5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 توصیههای تربیتی شبهای قدر
🔺 ویژه پدر و مادرهای بزرگوار (قسمت ١)
🟢 والدین عزیز قبل از رفتن به مراسم شبهای قدر، حتماً به این توصیهها توجه کنند.
🔹 محسن پوراحمدخمینی
🔸 روانشناس و مشاور خانواده
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
✅ با شوهر لوس و بچه ننه چطور رفتار کنیم؟
#بخش_آخر
📚سعی کنید او را بیشتر درک کنید!
بررسی کنید که هموابستگی همسرتان تا چه حد به زندگی مشترکتان آسیب زده است. لزومی ندارد که زندگیتان به خاطر بچه ننه بودن همسرتان به بنبست برسد و از هم جدا شوید، سعی کنید این ویژگی را مانند یک عیب و نوعی محدودیت ببینید. روابط هموابسته بین مادر و پسر غالباً در موقعیتهایی ایجاد میشود که مادر سرپرست خانواده است یا پدر به لحاظ عاطفی با خانوادهاش بیگانه است. مادر برای پر کردن تنهایی خود و ترمیم رابطهاش به پسرش پناه میآورد و به این ترتیب رابطهای ناسالم شکل میگیرد. چنین رابطهای بسیار قوی است و شما نمیتوانید آن را تغییر دهید، #همسرتان خودش باید مایل به تغییر باشد.
#اگر سعی کنید، همسرتان را درک کنید، کنار آمدن با این شرایط برایتان آسانتر میشود.
📚در این مورد با او صحبت کنید!
شاید همسرتان متوجه نباشد که وابسته بودن او به مادرش چه آسیبی به رابطهی زناشوییاش میزند. با صراحت و در عین حال با آرامش درباره احساساتتان صحبت کنید، مراقب باشید که او احتمالاً درباره رابطهاش با مادرش گارد خواهد گرفت و تدافعی برخورد خواهد کرد. توصیه میکنیم، به #همسرتان بفهمانید که او باید همسرش را مقدم بر مادرش بداند و این حد از وابستگی یک مرد متاهل به مادرش طبیعی نیست. کلماتتان را با دقت انتخاب کنید، برای مثال میتوانید بگویید: “میدانم که مادرت نقش بسیار مهمی در زندگیت دارد، اما رفتارت باعث میشود که فکر کنم همواره بعد از مادرت قرار میگیرم. دوست داری با هم راهحلی را برای ایجاد تعادل در روابطمان پیدا کنیم؟” صحبتتان را با انتقاد از مادرش شروع نکنید. هموابستگی مشکلی است که مادر و پسر باید درباره آن با هم صحبت کنند و خودشان درباره حل آن تصمیم بگیرند، شما در این کار دخالت نکنید.
♥️🍂💫❄️
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
من خدایی دارم که پدرانه و عاشقانه هوای بی پناهی ام را دارد..
به من سخت می گیرد تا سرسخت شوم، خودم را باور کنم ، و روی پای خودم بایستم.
#گاهی رهایم می کند تا گم شوم و از دور مراقب است تا ببیند چطور مسیر را پیدا می کنم و #موفق می شوم و هرکجا که لازم شد دستانم را می گیرد و هدایتم می کند، بی آنکه حواسم باشد.
مرا لبه ی پرتگاه می برد تا از ترسِ افتادنم ، پرواز را بلد شوم ، ولی من خودم بارها زمان اوج گرفتنم، آغوش مهربانش را پشت سرم دیده ام که محتاطانه در تمام شرایطی که ترسیده بودم ، #مراقبم بود و هوایم را داشت !
در تمام لحظاتی که اشک می ریختم و فکر می کردم #هیچکس را ندارم؛ او بود و دلداری ام می داد،
او بود و نوازشم می کرد.
او بود و برایم #اتفاقاتِ خوب می فرستاد تا لبخند بزنم
و لبخند می زد، وقتی که پیروز می شدم
من اما نمی دیدم
من اما نمی فهمیدم !
او همیشه بود
او همیشه هست ...
کسی که یک نگاه #مشتاقِ پدرانه اش برای قوی تر شدنم کافیست !
و من #عاشق و سرسپرده ی همان خدایی ام که دارد هر روز و به هر طریقی که شده از من آدمِ بهتری می
رابطه زناشویی👩❤️👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت5 آقا یا حساب کتاب بلد نبود، یا نمیخواست به روی خودش بیاره که کسی مخ
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت6
سوادی هم نداشت اما همیشه میگفت من در برابر آینده و سرنوشت شما مسوولم، چون من شما رو به دنیا آوردم و تا پای جون نمیذارم آقات شما ها رو بدبخت کنه
لبخند دندون نمایی زدم و پول رو به سمتش گرفتم و گفتم
+تاجی خانم واسه شب نون میخواد، گفت مهمون دارم برم خونه اشون کمک
+مهمون؟ نگفت مهمونش کیه؟
+چرا، گفت از شهر پسرش و دوست هاش میان
ننه گل از گلش شکفت، پول رو برداشت و گفت
+خیلی خب، پس حتما حنیفه و ملیحه هم بگو بیان، هم ی گوشه ی کارو میگیرن، هم خدا رو چه دیدی؟ شاید یک آدم پدر و مادر داری اینا رو دید یکی رو پسندید...
باشه ای گفتم و برای کمک به ننه به سمت حیاط پشتی رفتم، شستن و جمع کردن بساط رب پزی حسابی ازم انرژی گرفت، تا شب سرم گرم کار بود و وقت نشد برم سراغ درسم، شب که شد سبد پر از نون رو گرفتم و همراه حنیفه و ملیحه راهی خونه ی کدخدا شدیم، ملیحه حسابی به خودش رسیده بود بلکه بتونه نظر کسی رو به خودش جلب کنه، حنیفه اما با اینکه دختر بزرگ خونه بود فکر شوهر کردن تو سرش نبود، درسشم نصفه ول کرده بود و همیشه مشغول انجام کارهای خونه بود، به شدت مذهبی بود و حتی نمیذاشت کسی تار موش رو ببینه، همیشه روسریش تا روی ابروش پایین اومده بود و لباس های بلند و گشاد و تیره میپوشید. ننه میگفت این دختر به عمه ی کم عقلت کشیده! اونم عین حنیفه کل فکر و ذکرش نماز و دعا بود، تهشم ترشید و تنها موند...هرچی هم به حنیفه میگفت یکم اون روسری وامونده رو بکش بالا تا صورتت پیدا بشه یک پدر بیامرزی بیاد بگیرتت به گوش حنیفه نمیرفت...حنیفه کل وقتش رو به نماز و دعا و انجام کارهای خونه میگذروند،وقتی بهش میگفتم دلت نمیخواد عین همسن و سال های خودت شوهر کنی هم میگفت خدا هرچیزی برام صلاح بدونه رو جلوی راهم قرار میده.
اون موقع ها من 13 ساله بودم و حنیفه هجده سالش تموم شده بود، تو روستایی که دختر رو چهارده سالگی شوهر میدادن حنیفه ترشیده به حساب میومد و همیشه بابتش از ننه و آقا سرکوفت میشنید اما ذره ای به حرف هاشون اهمیت نمیداد و سرش گرم کار خودش بود
ملیحه با اینکه دختر دوم خونه بود اما نامزد داشت و قرار بود تابستون همون سال عروسی کنن،نامزدش همسایه ی دیوار به دیوارمون بود و همش بیست ساله بود، رو زمین مردم کار میکرد و قرار بود بعد عروسی ملیحه با خانواده ی شوهرش زندگی کنه و ننه خوشحال بود که دخترش ازش دور نمیشه
فهمیه هم هفده سالش بود و به قول خودش صدقه سر حنیفه بی شوهر مونده بود وگرنه ادعا میکرد که قشنگترین دختر روستاس و احمقه پسری که اونو ببینه و نخواد!
خانمها بخوانند
❤️عشق و محبت میان مادرشوهر و همسرتان را بپذیرید
و آن را به رسمیت بشناسید.
آنها مادر و فرزند هستند
و باید عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند و این دوست داشتنشان را ابراز کنند.
❤️ این عشق و محبت از چشمهای دیگر جاری میشود
و چیزی از سرچشمه عشق و محبت میان شما و همسرتان کم نمیکند.
پذیرفتن و نشان دادن همین موضوع تا حدود زیادی مشکلات میان شما و مادرشوهرتان را حل خواهد کرد.👌
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
#شوهر_مغرور
✅ نشانههای شوهر مغرور!
#بخش_اول
💥او به علاقهمندیهای شما احترام نمیگذارد.
#افراد مغرور فقط خودشان را میبینند و به دیگران توجه خاصی ندارند و برایشان احترام قائل نیستند. اگر #شوهرتان مغرور باشد، ممکن است به علاقهمندیهای شما توجهی نکند و فقط روی علاقهمندیهای خودش متمرکز باشد حتی اگر آن کار اشتباه باشد. #مثلا به زنان دیگر نگاه میکند و وقتی این موضوع را با او در میان میگذارید، میگوید:«من دوست دارم نگاه کنم و برام مهم نیست که تو چی دوست داری!» این افراد انتظار دارند شما هم علاقهمندیهایتان را با علاقهمندیهای آنها یکی کنید و برایشان احترام زیادی قائل باشید در صورتی که خودشان چنین کاری را انجام نمیدهند.
💥همیشه او باید حرف آخر را بزند!
او رئیس خانه است و #همیشه او است که باید حرف آخر را بزند. اگر او موافق چیزی نباشد شما هم حق ندارید آن را اجرا کنید. هر تصمیمی که بگیرید در آخر او باید تایید کند. این هم جزئ رفتارهای افراد مغرور است که #خودشان را برتر و همه چیزدان میدانند.
این مبحث ادامه دارد..
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠
#موضوع
#شوهر_مغرور
✅ نشانههای شوهر مغرور!
#بخش_دوم
🏷او همیشه روی خودش متمرکز است!
این که #خودش موفق شود، خودش به چیزهایی که میخواهد برسد و نیازهای خود برآورده شود و… برایش مهم است. شما، نیازهایتان، اهداف و آرزوهایتان مهم نیستید. #همیشه شما باید بکوشید نیازهایش را برآورده کنید اما خودش چنین کاری نمیکند.
🏷هرگز عذرخواهی نمیکند!
وقتی #اشتباهی انجام دهد، مسئولیتش را قبول نمیکند، عذرخواهی نمیکند. تازه ممکن است شما یا دیگران را مقصر بداند و یا اشتباهش را انکار کند یا به شما تهمت بزند که شما مریض هستید و اشتباه میبینید، میشنوید یا درک میکنید! در دایره لغات این افراد کلماتی مثل «ببخشید»، «معذرت میخوام» و کلمات مشابه وجود ندارد.
🏷هرگز از شما قدردانی نمیکند!
یک #مرد_مغرور معتقد است که شما هر کاری که میکنید وظیفهتان است و باید انجام بدهید. پس نیازی نیست تشکر کند. حتی ممکن است طلبکار باشد و حتی وقتی یک روز کاری را انجام ندهید، زود اعتراض کند.
این مبحث ادامه دارد...
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از ورود به شب قدر، علی (ع) را بیشتر بشناسیم...🌿
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت6 سوادی هم نداشت اما همیشه میگفت من در برابر آینده و سرنوشت شما مسوو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت7
البته فهمیه خوشگل بود، پوست گندمی و چشم های درشت تیره و مژه های پر و فری داشت با بینی متناسب و لب و دهنی باریک، قد بلند بود و لاغر اندام و برخلافِ حنیفه کل فکر و ذکرش شوهر کردن بود.
خونه ی کدخدا شلوغ بود، علاوه بر پسرها، چند تا از دوستاشون هم اومده بودن، دو تا خواهر کدخدا که شهر زندگی میکردن هم اومده بودن سری به روستا بزنن و همین باعث شده بود دو کلفت عمارت نتونن به کارها رسیدگی کنن
من زیاد میرفتم خونه ی کدخدا، تاجی خانم به قول خودش یک جور دیگه ای منو دوست داشت، واسه همین به زیر و بم خونه آشنا بودم، فهیمه اما اولین باری بود که عمارت کدخدا رو میدید، برای همین مدام حسرت میخورد و میگفت من چی کم دارم که خانم همچین خونه ای نشم! بلند پرواز بود و خیال میکرد اومده تا با خوشگلیش دل پسر کدخدا رو ببره!
با راهنمایی فرخ که دست راست تاجی خانم بود و به امور خونه رسیدگی میکرد هرکدوم مشغول کاری شدیم
حنیفه راهی مطبخ شد تا دور باشه از چشم نامحرم، فهمیه هم برای شستن میوه رفت و منم مشغول مرتب کردن ظرف ها برای شام شدم
بوی خوش قورمه سبزی کل حیاط رو گرفته بود و شکمم قاروقور صدا میداد و مدام آب دهنم رو قورت میدادم، تا اون روز پیش نیومده بود تو خونه ی خودمون همچین غذایی بخوریم، فقط یکبار وقتی برای تاجی خانم کلوچه آورده بودم یک بشقاب پلو و خورشت خورده بودم و مزه اش تا مدت ها زیر زبونم بود و اون لحظه ذوق این رو داشتم که قراره دوباره از اون غذا بخورم. برای همین لبخند از لبم دور نمیشد
سرم گرم شستن و خشک کردن ظرف ها بود، از سالن بزرگ عمارت صدای خنده و حرف زدن میومد و من فکرم پی ننه بود، میدونستم از خارش و سوزش دستش نمیتونه چشم رو هم بذاره، دلم میخواست اگر قراره غذایی بهمون بدن واسه ننه و باقی دخترام بدن چون میدونستم حالا که ننه رب پخته تا چند روز باید نون و رب بخوریم
تو حال و هوای خودم بودم و لبه ی حوضچه نشسته بودم و داشتم ظرف ها رو خشک میکردم تا برای کشیدن غذا ببرم مطبخ که صدای بمی به گوشم رسید
+کی هستی تو
انقدر تو فکر و خیال بودم که با شنیدن صدا هول شدم و از جا پریدم و محکم افتادم وسط حوضچه ی پر از آب
صدای خنده ی مرد جوون که به گوشم رسید حرصی شدم، با خشم بدون فکر پارچه ای که باهاش ظرف رو خشک میکردم و حالا خیس آب شده بود رو به سمت مرد پرت کردم و با بغض گفتم
+زهرمار، به چی میخندی؟