🌱 مشکلات زندگي واسه نابود کردنت نيومدن؛
اونا اومدن تا بهت کمک کنند توانايي هات رو کشف کني.
🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت117 مرتضی خیلی عصبانی بود. تا اون روز اینقدر برافروخته و شاکی ندیده
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت118
چند وقت پیش بچشو از دست داد و بعدش بچه ی ما رو ازمون دزدید، ماهم شکایت کردیم و انداختیمش زندان. الان که آزاد شده دوباره میخواد خودشو به ما نزدیک کنه ولی ما بهش روی خوش نشون ندادیم برا همین دنبال تلافی و به هم ریختن زندگیمونه. شما خودتو بازیچه ی دست اون زن نکن.
سیفی مردد نگاهی به من انداخت و گفت اگه واقعا اینجوریه چرا اینقدر سوری خانم به هم ریخته؟
مرتضی گفت مرد حسابی مثل اینکه یادت رفته چه بلاهایی سرش آوردی! سوری هنوز با یاد آوری ظلمایی که در حقش شده حالش به هم میریزه بعد حالا شما بلند شدی اومدی در خونه ی ما و میگی بچت مال منه. میخوای به هم نریزه؟
سیفی سرشو پایین انداخت و گفت حق با شماست، من نباید میومدم اینجا. ولی خب نمیتونستم بی تفاوت از این موضوع بگذرم.
بعدم از سر جاش بلند شد و گفت معذرت میخوام که مزاحمتون شدم. با اجازه.
مرتضی تا دم در بدرقش کرد و درو بست. وقتی تنها شدیم گفتم مرتضی تو رو خدا بیا از اینجا بریم. هرچی دورتر بهتر. میترسم بازم پیگیر بشه.
مرتضی ساکت بود و حرفی نمیزد.
_ راستی گفتی شاید بتونه ثابت کنه. منظورت چی بود؟
مرتضی با نگرانی گفت چند روز پیش رفتم با وکیل صحبت کردم که خیالم راحت بشه. بهم گفت یه آزمایشی هست که از روی دی ان ای میتونن نسبت پدر و فرزندی رو معلوم کنن. نباید بذاریم کار به دادگاه برسه.
اولین بار بود که این موضوعو میشنیدم. با شنیدنش استرسم چند برابر شد و گفتم مرتضی دیگه تو این خونه موندن جایز نیست. تو رو خدا بیا از این شهر بریم یه شهر دیگه.
+ نمیشه خانم. به این سادگیا هم نیست. اولا که کارگاهو نمیتونم جابه جا کنم، اینجوری مجبور میشیم از صفر شروع کنیم. ضمن اینکه اگه کار به قانون بکشه فرقی نداره کجا باشیم در هر صورت پیدامون میکنن. قبلا میگفتم جا به جا میشیم و همه چیز تموم میشه میره ولی حالا که با وکیل حرف زدم میدونم این کارا بی فایدس. تا زمانی هم که من میرم کارگاه هرجا هم که بریم راحت میتونن آدرسمو دربیارن یا تعقیبم کنن.
شنیدن این حرفا خیلی برام ناراحت کننده بود.
دیگه از اون روز علی رغم بهانه گیریای بچه ها من از ترس رو به رو شدن با سیفی یا فائزه خودمو بچه ها رو تو خونه حبس کرده بودم و اصلا بیرون نمیرفتم.
آدمحسابیاند بعضی آدمها، خوشذاتند، کار درست! دوستداشتنی! شریف! عزیز!
آدمهای با اصالتی که خودشان را گم نمیکنند؛ پایین باشند، بالا باشند، اوج بگیرند یا زمین بخورند، در هر صورت همانند و اصالت وجودیشان را حفظ میکنند.
چه چیزی مهمتر از این که یک انسان، شخصیت سالمی داشتهباشد و اجازه نداده باشد که ناملایمات جهان، به روان و هویت او آسیب زدهباشد؟!
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان نه به وقت خوشی خودش را برتر از دیگران بداند و نه به وقت ناخوشی، خودش را کمتر از دیگران حساب کند و تمایز قائل شدهباشد میان انسانی که هست و تلاشهایی که میکند و دستاوردهایی که به دست میآورد.
چه چیزی مهمتر از اینکه یک انسان عزت نفس داشتهباشد و بهتر از هرکسی بداند که فرق است میان اینکه خودشیفته و از خودمتشکر و مغرور باشی یا اینکه اصیل باشی و عزت نفس داشتهباشی!/دکتر انوشه
🍃❤️
يك پیام تكان دهنده توسط یک زن ...
کسی از او پرسيد .......
آیا شما زنی شاغل هستيد،
یا خانه دار؟؟
او پاسخ داد: بله من يك خانه دار تمام وقت هستم!!!
من 24 ساعت در روز کار می کنم ...
من یک "مادر" هستم!!
من یک همسر هستم!!
من یک دختر هستم!!
من یک عروس خانواده همسرم هستم!!
من یک ساعت زنگ دار هستم!!
من یک آشپز هستم!!
من یک پيشخدمت هستم!!
من یک معلم هستم!!
من یک گارسون هستم!!
من یک پرستار بچه هستم!!
من دستيار هستم!!
من یک مامور امنیتی هستم!!!
من یک مشاور هستم!!!
من ارام بخش هستم!!
من تعطیلات ندارم!!
مرخصی استعلاجی ندارم!!
روز استراحت ندارم!!!
شبانه روز کار میکنم ....
و 24 ساعته گوش به زنگم...
تمام ساعات و
دستمزدم اين است:
"مگه چكار كردي از صبح تا حالا؟"
تقدیم به همه خانم های خانه دار😘 😊
👌كه مثل نمک ويژه هستند...
تا هستند هيچكس متوجه حضورشان نيست ، ولي وقتي نيستند همه چيز بيمزه است!! ❤️❤️
#تقدیمبههمهبانوانسرزمینم😍❤️
💖🎡💖
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
اگر فرزندان تصادفا شاهد رابطه زناشویی والدین شان شوند، چه برخوردی باید با آنها کرد؟
▪️هنگامی که فرزندتان به دلیل عدم توجه شما شاهد رابطه زناشویی بود ، ضمن حفظ خونسردی، مسئولیت آن را برعهده بگیرید و هرگز فرزندتان را سرزنش نکنید تا او در خود احساس گناه نماید. آرام از فرزندتان بخواهید به اتاقش برود و سپس شما نزد او بروید .
▪️بهتر است مادر ضمن رعایت پوشش مناسب نزد او برود و با زبان ساده به او بگوید پدر و مادرها یکدیگر را دوست دارند و گاه این علاقه را با بغل نمودن به هم نشان می دهند.
👈 لازم نیست توضیحات اضافی بدهید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت118 چند وقت پیش بچشو از دست داد و بعدش بچه ی ما رو ازمون دزدید،
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت119
عصر حدودای ساعت پنج بود که سر و کله ی سیفی پیدا شد. این دفعه بر خلاف بارهای قبل تعارفش کردیم بیاد داخل خونه. وقتی اومد تو سراغ سرور رو گرفت ولی مرتضی گفت اول بیاید صحبت کنیم.
سیفی گفت خیلی خب میشنوم.
مرتضی با همون اخم پنهانی که رو صورتش نقش بسته بود گفت این چیزی که میگم به خاطر خود سروره. فعلا نباید بفهمه جریان چیه. نمیگم بچه رو نبین ولی بذار شما رو به عنوان یه دوست خانوادگی بشناسه تا به موقعش وقتی درکش به حدی رسید که متوجه این مسائل بشه اون وقت تصمیم میگیریم که واقعیتو بهش بگیم یا نه. فعلا دلم نمیخواد کودکیش با این فکرا خراب بشه و تو روحیش تاثیر بذاره.
سیفی گفت شما به فکر بچه ای یا به فکر جایگاه خودتی؟
مرتضی زیر لب لا اله الا الله گفت و در ادامه گفت آقای محترم من نیازی به تثبیت جایگاه خودم ندارم، سرور از روزی که چشم باز کرده منو دیده و پدر خودش میدونه. از روزی هم که وارد زندگی سوری شدم همه تلاشمو کردم که راحت زندگی کنن حتی روزی که فهمیدم سوری بارداره با خدای خودم عهد بستم که هرگز بینشون فرق نذارم ، چه بسا خیلی وقتا سرور رو ارجح دونستم حالا هم هرچی که میگم فقط به خاطر خود بچس چون نمیخوام تو این سن احساس درموندگی و گیجی کنه. نمیخوام حقیقت زندگی آزارش بده. اصلا به این فکر کردی اگه بفهمه چجوری اون بلاها رو سر مادرش آوردین از همتون بیزار میشه؟ ولی بهتره یه جوری جلو بریم که این اتفاقا نیوفته و نذاریم سرور بین اختلافات ما آدم بزرگا آسیب ببینه.
سیفی در حالی که مشخص بود شنیدن این حرفا براش سنگین تموم شده سری تکون داد و گفت حق با شماست. من به سوری خانم قول دادم کاری نکنم که به ضرر سرور بشه و الانم سر قولم هستم. فقط میخوام ببینمش. یعنی اجازه بدید هر از گاهی بیام پیشش.
نگاهی به مرتضی کردم تا ببینم چی میگه.
مرتضی فکری کرد و گفت مشکلی نداره. به هرحال نمیخوایم از حق پدریت محرومت کنیم ولی همونطور که گفتم بچه نباید بفهمه. بهش میگیم شما یکی از دوستای منی و اینجوری میتونی کم کم باهاش در ارتباط باشی البته اونم در حضور ما.
سیفی با اخم گفت فکر نمیکنی خیلی داری بکن نکن میکنی
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر الهی قمشه ای چه زیبا میگوید
وقتی دعا میکنی،
دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست.
دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود.
دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود.
و تقدیر نویس مهربان عالم تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد.
و مولانا میگوید :
گر در طلب گوهر کانی، کانی
گر در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت119 عصر حدودای ساعت پنج بود که سر و کله ی سیفی پیدا شد. این دفعه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت120
به من حق بده که نگران بچم باشم. اونم با سوابقی که از شما شنیدم.
برای اینکه بحثشون کش نیاد گفتم خب حالا این حرفا رو ول کنید.
بلند شدم قرآنو از تو کتابخونه برداشتم و آوردم گذاشتم وسط و گفتم سیفی خان میدونم که قول دادی ولی برای اینکه دل منِ مادر آروم بشه دستتو رو این قرآن بذار که سر حرفات میمونی.
+ یعنی به من اعتماد نداری؟
_ فقط میخوام خیالم راحت بشه. لطفا!
سیفی سری تکون داد و دستشو رو قرآن گذاشت و قسم خورد.
قرآنو سر جاش گذاشتم و رفتم در اتاق بچه ها و گفتم سرور، سهیل پاشید بیاین بیرون مهمون داریم.
سرور دست داداششو گرفت و با هم اومدن تو سالن.
به صورت سیفی نگاه کردم تا عکس العملشو ببینم. انگار ماتش برده بود. سرور سلام کرد و گفت عمو خوش اومدی. بابا مرتضام گفته خیلی مهربونی و برامون کادو خریدی.
سیفی که تازه از خلسه خارج شده بود دستپاچه گفت چیزه، فکر کنم یادم رفته…
مرتضی دو تا اسباب بازی ای که قبل اومدن سیفی از بقالی محلمون خریده بود آورد جلو و گفت نه اینجا هستن.
سیفی نگاه قدرشناسانه ای به مرتضی انداخت و زیر لب تشکر کرد.
بچه ها با شوق اسباب بازیاشونو نگاه میکردن.
سیفی هردوشو بوسید و یه گوشه نشست ولی انگار زبونش بند اومده بود چون اصلا صحبت نمیکرد و فقط به سوری چشم دوخته بود.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سیفی از سرجاش بلند شد و سریع به سمت حیاط رفت.
متعجب نگاهی به مرتضی انداختم و لب زدم چش شد؟
مرتضی بلند شد و پشت سرش رفت بیرون. از کنجکاویم منم رفتم پشت در ورودی و دیدم سیفی انگشتاشو گوشه ی چشمش گذاشته تا از سرازیر شدن اشکاش جلوگیری کنه.
چون سر و صدای بچه ها بلند بود نمیشنیدم داره چی به مرتضی میگه.
بعد چند دقیقه با هم اومدن داخل و سیفی گفت با اجازه من مرخص شم.
مرتضی به بچه ها گفت از عمو خداخافظی کنید داره میره.
سرور اومد جلو و با زبون شیرینش گفت مرسی عمو جون، بازم بیا خونمون و برامون کادو بیار.
سیفی سر سرور رو بوسید و گفت چشم دختر خوب و ازمون خداحافظی کرد و رفت.
بعد رفتنش از مرتضی پرسیدم چی شد؟ تو حیاط چی میگفت؟