قمر در برج سرطان است و امور زیر خوب است:
✳️بذر پاشی و کاشت.
✳️کندن چاه و کانال.
✳️خرید و فروش.
✳️سفارش جنس.
✳️معامله املاک و مستغلات.
✳️درختکاری.
✳️استحمام.
✳️و خط نوشتن و خطاطی نیک است.
🔵مناسب نوشتن و بستن حرز برای اولین بار و نماز آن و حکاکی خوب است.
👩❤️👨مباشرت امشب شب دوشنبه: فرزند به تقدیر و قسمت خود راضی گردد.
⚫️ اصلاح سر و صورت.
طبق روایات ، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث عزت و احترام می شود.
💉🌡حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن #خون_دادن یا #حجامت #فصد#زالو انداختن در این روز، از ماه قمری باعث درد و الم می شود.
😴😴 تعبیر خواب امشب:
خواب و رویایی که شب دوشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 11 سوره مبارکه "هود" علیه السلام است.
الا الذین صبروا و عملوا الصالحات...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که برای خواب بیننده کاری پیش آید که در نظر مردم مشکل باشد و لیکن چون صبر کند موجب نیکنامی و راحتی ایام عمرش می شود. ان شاءالله. و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
یکشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مبارک و مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی برکتی در زندگی گردد.
👕👚 دوخت و دوز
یکشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست . طبق روایات موجب غم واندوه و حزن شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود( این حکم شامل خرید لباس نیست)
✴️️ وقت #استخاره در روز یکشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا مغرب.
❇️️ ذکر روز یکشنبه: یا ذالجلال والاکرام ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه #یافتاح که موجب فتح و نصرت یافتن میگردد.
💠 ️روز یکشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_علی_علیه_السلام و #فاطمه_زهرا_سلام_الله_علیها. سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸بامید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله🌸
874.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ســــــلام
صبح زیبـاتون بخیر و نیکی
صبحتون زیبـا و پرانرژی
روزتون معطر به نور الهی
سر آغاز روزتـون
سرشـار ازعشق و محبت
و خبرهای خوش و عالی
دلتون شـاد
و زندگیتون آرام
🌸🍃﷽🍃🌸
💠 تاثیرات مدیریت ناصحیح مالی:
🔷 اگر پولتون رو درست مدیریت نکنید، ممکنه باعث دعوا و اختلاف توی زندگی مشترک بشه.
مثلاً اگه یه زوج بدون برنامهریزی و بهطور ناگهانی یه خرید بزرگ و گرونقیمت انجام بدن، ممکنه به خاطر تفاوت نظرات درباره نیازها و اولویتها، مشکلات و تنشهایی به وجود بیاد. اینجوری ممکنه همه چیز به هم بریزه.
#زن_و_شوهری
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 خانم ها کجاها غیرتی میشن؟
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت25 . چند روز بعد هم گذشت و چون خبری ازشون نشد من خیالم راحت شد که
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#شهین
#پارت26
.
خانم بزرگ زد توی صورت خودش و گفت :
چی میگه این ؟!
عموکمال عصبانی رفت سمت رضا و گفت :
ایروی کی رو میبری تو هان ؟!
_ابروی پسرت رو ابروی دختر خواهرت رو ابروی همه اتون رو
برگشت سمت خانم بزرگ و گفت :
یادته اونروز من رو از دیدن زنم منع میکردی که آی و وای زشته و عیبه زن و شوهر عقد کرده یواشکی همدیگه رو ببینن یادته یا نه؟! من رو فرستادی به خیال خودت تهران یادته ؟
خانم بزرگ زیر نگاه اطرافی ها معذب بود با اینحال گفت:
من کار درست رو کردم
_خب پس حالا هم کار درست رو بکن نوه ات با زن من یواشکی همدیگه رو می بینن اونم پشت ساختمون لابلای درختها !!!
عمه و زن عمو هین بلندی کشیدن و زن عمو گفت :
خفه شو هر چی به دهنت اومد که نباید بگی زنت رو جمع کن تهمت به بقیه نزن
_تهمت؟؟؟ آهان ایناها این دختر هم شاهده !
با انگشت به من اشاره کرد مامان اومد طرفم و رو به رضا گفت :
بچه رو چرا وارد ماجرا میکنی؟!
_من وارد ماجرا میکنم خودش وسط ماجراست خودش چغولی من رو به مادربزرگش کرد که زنم رو دیدم بعدم زمانی که این دو تا رفتن پشت ساختمون این بچه پشت پنجره بود !
من رو دیده بود ولی از کجا؟ مامان من رو کشید سمت خودش و گفت :
حرف بیخود نزن میتونی دست زنت رو بگیر ببر ...دیواری کوتاهتر از بچه من پیدا نکردی ؟
رضا رو به خانم بزرگ گفت :
شما بگو مگه همین بچه به شما نگفت ما رو دیده ؟!
ناخودآگاه گفتم :
من ندیدم صدا تون رو شنیدم !
رضا زد زیر خنده وگفت :
تخم کفتر دادم بهت نه!!! همون دیگه... چطوری کارا رو خراب کردی البته ازت ممنونم چشمم رو باز کردی که این دختر برا من زن زندگی بشو نیست،،، ولی روی حرفم با شما بزرگترای این خونه اس به جای اینکه من رو از دیدن زنم منع کنید که وای ابرو نره... بهتره پسر و دخترتون رو روشن کنید که باید چیکار کنن و نکنن
مصیب خیز برداشت طرفش ولی عمو کمال جلوش رو گرفت و انداختش گوشه ای، زن مصیب یه گوشه گریه میکرد و زهره رنگ پریده تکیه داده بود به دیوار، زن عمو گوشه ای افتاده بود و عمه هم گوشه ای دیگه نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود رضا نگاهی به همه انداخت و رو به آقا بزرگ گفت :
دستخوش آقا بزرگ دستخوش برسم تهران دخترتون رو طلاق میدم دختری که دست خورده آدم دیگه ای هست به درد همون آدم میخوره عزت زیاد !!!.