eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤☘❤☘❤☘❤ ☘ ❤ ☘ 💕همسرتان را عاشق کنید به ظاهر و لباسش توجه کنید( زنها عاشق دیده شدن هستند) مرتب و تمیز باشید و به ظاهر خود برسید. مرد باشید( بچه ننه نباشید، استقلال مالی و قدرت تصمیم گیری داشته باشید، زنان از اینکه شوهرشان وابسته باشد متنفرند) غافلگیری یا به قول امروزی ها " سوپرایز" کنید( زنان شیفته غافلگیر شدن هستند، حتی یک شاخه گل، هدیه کوچک و یا یک پیام عاشقانه) بحث و مشاجره نکنید. در مهمانی ها متشخص باشید و هوایش را داشته باشید( نگاه محبت آمیز در جمع را فراموش نکنید) ☘ ❤ . ❤☘❤☘❤☘❤ ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت79 🌸🍃 ببین اگر من شک کردم این بچه ی سیفیه بقیه هم ممکنه بفهمن. ا
📜 🩷 🌸🍃 با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاطر وجود مرتضی شکر میکردم. سرور هرچی بزرگتر میشد با شیرین زبونیاش زندگیمون رو قشنگتر میکرد. اینقدر هم عاشق مرتضی بود و بابایی بود که هیچوقت حس نمیکردم واقعا پدرو دختر نیستن. سرور یک سالو نیمه بود که متوجه شدم باردارم. اینقدر مرتضی با شنیدن این خبر خوشحال شد و قربون صدقم رفت که تا حالا ندیده بودم هیچ مردی اینجوری عکس العمل نشون بده. وقتی فهمیدم باردارم یه روز که مرتضی سر کار بود رفتم پیش فائزه تا خبر بارداریمو بهش بدم. وقتی رفتم داخل دیدم مثل همیشه نیست. انگار خیلی تو خودش بود. خبر بارداریمو که بهش دادم اصلا خوشحال نشد. بهش گفتم فائزه اتفاقی افتاده؟ گفت نه چیزی نشده همه چیز خوبه. خوشحالم که دوباره داری مامان میشی. تازه اون لحظه یادم افتاد که فائزه دیگه نمیتونه مادر بشه و حدس زدم ناراحتیش از این باشه. خودمو سرزنش کردم که چرا جلوش خوشحالیمو بروز دادم ولی به هرحال فائزه دوست صمیمیم بود و بالاخره میفهمید. بارداری دومم مثل اولی نبود و هرچی میگذشت حالم بدتر میشد. نسبت به همه ی غذاها حساس شده بودم و به ندرت میتونستم غذا بخورم یا کاری بکنم. سرور هم هنوز خیلی بچه بود و نیاز به توجه و مراقبت داشت و من نمیتونستم درست از پس کاراش بربیام. یه دفعه که فائزه اومده بود پیشم و دید حالم اینقدر بده گفت مواقعی که سر کار نیستم میتونم سرور رو برات نگه دارم. منم اینقدر حالم بد بود که سریع قبول کردم. کار فائزه یه جوری بود که شیفتاش گردشی بود و بعضی وقتا صبح میرفت و بعضی وقتا بعد از ظهر. روزایی که صبحا خونه بود مرتضی سرور رو میبرد پیشش تا من استراحت کنم و ظهر میرفت دنبالش و میاوردش. همینجوری چهار ماه اول بارداریم گذشت و کم کم حالم به نسبت بهتر میشد. برای همین میخواستم کمتر سرور رو بفرستم اونجا ولی دیگه اینقدر سرور و فائزه به هم وابسته شده بودن که هردو تاشون بی تابی میکردن و منم که میدیدم اینجوری هردوشون خوشحالن اجازه میدادم بازم سرور بره پیشش. بالاخره موقع زایمانم رسید و خدا یه پسر بهمون داد که اسمش رو سهیل گذاشتیم. با اومدن سهیل سرور خیلی حساس شده بود و مدام دور از چشم ما سهیلو میزد و حسادت میکرد. هرچی هم بهش محبت میکردیم بازم این کاراش ادامه داشت.
🍂🌱🍂 🌱🍂 🍂 تلخی ها رو هم شیرین کنید 💟 اگر به فرض با همسر خود قهر کرده اید سعی کنید از این مدل جملات استفاده کنید : 👈 میدونم بعضیا میخوان امروز برن بیرون، مواظب خودشون باشن یا 👈 چه غذایی درست کرده یه بنده خدایی دستش درد نکنه حیف که قهریم 😉 ✅ اونوقت تاثیر محبت و دلجویی رو توی زندگی خودتون میبینید.
🔺 ⭕️ ميدونين معيار يه رابطه خوب چيه؟ 🔹معيار يه رابطه خوب اينه كه چقدر ميتونين با طرف مقابلتون در مورد احساس ها، نگرانی ها، علایق و خواسته هاتون آزادانه و بدون ترس از اينكه ناراحت شه؛ قضاوتتون کنه و يا تركتون كنه؛ صحبت کنید.
♥️❄️ 💫 خوشبختی خود به‌خود به وجود نمی‌آید، رسیدن به خوشبختی فرآیندی فعال است که نیازمند تلاش است. غلط را کنار بگذارید، به اضطراب‌ها غلبه کنید، علاقه‌ها را شناسایی کنید، وارد یک رابطه معنادار با یک انسان دوست داشتنی شوید... فراموش نکنیم انسان‌ها خود به خود خوشبخت نمی‌شوند، تلاش کنید؛ تلاش کنید؛ و باز هم تلاش کنید...
🔹روش منظم کردن کودک🔹 ممکن است شما بگویید: من چطور بچه را منظم کنم؟ اگر شما خودتان را منظم بکنید، بچه خود به خود منظم می‌شود. اگر شما جلوی بچه بی‌موقع بیسکویت بخورید، بچه هم هوس می‌کند. اگر شما یک روز که داشتید، زیادتر خوردید و یک روز که نداشتید، کمتر خوردید، او هم یاد می‌گیرد و پول توجیبی را که به او می‌دهید، یک دفعه خرج می‌کند. نظم، نظم می‌آورد و بی‌نظمی، بی‌نظمی می‌آورد. انسان باید مدتی روی خودش کار کند و روی کاغذ بنویسد که من چه ساعتی از خواب برمی‌خیزم و چه ساعتی فلان کار را شروع می‌کنم و چه ساعتی تمامش می‌کنم. البته طوری هم نباشد که کارهایی را بنویسد که از عهده‌اش بر نمی‌آید؛ نه، ماه اول کمی به خودش نظم بدهد و تا آخر ماه بر آن مداومت کند. ماه دوم کمی به آن اضافه کند و همین‌طور به آرامی ادامه دهد. ✍🏻آیت الله حائری شیرازی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت80 🌸🍃 با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاط
📜 🩷 یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سرور هم تو سالن مشغول بازیه دو تا چایی ریختم و تو آشپزخونه با فائزه مشغول صحبت شدیم. یکم که گذشت دیدم صدای سرور نمیاد. هرچی هم صداش کردم جواب نداد. با هول و ترس این طرف و اون طرفو نگاه کردم و همون لحظه صدای گریه ی سهیل از تو اتاق بلند شد. دویدم سمت اتاق و دیدم سرور چند تا پتو از کمد کشیده بیرون و انداخته رو صورت بچه. با ترس رفتم جلو و از عصبانیت یدونه پشت دستی به سرور زدم و دعواش کردم و سریع بچه رو از زیر پتوها درآوردم. سهیل صورتش سرخ شده بود و داشت گریه میکرد. سرور هم زد زیر گریه و رفت بغل فائزه. سهیلو که آروم کردم و دوباره خوابوندمش رفتم بیرون و دیدم سرور مشغول بازیه. چهره ی فائزه درهم و عصبانی بود. دستمو گرفت و برد تو آشپزخونه و گفت برای چی دست رو بچه بلند میکنی؟ حالا دیگه پسردار شدی به این بچه ظلم میکنی؟ کلافه دستی روی صورتم کشیدم و گفتم این حرفا چیه فائزه؟ تو منو اینجوری شناختی؟ من که مثل آقام پسر و دختر نمیکنم. یه لحظه ترسیدم سهیل خفه بشه، غیر ارادی بود. بعدشم پشیمون شدم. + پس چرا اینجوری باهاش رفتار میکنی؟ اگه تو بیشتر هواشو داشتی اونم اینجوری حساس نمیشد. _ فائزه تو که حال منو درک نمیکنی. من اینقدر این روزا فشار کارای بچه ها روم زیاده که اعصابم اصلا سر جاش نیست. سهیل شب و نصف شب بیداره و شیر میخواد و دل درد میگیره و زیر پاشو باید عوض کنم و… سرورم که تو سن بازیگوشیه. اینو که گفتم یه دفعه فائزه سرشو انداخت پایین و بعد چند ثانیه گفت آره تو درست میگی. من درک نمیکنم منظورتو خوب رسوندی. من که اصلا مادر نمیشم که بتونم درک کنم. روسریشو سرش کرد و کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. دویدم پشت سرش و گفتم فائزه معلومه چت شده؟ من غلط بکنم بخوام به کسی تیکه و کنایه بندازم مخصوصا تو که مثل خواهرمی و اینقدر زحمتمو کشیدی. فائزه در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت اشکال نداره منم باید حد خودمو بدونم. خداحافظ. درو بست و بیرون رفت. منم هاج و واج مونده بودم. هرچی فکر میکردم من چیز بدی نگفته بودم.
❌دختر و پسرم حرف‌های بی‌ادبی به هم می‌زنند. 👨🏻‍🏫 فرزندانتان از شما برای رفتارشان الگوگیری می‌کنند. اگر شما برای اشتباهاتی که انجام می‌دهند مانند همین حرف بی‌ادبی زدن، آنان را کتک، تحقیر، توبیخ، سرزنش و بر سرشان فریاد بکشید، آنان نیز از شما می‌آموزند که این چنین رفتار کنند. بهتر است در چنین مواقعی از تکنیک چشم‌پوشی و تغافل استفاده کنید یا با رفتاری محبت‌آمیز مانند بغل‌کردن آن‌ها را آرام کنید.
✍ ازدواج های زیادی بر اثر خودخواهی از میان رفته اند. این عامل بیش از هر مشکل دیگری زندگی ها را از هم می پاشد.         ⚡️فرد خودخواه فقط به خود اهمیت              می دهد و خواسـتـه های همسـرش              را درنظر نمی گیرد؛او یـاد نمی‌گیرد              چگونه صـبـر کند و گذشــت داشته              باشد؛ چنین فردی نمی تواند همسر              موفقی باشد! 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 👈 به نیازها، امیدها و آرزوهای توجه کنید و به او در راه رسیدن به خواسته هایش کمک کنید!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت81 یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سر
📜 🩷 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم. زد زیر گریه و اینقدر سر و صدا کرد که دیگه داشت کلافم میکرد. تا روز بعد صبر کردم ولی هم خودم دلم طاقت نمیاورد به ناراحتی فائزه بی توجه باشم و هم سرور اذیت میکرد و بهانه ی فائزه رو میگرفت برای همین مرتضی که میخواست بره سر کار من و بچه ها رو رسوند در خونه ی فائزه و رفت. اولش فائزه باهام سرسنگین بود ولی با وجود سرور کم کم یخش آب شد و دوباره شد همون فائزه ی قبل. منم ازش عذرخواهی کردم و فائزه هم گفت نه تقصیر خودمه این روزا زیادی حساس شدم. اون روز وقتی مرتضی اومد دنبالمون درمورد شرایط روحی فائزه داشتم بهش میگفتم. مرتضی بعد کمی فکر کردن گفت یه نفر از دوستام هست اسمش فریبرزه و تو کار پارچس، یک سالی میشه زنش فوت کرده و دو تا بچه داره و دنبال یه زن خوبه که دوباره ازدواج کنه به نظرم به درد فائزه میخوره. اگه صلاح میدونی باهاش صحبت کن که همدیگه رو ببینن چون با توجه به شرایط فائزه بهم میخورن و فریبرز براش اهمیتی نداره که بازم بچه دار بشه. یکم درمورد شرایط زندگی و کار وبارش پرسیدم و به نظرم موقعیت خوبی اومد و گفتم با فائزه صحبت میکنم. وقتی به فائزه گفتم اولش گفت نه من حوصله ی یه مرد جدید و زندگی جدید رو ندارم ولی با اصرارای من قبول کرد که همدیگه رو ببینن. یه روز هماهنگی کردیم و هم فریبرز و هم فائزه رو دعوت کردیم خونمون تا بتونن همدیگه رو ببینن و با هم آشنا بشن. فائزه دختر خیلی خوشگلی بود و مسلما تو همون نگاه اول فریبرز خیلی ازش خوشش اومد و برای ازدواج مصمم تر شد. فائزه رو کشیدم کنار و گفتم نظرت چیه؟ معلومه تو گلوش بدجوری گیر کردیا. به نظرم مرد خیلی خوب و آرومیه. فائزه یکم فکر کرد و گفت والا چی بگم؟ من بعد علی دیگه هیچ حسی به هیچ مردی ندارم. _ به هرحال نمیشه که تا آخر عمر مجرد بمونی. یعنی به نظرت امکانش هست که برگردی به علی؟ + نه اصلا همچین چیزی نمیشه. _ خب پس باید عاقلانه تصمیم بگیری. یادته منم همین تردیدا رو داشتم ولی الان خداروشکر میکنم که عاقلانه تصمیم گرفتم. + نمیدونم اجازه بدید یکم فکر کنم و چند بارم تنها باهاش صحبت کنم ببینم چی میشه. درضمن من باید بچه هاشم ببینم. ببینم میتونیم با هم ارتباط بگیریم یا نه!.
🌙 در تاریڪے قلب سیاہ شب 🌟 چراغے برایتان روشن مےڪنم 🌙 آنگاہ از خدا مےخواهم 🌟 اگر در تاریڪے غم اسیر تنهایے شدید 🌙چراغ امیدتان روشن بماند 🌟شبتون پراز نور الهى🌟