eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.6هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.5هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر فرزندان تصادفا شاهد رابطه زناشویی والدین شان شوند، چه برخوردی باید با آنها کرد؟ ▪️هنگامی که فرزندتان به دلیل عدم توجه شما شاهد رابطه زناشویی بود ، ضمن حفظ خونسردی، مسئولیت آن را برعهده بگیرید و هرگز فرزندتان را سرزنش نکنید تا او در خود احساس گناه نماید. آرام از فرزندتان بخواهید به اتاقش برود و سپس شما نزد او بروید . ▪️بهتر است مادر ضمن رعایت پوشش مناسب نزد او برود و با زبان ساده به او بگوید پدر و مادرها یکدیگر را دوست دارند و گاه این علاقه را با بغل نمودن به هم نشان می دهند. 👈 لازم نیست توضیحات اضافی بدهید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت118 چند وقت پیش بچشو از دست داد و بعدش بچه ی ما رو ازمون دزدید،
📜 🩷 عصر حدودای ساعت پنج بود که سر و کله ی سیفی پیدا شد. این دفعه بر خلاف بارهای قبل تعارفش کردیم بیاد داخل خونه. وقتی اومد تو سراغ سرور رو گرفت ولی مرتضی گفت اول بیاید صحبت کنیم. سیفی گفت خیلی خب میشنوم. مرتضی با همون اخم پنهانی که رو صورتش نقش بسته بود گفت این چیزی که میگم به خاطر خود سروره. فعلا نباید بفهمه جریان چیه. نمیگم بچه رو نبین ولی بذار شما رو به عنوان یه دوست خانوادگی بشناسه تا به موقعش وقتی درکش به حدی رسید که متوجه این مسائل بشه اون وقت تصمیم میگیریم که واقعیتو بهش بگیم یا نه. فعلا دلم نمیخواد کودکیش با این فکرا خراب بشه و تو روحیش تاثیر بذاره. سیفی گفت شما به فکر بچه ای یا به فکر جایگاه خودتی؟ مرتضی زیر لب لا اله الا الله گفت و در ادامه گفت آقای محترم من نیازی به تثبیت جایگاه خودم ندارم، سرور از روزی که چشم باز کرده منو دیده و پدر خودش میدونه. از روزی هم که وارد زندگی سوری شدم همه تلاشمو کردم که راحت زندگی کنن حتی روزی که فهمیدم سوری بارداره با خدای خودم عهد بستم که هرگز بینشون فرق نذارم ، چه بسا خیلی وقتا سرور رو ارجح دونستم حالا هم هرچی که میگم فقط به خاطر خود بچس چون نمیخوام تو این سن احساس درموندگی و گیجی کنه. نمیخوام حقیقت زندگی آزارش بده. اصلا به این فکر کردی اگه بفهمه چجوری اون بلاها رو سر مادرش آوردین از همتون بیزار میشه؟ ولی بهتره یه جوری جلو بریم که این اتفاقا نیوفته و نذاریم سرور بین اختلافات ما آدم بزرگا آسیب ببینه. سیفی در حالی که مشخص بود شنیدن این حرفا براش سنگین تموم شده سری تکون داد و گفت حق با شماست. من به سوری خانم قول دادم کاری نکنم که به ضرر سرور بشه و الانم سر قولم هستم. فقط میخوام ببینمش. یعنی اجازه بدید هر از گاهی بیام پیشش. نگاهی به مرتضی کردم تا ببینم چی میگه. مرتضی فکری کرد و گفت مشکلی نداره. به هرحال نمیخوایم از حق پدریت محرومت کنیم ولی همونطور که گفتم بچه نباید بفهمه. بهش میگیم شما یکی از دوستای منی و اینجوری میتونی کم کم باهاش در ارتباط باشی البته اونم در حضور ما. سیفی با اخم گفت فکر نمیکنی خیلی داری بکن نکن میکنی
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎زندگی خود را با این کلیپ کنید!😍 🔰در این ویدئو درباره با حفظ یک زندگی زناشویی به شما داده میشود که بسیار مهم است👌🏽 روابط زوجین
دکتر الهی قمشه ای چه زیبا میگوید وقتی دعا میکنی، دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست. دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود. دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود. و تقدیر نویس مهربان عالم تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد. و مولانا میگوید : گر در طلب گوهر کانی، کانی گر در هوس لقمه نانی، نانی این نکته رمز اگر بدانی، دانی هر چیز که در جستن آنی، آنی.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت119 عصر حدودای ساعت پنج بود که سر و کله ی سیفی پیدا شد. این دفعه
📜 🩷 به من حق بده که نگران بچم باشم. اونم با سوابقی که از شما شنیدم. برای اینکه بحثشون کش نیاد گفتم خب حالا این حرفا رو ول کنید. بلند شدم قرآنو از تو کتابخونه برداشتم و آوردم گذاشتم وسط و گفتم سیفی خان میدونم که قول دادی ولی برای اینکه دل منِ مادر آروم بشه دستتو رو این قرآن بذار که سر حرفات میمونی. + یعنی به من اعتماد نداری؟ _ فقط میخوام خیالم راحت بشه. لطفا! سیفی سری تکون داد و دستشو رو قرآن گذاشت و قسم خورد. قرآنو سر جاش گذاشتم و رفتم در اتاق بچه ها و گفتم سرور، سهیل پاشید بیاین بیرون مهمون داریم. سرور دست داداششو گرفت و با هم اومدن تو سالن. به صورت سیفی نگاه کردم تا عکس العملشو ببینم. انگار ماتش برده بود. سرور سلام کرد و گفت عمو خوش اومدی. بابا مرتضام گفته خیلی مهربونی و برامون کادو خریدی. سیفی که تازه از خلسه خارج شده بود دستپاچه گفت چیزه، فکر کنم یادم رفته… مرتضی دو تا اسباب بازی ای که قبل اومدن سیفی از بقالی محلمون خریده بود آورد جلو و گفت نه اینجا هستن. سیفی نگاه قدرشناسانه ای به مرتضی انداخت و زیر لب تشکر کرد. بچه ها با شوق اسباب بازیاشونو نگاه میکردن. سیفی هردوشو بوسید و یه گوشه نشست ولی انگار زبونش بند اومده بود چون اصلا صحبت نمیکرد و فقط به سوری چشم دوخته بود. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سیفی از سرجاش بلند شد و سریع به سمت حیاط رفت. متعجب نگاهی به مرتضی انداختم و لب زدم چش شد؟ مرتضی بلند شد و پشت سرش رفت بیرون. از کنجکاویم منم رفتم پشت در ورودی و دیدم سیفی انگشتاشو گوشه ی چشمش گذاشته تا از سرازیر شدن اشکاش جلوگیری کنه. چون سر و صدای بچه ها بلند بود نمیشنیدم داره چی به مرتضی میگه. بعد چند دقیقه با هم اومدن داخل و سیفی گفت با اجازه من مرخص شم. مرتضی به بچه ها گفت از عمو خداخافظی کنید داره میره. سرور اومد جلو و با زبون شیرینش گفت مرسی عمو جون، بازم بیا خونمون و برامون کادو بیار. سیفی سر سرور رو بوسید و گفت چشم دختر خوب و ازمون خداحافظی کرد و رفت. بعد رفتنش از مرتضی پرسیدم چی شد؟ تو حیاط چی میگفت؟
❤️آراستگی در منزل ❤️ 💞 یکی از توصیه‌های مهم اهل بیت به شیعیان، آراستگی و زیبایی در منزل و در کنار همسر است. این در حالی است که بسیاری از مردم، اهمیت بسیاری برای زیبایی و آراستگی در خارج از منزل قائل هستند، ولی وقتی که وارد منزل می‌شوند، اهمیتی به زیبایی و آراستگی خود نمی‌دهند. یکی از توصیه‌های بسیار مهم امام کاظم به شیعیان این است که می‌فرمایند: آراستگی مرد برای همسرش از عوامل عفّت زن است
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥کل داستان زن محبت و عاطفه است. ❤️کل داستان مرد اقتدار و جایگاه است. 👈👌این دو رو اقناع کن همه چی درست میشه... 😫بچه ات اگر چشم نمیگه چون خودت چشم نمیگی، بچه باید از کسی بشنوه تا یاد بگیره. 😉 دکتر سعید عزیزی همسرانه ❤️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتش رسیده با هزینه‌ی یه جلسه ماساژ یه ماساژور حرفه‌ای رو دعوت کنی خونه‌ات💪 این دستگاه جوری طراحی شده که همه درد و گرفتگی‌های بدنت رو تو چند ثانیه از بین ببره🥰 ♦️۴ سری مختلف، ۶ سطح قدرت ♦️مشاوره رایگان ♦️ارسال رایگان به سراسر کشور همین الان سفارشت رو ثبت کن و درب منزل پرداخت کن👇🏻 مشاوره رایگان و ثبت سفارش
🌸 داستان کوتاه ‍ کمد لباساشو باز کرد گفت : هر کدومو خواستی بردار ! دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله گفتم اینا که همه نو هستن ! گفت میدونم ! ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید ! مرغوبه جنسشون ! به قول شما امروزیا « برنده » خندیدم گفتم خانجون👵 ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ⁉️ گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ، یه آدم خاص بیاد ، یه حال خاص بیاد ، یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ... سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود 😔 روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ، قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام ❗️ اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست❗️ دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه ! درس زندگی داشت بهم میداد ❗️ درس سخت زندگی ... هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم ❗️ 🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، 🏃 از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم! اسفند را باید نشست باید خستگی در کرد😌 باید چای نوشید...☕️ یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست⁉️ اسفند را نباید دوید اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد🚶 پس روز های رفته سال را ورق میزنم چه روزهایی که با تلخی و شیرینی گذشت... کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...♥️ آرامشی که هیچگاه تمام نشود... 🍃🌹تمام آرزوهای زیبا در ماه پایانی سال تقدیم شما🌹🙏 ─━━━━⊱⭐️⊰━━━━─
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت120 به من حق بده که نگران بچم باشم. اونم با سوابقی که از شما شنید
📜 🩷 🍃🍃🍃🍃🌸 مرتضی سری تکون داد و گفت آدم نمیدونه دلش براش بسوزه یا نه! از اینکه زندگیش به اینجا رسیده و اینجوری شانس دیدن بزرگ شدن بچه رو از دست داده ناراحت بود. میگفت خودم اجازه دادم اون زن بازیم بده و هم مدیون سوری شدم هم بچمو از دست دادم. _ یه جوری رفتار میکنه حالا انگار همین یه بچه رو داره! خوبه از اون دوتا زنشم چند تا بچه داره. + آدمیزاد از هرچی که محرومه دلش همونو میخواد. راستی سوری خواهش میکنم از این به بعد وقتی میاد اینجا تو زیاد نیا جلو. فکر نکن بهت اعتماد ندارما ولی میدونم اون الان حسرت از دست دادن تو رو هم داره و دوس ندارم زیاد چشمش بهت بیوفته. _ چشم هرجور تو بخوای. مرتضی گفت شاید خودخواهانه باشه ولی خوشحالم که دنیا یه جوری پیش رفت که دست آخر سهم من شدی! من تو زندگی قبلیم آرامش ندیدم. تازه وقتی تو پاتو توی خونم گذاشتی فهمیدم زن یعنی چی. با وجودت زندگیم رنگ و بو گرفته. تحت هیچ شرایطی نمیخوام این آرامشو از دست بدم. * روزهامون کنار هم میگذشتن و هر چند هفته یک بار سرو کله ی سیفی پیدا میشد و هربار با دست پر و کلی خوراکی و اسباب بازی به دیدن بچه ها میومد. حتی با اصرار زیاد برای سرور یه حساب بانکی باز کرده بود و هر ماه براش پول میریخت که البته ما بهش دست نمیزدیم و گذاشته بودیم برای آیندش پس انداز بشه. تو همین رفت و آمدا یه دفعه که سیفی اومده بود پیش سرور در خونه رو زدن و دوست مرتضی باهاش کار داشت برای همین من رفتم پیش سیفی و بچه ها نشستم. همونطور که سیفی در حال صحبت با سرور بود یاد شهربانو افتادم. دلم میخواست حقایقی که هیچوقت کسی بهم نگفته بود رو بدونم. ازش پرسیدم قضیه ی شهربانو چطور شد و بچه هاتون پیش کی هستن؟ سیفی که انگار از سوال بی مقدمم تعجب کرده بود گفت چه عرض کنم؟ همون موقع که اون بلا رو سرم آوردن با تهدید طلاقشو گرفت و بچه ها رو هم با خودش برد. _ چرا همیشه به حرفاش گوش میدادی و ناچار تحملش میکردی؟ چجوری راضی شدی بذاری بچه هارو ببره؟