eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹روش منظم کردن کودک🔹 ممکن است شما بگویید: من چطور بچه را منظم کنم؟ اگر شما خودتان را منظم بکنید، بچه خود به خود منظم می‌شود. اگر شما جلوی بچه بی‌موقع بیسکویت بخورید، بچه هم هوس می‌کند. اگر شما یک روز که داشتید، زیادتر خوردید و یک روز که نداشتید، کمتر خوردید، او هم یاد می‌گیرد و پول توجیبی را که به او می‌دهید، یک دفعه خرج می‌کند. نظم، نظم می‌آورد و بی‌نظمی، بی‌نظمی می‌آورد. انسان باید مدتی روی خودش کار کند و روی کاغذ بنویسد که من چه ساعتی از خواب برمی‌خیزم و چه ساعتی فلان کار را شروع می‌کنم و چه ساعتی تمامش می‌کنم. البته طوری هم نباشد که کارهایی را بنویسد که از عهده‌اش بر نمی‌آید؛ نه، ماه اول کمی به خودش نظم بدهد و تا آخر ماه بر آن مداومت کند. ماه دوم کمی به آن اضافه کند و همین‌طور به آرامی ادامه دهد. ✍🏻آیت الله حائری شیرازی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت80 🌸🍃 با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاط
📜 🩷 یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سرور هم تو سالن مشغول بازیه دو تا چایی ریختم و تو آشپزخونه با فائزه مشغول صحبت شدیم. یکم که گذشت دیدم صدای سرور نمیاد. هرچی هم صداش کردم جواب نداد. با هول و ترس این طرف و اون طرفو نگاه کردم و همون لحظه صدای گریه ی سهیل از تو اتاق بلند شد. دویدم سمت اتاق و دیدم سرور چند تا پتو از کمد کشیده بیرون و انداخته رو صورت بچه. با ترس رفتم جلو و از عصبانیت یدونه پشت دستی به سرور زدم و دعواش کردم و سریع بچه رو از زیر پتوها درآوردم. سهیل صورتش سرخ شده بود و داشت گریه میکرد. سرور هم زد زیر گریه و رفت بغل فائزه. سهیلو که آروم کردم و دوباره خوابوندمش رفتم بیرون و دیدم سرور مشغول بازیه. چهره ی فائزه درهم و عصبانی بود. دستمو گرفت و برد تو آشپزخونه و گفت برای چی دست رو بچه بلند میکنی؟ حالا دیگه پسردار شدی به این بچه ظلم میکنی؟ کلافه دستی روی صورتم کشیدم و گفتم این حرفا چیه فائزه؟ تو منو اینجوری شناختی؟ من که مثل آقام پسر و دختر نمیکنم. یه لحظه ترسیدم سهیل خفه بشه، غیر ارادی بود. بعدشم پشیمون شدم. + پس چرا اینجوری باهاش رفتار میکنی؟ اگه تو بیشتر هواشو داشتی اونم اینجوری حساس نمیشد. _ فائزه تو که حال منو درک نمیکنی. من اینقدر این روزا فشار کارای بچه ها روم زیاده که اعصابم اصلا سر جاش نیست. سهیل شب و نصف شب بیداره و شیر میخواد و دل درد میگیره و زیر پاشو باید عوض کنم و… سرورم که تو سن بازیگوشیه. اینو که گفتم یه دفعه فائزه سرشو انداخت پایین و بعد چند ثانیه گفت آره تو درست میگی. من درک نمیکنم منظورتو خوب رسوندی. من که اصلا مادر نمیشم که بتونم درک کنم. روسریشو سرش کرد و کیفش رو برداشت و به سمت در رفت. دویدم پشت سرش و گفتم فائزه معلومه چت شده؟ من غلط بکنم بخوام به کسی تیکه و کنایه بندازم مخصوصا تو که مثل خواهرمی و اینقدر زحمتمو کشیدی. فائزه در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت اشکال نداره منم باید حد خودمو بدونم. خداحافظ. درو بست و بیرون رفت. منم هاج و واج مونده بودم. هرچی فکر میکردم من چیز بدی نگفته بودم.
❌دختر و پسرم حرف‌های بی‌ادبی به هم می‌زنند. 👨🏻‍🏫 فرزندانتان از شما برای رفتارشان الگوگیری می‌کنند. اگر شما برای اشتباهاتی که انجام می‌دهند مانند همین حرف بی‌ادبی زدن، آنان را کتک، تحقیر، توبیخ، سرزنش و بر سرشان فریاد بکشید، آنان نیز از شما می‌آموزند که این چنین رفتار کنند. بهتر است در چنین مواقعی از تکنیک چشم‌پوشی و تغافل استفاده کنید یا با رفتاری محبت‌آمیز مانند بغل‌کردن آن‌ها را آرام کنید.
✍ ازدواج های زیادی بر اثر خودخواهی از میان رفته اند. این عامل بیش از هر مشکل دیگری زندگی ها را از هم می پاشد.         ⚡️فرد خودخواه فقط به خود اهمیت              می دهد و خواسـتـه های همسـرش              را درنظر نمی گیرد؛او یـاد نمی‌گیرد              چگونه صـبـر کند و گذشــت داشته              باشد؛ چنین فردی نمی تواند همسر              موفقی باشد! 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 👈 به نیازها، امیدها و آرزوهای توجه کنید و به او در راه رسیدن به خواسته هایش کمک کنید!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت81 یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سر
📜 🩷 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم. زد زیر گریه و اینقدر سر و صدا کرد که دیگه داشت کلافم میکرد. تا روز بعد صبر کردم ولی هم خودم دلم طاقت نمیاورد به ناراحتی فائزه بی توجه باشم و هم سرور اذیت میکرد و بهانه ی فائزه رو میگرفت برای همین مرتضی که میخواست بره سر کار من و بچه ها رو رسوند در خونه ی فائزه و رفت. اولش فائزه باهام سرسنگین بود ولی با وجود سرور کم کم یخش آب شد و دوباره شد همون فائزه ی قبل. منم ازش عذرخواهی کردم و فائزه هم گفت نه تقصیر خودمه این روزا زیادی حساس شدم. اون روز وقتی مرتضی اومد دنبالمون درمورد شرایط روحی فائزه داشتم بهش میگفتم. مرتضی بعد کمی فکر کردن گفت یه نفر از دوستام هست اسمش فریبرزه و تو کار پارچس، یک سالی میشه زنش فوت کرده و دو تا بچه داره و دنبال یه زن خوبه که دوباره ازدواج کنه به نظرم به درد فائزه میخوره. اگه صلاح میدونی باهاش صحبت کن که همدیگه رو ببینن چون با توجه به شرایط فائزه بهم میخورن و فریبرز براش اهمیتی نداره که بازم بچه دار بشه. یکم درمورد شرایط زندگی و کار وبارش پرسیدم و به نظرم موقعیت خوبی اومد و گفتم با فائزه صحبت میکنم. وقتی به فائزه گفتم اولش گفت نه من حوصله ی یه مرد جدید و زندگی جدید رو ندارم ولی با اصرارای من قبول کرد که همدیگه رو ببینن. یه روز هماهنگی کردیم و هم فریبرز و هم فائزه رو دعوت کردیم خونمون تا بتونن همدیگه رو ببینن و با هم آشنا بشن. فائزه دختر خیلی خوشگلی بود و مسلما تو همون نگاه اول فریبرز خیلی ازش خوشش اومد و برای ازدواج مصمم تر شد. فائزه رو کشیدم کنار و گفتم نظرت چیه؟ معلومه تو گلوش بدجوری گیر کردیا. به نظرم مرد خیلی خوب و آرومیه. فائزه یکم فکر کرد و گفت والا چی بگم؟ من بعد علی دیگه هیچ حسی به هیچ مردی ندارم. _ به هرحال نمیشه که تا آخر عمر مجرد بمونی. یعنی به نظرت امکانش هست که برگردی به علی؟ + نه اصلا همچین چیزی نمیشه. _ خب پس باید عاقلانه تصمیم بگیری. یادته منم همین تردیدا رو داشتم ولی الان خداروشکر میکنم که عاقلانه تصمیم گرفتم. + نمیدونم اجازه بدید یکم فکر کنم و چند بارم تنها باهاش صحبت کنم ببینم چی میشه. درضمن من باید بچه هاشم ببینم. ببینم میتونیم با هم ارتباط بگیریم یا نه!.
🌙 در تاریڪے قلب سیاہ شب 🌟 چراغے برایتان روشن مےڪنم 🌙 آنگاہ از خدا مےخواهم 🌟 اگر در تاریڪے غم اسیر تنهایے شدید 🌙چراغ امیدتان روشن بماند 🌟شبتون پراز نور الهى🌟
تقویم نجومی اسلامی ✴️ چهارشنبه 👈15 اسفند / حوت 1403 👈4 رمضان 1446 👈 5 مارس 2025 🏛 مناسبت های دینی و اسلامی. 🔥مرگ‌ زیاد بن ابیه ۵۳ قمری او چون پدرش معلوم نبود به زیاد پسر پدرش مشهور شد او تنها در بصره ۱۳ هزار نفر را به جرم شیعه بودن به شهادت رساند. لعنت خدا و ملائکه بر او باد. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️امروز برای امور زیر خوب است. ✅صید و شکار و دام گذاری. ✅امور زراعی و کشاورزی. ✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن. ✅انواع معاملات. ✅صلح دادن افراد. ✅خرید وسیله سواری. ✅و مقدمات ازدواج خوب است. 👶 برای زایمان مناسب و نوزاد شایسته و دوست داشتنی است. 🚘مسافرت اصلا صلاح نیست و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد. 🌗 امروز قمر در برج ثور و از نظر نجومی مناسب است برای امور زیر است: ✳️درختکاری. ✳️خرید و فروش احشام. ✳️ارسال جنس به مشتری. ✳️خرید طلا و زیور آلات. ✳️دیدار با دوستان و رفقا. ✳️نامه نگاری. ✳️و فرار از جدال و دعوا نیک است. ✳️برای مطالب بیشتر و دریافت تقویم نجومی هر روز با جستجوی کلمه" تقویم همسران" به کانال ما در تلگرام و ایتا بپیوندید. 🔵امور مربوط به نوشتن حرز و نماز آن خوب است. 💑مباشرت امشب: شب پنجشنبه: مباشرت برای سلامتی توصیه شده و فرزند حاصل یا دانشمند شود یا حاکم. 💉💉 حجامت. خون دادن و فصد ممکن است باعث درد در سر شود. 💇‍♂💇 اصلاح سر و صورت باعث غم و اندوه می شود. 😴🙄 تعبیر خواب: خوابی که (شب پنجشنبه) دیده شود تعبیرش طبق آیه ی 5 سوره مبارکه "مائده " است. الیوم احل لکم الطیبات... و از مفهوم این آیه چنین استفاده میشود که منفعتی به خواب بیننده برسد و یا به شکلی خوشحال شود. و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید. ✂️ ناخن گرفتن. 🔵 چهارشنبه برای ، روز مناسبی نیست و باعث بداخلاقی میشود. 👕👚 دوخت و دوز. چهارشنبه برای بریدن و دوختن روز بسیار مناسبی است و کار آن نیز آسان افتد و به سبب آن  وسیله و یا چارپایان بزرگ نصیب شخص شود.ان شاالله. ✴️️ وقت استخاره. در روز چهارشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن) ❇️️ روز چهارشنبه : یا حیّ یا قیّوم  ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه که موجب عزّت در دین میگردد. 💠 ️روز چهارشنبه طبق روایات متعلق است به #امام_رضا_علیه السلام_ و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد 🌸زندگیتون مهدوی ان شاالله.....🌸
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 ماه رمضان به سه قسمت تقسیم میشه: 🔸دهه اول رحــمت 🔸 دهه دوم مغفــرت 🔸 دهه سوم اجـابت 🌷 پس دهه اول را دعا کنیم رحمت خدا نصیب حال ما بشه و کلمه طیبه را زیاد بخوانیم: لا اله الا الله 🌷 دهه دوم را استغفار بخوانیم تا عفو شویم : استغفرالله و اتوب الیه 🌷 دهه سوم برای طلب بهشت و رهایی از جهنم دعا کنیم: اللهم اجرنی من النار.اللهم ادخلن الجنت. 🌸 عبادات قبول التماس دعا
‌ 🪵همسران عزیز آتش عشق و گرمای زندگی نیاز به هیزم دارد🔥 🔗 عشقهای پنهان شده در قلب و احتکار شده در سینه نمیتواند آتش و گرمای زندگی را بیمه کند حتما با ابراز عشق و محبت و بیان دوست داشتنهای در سینه، هیزم این عشق را فراهم کنید و از معجزات کلمات غافل نشوید. (منظور ما از همسر هم خانم هم آقا، هرکدام نسبت به دیگریست) پ.ن:تصویر باز شود! ❣💍❣ ❤️
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ وقتی آقا در هنگام عصبانیت به خانمش میگه من اصلا تو رو دوست ندارم😔 🔸 محسن پوراحمدخمینی 🔹 روان‌شناس و مشاور خانواده
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت82 سرور اومد پیشم و گفت خاله کجا رفت؟ چرا منو نبرد؟ منم میخوام برم
📜 🩷 باشه عزیزم خیره ان شاالله. با هم برگشتیم تو سالن و حرفای فائزه رو عنوان کردم. فریبرز هم سریع تایید کرد و گفت حرفاتون درسته. تا هروقت بخواین میتونید فکر کنید و بچه هارو هم میارم ببینید. خلاصه اون شب گذشت و بعد از چند بار رفت و آمد کردن و دیدن بچه ها و سبک سنگین کردن فائزه جواب مثبت داد ولی شرط گذاشت که چند ماه نامزد باشن تا بهتر همدیگه رو بشناسن و فریبرز هم قبول کرد. از موقعی نامزدی کرده بودن روحیه ی فائزه خیلی بهتر شده بود و دیگه خبری از اون حساسیت ها نبود و دوباره شده بود همون فائزه ی خوش رو که قبلا میشناختم. سه چهار ماهی گذشت و به گفته ی فائزه بچه های فریبرز هم خیلی باهاش جور شده بودن و دیگه نگرانی ای نداشت و بالاخره رضایت داد که ازدواج کنن. چون هردو قبلا ازدواج کرده بودن و اون زمان هم جنگ بود و جو جامعه طوری بود که خیلیا تو در و همسایه و فک و فامیل عزیزی از دست داده بودن قرار شد جشنی نگیرن و یه عقد محضری کنن و تو خونه ی پدر فریبرز یه شام بدن و چند تا عکس بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون. چون قرار بود دیگه فائزه خونه ی فریبرز زندگی کنه باید خونه ی شهلا خانم رو تحویل میدادیم برای همین یه روز رفتم کمکش تا وسیله ها رو با هم جمع کنیم. دوتایی مشغول کار بودیم که صدای زنگ در بلند شد. کسی که پشت در بود پشت سر هم زنگ میزد و به در میکوبید. فائزه گفت یا خدا این دیگه کیه؟ یعنی چی شده؟ _ برو باز کن تا درو از جا نکنده. فائزه که رفت دم در صدای یه مرد به گوشم خورد که میگفت باید با هم حرف بزنیم. چون فائزه جلوی دیدم بود نمیفهمیدم کی جلوش ایستاده. خیلی نگران شده بودم. روسریمو سرم کردم و رفتم تو حیاط. جلوتر که رفتم تازه دیدم کی بیرون در ایستاده. علی بود… قبلا عکسشو فائزه بهم نشون داده بود. تا دیدم علیه دیگه جلو نرفتم و برگشتم داخل. نمیدونستم دارن به هم چی میگن. یه ربع ساعتی حرف زدن و فائزه درو بست و اومد داخل. بدون حرف نشست و مات به جلوش نگاه میکرد. با نگرانی پرسیدم خوبی فائزه؟ علی بود آره؟ اینجا چکار میکرد؟ فائزه انگار ماتش برده بود. دستی به شونش زدم و گفتم میشنوی؟