💔 میترسی همسرت بهت خیانت کنه؟ 🥲
👇🏼اینجوری از خیانتش جلوگیری کن ...😊
❣اگر نگران خیانت همسرتان هستید، به بهبود رابطه عاطفیتون و غنی سازی روابط کلامیتون توجه کنید. هرچقدر شما بیشتر به همسرتان محبت کنید اون کمتر به سمت روابط ناسالم حرکت میکند.
👈 نه این که دنبال لاغری و جراحی زیبایی و درگیری ظاهری باشید. ظاهر شما بعد از مدتی برای همسرتون عادی میشه ولی اخلاقتون نه. اگه همسرتون عاشق شخصیت و اخلاق شما با ظاهر زیبای بقیه دلش نمیلرزه 😉
هدایت شده از گالری هنرمندان🎻
💜استخاره متولدین🌿فروردین
💜استخاره متولدین🌷اردیبهشت
💜استخاره متولدین🌱خرداد
💜استخاره متولدین🌾تیر
💜استخاره متولدین🍄مرداد
💜استخاره متولدین🥀شهریور
💜استخاره متولدین🌸مهر
💜استخاره متولدین☘آبان
💜استخاره متولدین💐آذر
💜استخاره متولدین🍂دی
💜استخاره متولدین🌳بهمن
💜استخاره متولدین🎍اسفند
روی ماه تولدت کلیک کن و سرنوشت ببین
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اومدم جواب شهربانو رو بدم ولی یادم افتاد به حرفای نارین و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
شبیر خان مرد پنجاه ساله و ثروتمندی بود که این قضیه حتی از سر و وضع خودش و خانوادش مشخص بود و لباسهای فاخری تنشون بود. یه زن داشت و پنج تا بچه و چندین تا نوه که به گفته ی سکینه اون شب همشون هم نیومده بودن.
خلاصه مهمونا رو تعارف کردیم داخل خونه و همون موقع که داشتن وارد مهمون خونه میشدن سر و کله ی شهربانو پیدا شد. یه لباس محلی قرمز پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود. اومد جلو و با صدای بلند به همه سلام کرد و خوش آمد گفت.
برخلاف اقدس که زن کم حرف و آرومی بود شهربانو همیشه دوس داشت مرکز توجه همه باشه و اعتماد به نفس بالایی از خودش نشون میداد.
محو تماشای لباسای شهربانو و رفتاراش بودم که اقدس سقلمه ای بهم زد و با خنده ی ریزی گفت قیافه ی سیفی رو نگاه کن.
سیفی حسابی اخم کرده بود و با چشم غره داشت شهربانو رو نگاه میکرد.
_ چرا سیفی خان عصبانیه؟
+ بسکه این زن خودنما و وراجه. هزار بار بهش گفته وقتی یکی میاد اینجا یه جور لباس نپوش که انگار داری میری عروسی و با همه گرم نگیر ولی این گوشش بدهکار نیست. فقط میخواد خودشو تو چشم همه فرو کنه. تو دستاشو نگاه کن داره میشکنه. هرچی داشته و نداشته آویزون خودش کرده.
اقدس راست میگفت شهربانو یه عالمه النگو و دستبند و انگشتر انداخته بود و دو تا گردنبند سنگینم روی هم به گردنش آویزون کرده بود و روی لباسش انداخته بود.
خلاصه همگی رفتیم داخل مهمون خونه و دور هم نشستیم. شبیر خان هم از خاطرات حج و زیارتش میگفت و بقیه با اشتیاق به حرفاش گوش میدادن. تو همین حین و بین سیفی گفت والا منم خیلی دوس دارم یه سفر برم ولی نمیدونم تو نبودم زن و زندگیمو به کی بسپارم. من مثل شما پسر بزرگ ندارم و یکم سخته اینجا رو ول کنم.
شبیر خان با لبخند به یکی از پسراش نگاه کرد و گفت حق با شماست خان. منم اگر محمد نبود ول معطل بودم. البته بقیه پسرا هم کمک کردن ولی خب سر زندگی خودشونن و مسئولیت اصلی رو دوش این مرد بوده.
پسرش محمد که تازه توجهم بهش جلب شده بود میخورد بیست و سه چهار ساله باشه و مثل پدرش قدبلند وچارشونه بود وسبیلای پرپشت ومردونش ابهتش رو بیشتر کرده بود.
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🍂🍃
🥀
#سیاست_های_زنانه
✍ناز و ادا و داشتن ظرافت ڪلامی و رفتاری بزرگترین سیاستِ
شمرده شمرده حرف بزنید ، تون صداتون آروم باشه لات و الواتی و زمخت و ڪوچه بازرای حرف نزنید. مرد مقایسه میڪنه زنشو با زنای دیگه
تو زنی ، زن یعنی خدای ظرافت
خدای زیبایی ، خدای هر چیز خوبی ڪه فڪر ڪنید
شما زن ها قدر خودتان را رو نمی دانید
وقتی یه زن دیگه میتونه با رفتار و ناز و اداش عقل و هوش رو از سر یه مرد بپرونه چرا شما نتونی؟ واقعا تو ذهنتون مرور ڪنید چرا نمیتونی پر از عشوه باشی ...
برای شوهرت بی حیا باش / حیا باید در ڪلام و رفتار برای احترام باشد/اما در ارتباط زناشویی شرم و حیا جایگاهی ندارد/ عشق بورز / لمسش ڪن تا اونو مال خودت ڪني
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد شبیر خان مرد پنجاه ساله و ثروتمندی بود که این قضیه حتی از
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
علاوه براون، موضوعی که سیفی ازم پنهان میکرد برام شده بود یه دغدغه که حتما بفهمم چه اتفاقایی افتاده برای همین صبح روز بعدش بعد صرف صبحانه وقتی سیفی از خونه بیرون رفت رفتم پیش اقدس تا سر صحبتو باهاش باز کنم و ببینم چیزی بهم میگه یا نه.
رفتم در اتاقشو زدم و گفتم اقدس خانم اجازه هست بیام تو؟ دخترش مریم که پنج شش ساله بود صدا زد بیا تو خاله.
رفتم داخل و دیدم اقدس نشسته و داره موهای مریم رو میبافه. از دیدن این صحنه لبخندی رو لبام نشست. بچه که بودم همیشه آرزو داشتم موهام بلند باشه و ننم برام ببافه ولی ننه همیشه موهای ما رو کوتاه میکرد و میگفت تعدادتون زیاده وقت و حوصله ی مو شستن ندارم از کت و کول میوفتم.
اقدس که دید سر پا ایستادم گفت بشین چرا وایسادی؟
_ مزاحم نیستم؟
+ نه بشین برات چای بریزم.
_ دستت درد نکنه.
+ حالا چطور شده اومدی اتاق من؟ کاری داری؟
_ نه اومدم یکم صحبت کنیم. حوصلم سر رفته بود.
اقدس خندید و گفت ببین ما چقدر بدبختیم که باید وقتمونو با حرف زدن با هوو پرکنیم.
_ اگه دوس ندارید من مزاحم نمیشم.
اقدس نفسشو با صدا بیرون داد و گفت نه دختر بشین شوخی میکنم.
اقدس دو تا چایی ریخت و با هم خوردیم و یکم درمورد مهمونی شب گذشته و خانواده ی شبیر خان حرف زدیم تا کم کم بحث کشیده شد سمت شهربانو و گفتم راستی اقدس اشکال نداره یه سوال بپرسم؟
+ تا چی باشه!
_ این شهربانو چجوری وارد این خونه شد؟
اقدس خندید و گفت با جفت پاهاش.
_ جدی میگم اقدس. یعنی چی شد که سیفی خان گرفتش؟ البته اگه ناراحت نمیشی بگو.
اقدس یکم به فرش خیره شد و گفت والا چه عرض کنم. از
همون روز اول…
با کنجکاوی به کلماتی که از دهنش خارج میشد زل زده بودم تا ببینم چی دورم داره میگذره ولی اقدس انگار یه چیزی جلوشو گرفت و حتی جملش رو کامل نکرد و گفت اصلا ول کن این حرفارو. من و شهربانو هم مثل تو یه روزی بی چون و چرا زن سیفی شدیم.
_ پس چرا یه جوری همتون درمورد شهربانو حرف میزنید؟
+ شهربانو هوومه میخوای چجوری درموردش حرف بزنم؟
قبل اینکه دوباره حرفی بزنم و سوالی بپرسم اقدس از سر جاش بلند شد و گفت ببخشید باید برم محمد(پسرش) رو حموم کنم
#تجربیات_مادرانه ❤️💙
ده جمله زیباوکاربردی
گاهی باید فرو ریخته شوی
برای ” بنای جدید”
بعضی ها آنقدر فقیر هستند
که تنها چیزی که دارند پول است
همیشه خودت باش…
دیگران به اندازه کافی هستند…
روی بالشی که از مرگ پرنده ها
پر است نمی توان خواب پرواز دید…
انسانهای خوب همانند گلهای قالیند،
نه انتظار باران را دارند و
نه دلهره ی چیده شدن، دائمی اند!
بعضی آدما نقش صفر رو بازی
میکنن تو زندگی، اگه ضرب بشن
تو زندگیت همه چیزت رو از بین میبرن!
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ…
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ
ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ…
طلا باش تا اگه روزگار آبت کرد..
روز به روز طرح های زیباتری
از تو ساخته شود…
سنگ نباش...تا اگر زمانه خردت کرد،
تیپا خورده هر بی سر و پایی بشوی !
ای کاش یاد بگیریم واسه
خالی کردن خودمون....کسی رو
لبریز نکنیم ...!
داشتن مغز دلیل بر انسان بودن
نیست، پسته و بادام هم مغز دارند…
برای انسان بودن باید شعور داشت....
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🔴 فایده مهربانی خانم
💠 شاید فکر کنید مردی با ظاهر خشن و زبانی تند، نیازی به ابراز محبت ندارد!
💠 شاید شما هم زیر بار سنگین زندگی خسته شده باشید اما یادتون باشه مردها نیز درگذر زندگی و در برخورد با مشکلات فرسوده میشوند.
💠 لذا ذرهای کوچک از مهربانی میتواند حالشان را خوب کند. اگر در مهربانی کردن پیش قدم شوید، زمانهایی که به مهربانی نیاز دارید، مهربانی خواهید دید.
❤️
سه داستان زیبای 3 ثانیه ای 🌸🍃
روزى روستاييان تصميم گرفتند براى بارش باران دعا كنند در روزيكه براى دعا جمع شدند تنها يك پسربچه با خود چتر داشت.
👈این یعنی ایمان...
كودك يك ساله اى را تصور كنيد زمانيكه شما اورابه هوا پرت ميكنيد او ميخندد زيرا ميداند اورا خواهيد گرفت.
👈اين يعنى اعتماد...
هر شب ما به رختخواب ميرويم ما هيچ اطمينانى نداريم كه فردا صبح زنده برميخيزيم با اين حال هر شب ساعت را براى فردا كوك ميكنيم.
👈 اين يعنى اميد...
برايتان "ایمان ، اعتماد و امید به خدا"
را آرزو ميکنم ...
⚘|❀ ❀|⚘
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد علاوه براون، موضوعی که سیفی ازم پنهان میکرد برام شده بود یه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اینو گفت و منم به ناچار مجبور شدم بلند شم و برم بیرون. دیگه برام ثابت شده بود که یه خبرایی هست که من ازش بی اطلاعم. اقدسم از ترسش حرفشو خورد. ولی هرجور بود باید سر در میاوردم. بعد این قضایا حتی چندین بار با سکینه و هرکس به ذهنم میرسید حرف زدم ولی هیچکس نم پس نمیداد. مشخص بود همشون خبر دارن ولی میترسن چیزی بگن.
روزها میگذشت و اکثر مواقع منم مثل بقیه اهالی خونه مشغول کارای خونه بودم. البته شهربانو همیشه خودش رو جدا از بقیه میگرفت و چون خانزاده بود و پدر پولداری داشت الان هم خودش رو بالاتر از بقیه میدید و حاضر نبود دست به سیاه و سفید بزنه و حسابی برای خودش خانمی میکرد. فقط هر از گاهی میدیدم از اتاقش درمیاد و از خونه بیرون میره که میگفت میره خونه پدر یا خواهر و برادراش و جالب اینجا بود که حتی ننه سیفی هم کاری به کارش نداشت و سین جیمش نمیکرد.
هرچی زمان بیشتری از اومدن من به اون خونه میگذشت رابطه ی منم با اهل خونه بهتر میشد و تقریبا دیگه با همه آشنا شده بودم.
یه روز که تو حیاط با دختر سکینه داشتیم آلوها رو از زیر درختا جمع میکردیم تا لواشک درست کنیم دیدم شهربانو سراسیمه داره به سمت در میره و دور و اطرافش رو هم میپاد ولی چون ما لابه لای درختا بودیم بهمون دید نداشت و متوجه حضورمون نشد.
سمیه (دختر سکینه) گفت به نظرت شهربانو خانم یکم عجیب نشده رفتاراش؟
_ چی بگم والا!
میخواستم بیخیالش بشم ولی خیلی کنجکاو شده بودم.
ظرف آلوها رو دادم دست سمیه و گفتم الان میام. اطرافمو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی اونجا نیست از در رفتم بیرون تا ببینم کجا میره، با فاصله ازش راه میرفتم، سر کوچه که رسیدم دیدم شهربانو نیستش. چون اون زودتر از من پیچیده بود و متوجه نشدم کجا رفته. اومدم بیخیال بشم و برگردم که صدای پچ پچی به گوشم خورد. یکم رفتم جلوتر و از چیزی که دیدم حسابی جا خوردم.
شهربانو تو یکی از باغا که پر ازدرخت بود داشت با یه مرد صحبت میکرد. مرده پشتش به من بود و نفهمیدم کیه. چون فاصلشونم باهام زیاد بود صداها رو مبهم میشنیدم و متوجه نشدم چی میگن. دیگه بیشتر از این ترسیدم وایسم و با دو برگشتم سمت خونه.