eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.5هزار دنبال‌کننده
8.3هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
با همسرتان همدرد باشید برای درک یک نفر، باید " گوش و چشم" او باشید. گوش دادن، روشی برای درک دیگران است. شکایت کردن از خودتان را متوقف کنید و اشتباهات همسر خود را قضاوت نکنید. از انتقاد کردن خودداری کنید. کارهایی را انجام دهید که او بداند که شما نه تنها همسر او هستید، بلکه دوستی برای او هستید که می تواند به شما اعتماد کند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت36 و با هیجان گفت +حوری هم عین دختر شما سرهنگ، ما دیگه با هم قوم شدی
🤝♥️ هولم داد جلو. محکم خوردم به دیوار و دادم در اومد، حنیفه خودش رو سپرم کرد و ملیح با وجود حال بدش محکم بغلم کرد +چیکارش داری آقا؟ خب نمیخواد زن اون پیرمرد بشه! حوری هنوز سنی نداره، شما خودت گفتی بره درس بخونه دست آقا که برای سیلی زدن به حنیفه بالا رفت ننه با گریه گفت +نکن... نکن مرد، این دختر عروس کدخداست، تاجی خانم بفهمه انگشتت به عروسش خورده میدونی چیکار میکنه؟ سه روز دیگه بله برونشه... نکن.. دست آقا مشت شد و پایین اومد و با تهدید گفت +برو گمشو حنیفه،خیال نکن عروس کدخدایی چیزی بهت نمیگم. بخوای پشت این جوونور در بیای جفتتون رو از این خونه پرت میکنم بیرون دلم گرم بود به حمایت خواهرام، برای همین با زبون درازی گفتم +پرتم کن بیرون ولی من سر سفره ی عقد با این مرد نمیشینم...جونمم بگیری نمیام... آقا خشمگین حنیفه رو عقب زد و چنگی به موهام زد، جیغی کشیدم و کمک خواستم، ننه که همیشه ترس آبروش رو داشت دوید در مطبخ رو بست و با گریه گفت +نکن سیفی... مهمون ها میشنون... نکن... به خدا آبرومون میره آقا موهام رو محکم کشید و با صدایی که تلاش میکرد بالا نره گفت +بخوای بازی در بیاری همین امشب وسط همین مطبخ قبرت رو میکنم... میدونی که اینکارو میکنم فشار دستش که بیشتر شد حس کردم جون از تنم رفت، التماس های حنیفه و ملیحه و گریه ی افسانه و بهاره هم راه به جایی نمیبرد، آقا اصلا رحم و مروت نداشت، درست عین روز برام روشن بود اگر به حرفش گوش ندم دقیقا همون بلایی که گفته بود رو سرم میاورد. یادمه یکبار بچه بودم، کلاس دوم ابتدایی... عقلم که نمی‌رسید، از مدرسه بهمون گفته بودن پول بیارید تا آش درست کنیم. ننه اون روز خونه نبود منم سه چهار بار هی به آقا گفتم پول میخوام برای مدرسه، اما هربار گفت ندارم، دفعه ی سوم یا چهارمی که ازش تقاضای پول کردم تازه خوابش برده بود... حرصی شد از دستم، بلند شد یقه ی لباسم رو گرفت و جوری پرتم کرد تو حیاط که مچ دستم شکست و صدای جیغم کل خونه رو گرفت. بعد اون اتفاق بود که دیگه از آقا میترسیدم، اصلا طرفش نمی‌رفتم و تا زمانی که مجبور نمیشدم باهاش حرف هم نمیزدم. ننه هم همیشه ما رو از خشم آقا ترسونده بود. می‌گفت آقاتون اگر عصبانی بشه و خون جلوی چشمش رو بگیره دیگه نمیدونه داره چیکار میکنه زانوم سست شد و روی زمین نشستم، آقا لگدی به ساق پام زد و گفت +میرم میگم دخترم داره حاضر میشه، تا ده دقیقه ی دیگه تو سالن نبودی به خداوندی خدا گورت رو میکنم... همون خدا به کمرت بزنه مرد.. چکار این طفل معصوم داری... خدا به زمین گرم بزنتت که دل بچه ام رو خون کردی گریه و زاری ما فایده ای نداشت، در نهایت حرف حرف آقا بود، حیفه میگفت برو و بگو میخوای با اون مرد حرف بزنی، بعدم بهش بگو نمیخواییش... مدام به ننه میگفت برید تو سالن و از طریق آقا هاشم خواستگاری رو بهم بزنید راه چاره ی دیگه ای نداشتیم، در نهایت به کمک دخترا دست و صورتم رو شستم و همراه ننه به سمت سالن رفتم وارد سالن که شدیم چشمم به آقا هاشم افتاد که از دیدن من چشمش برق زد و خنده به لبش اومد با غصه کنار ننه نشستم، ننه کمی دست دست کرد و بالاخره با وجود خشم آقا دل رو به دریا زد و گفت +جسارت نباشه ها... ولی میگم بهتر نیست قبل خونده شدن صیغه با هم حرف بزنن؟ به هرحال حرف یک عمر زندگیه... آقا خواست اعتراض کنه که آقا هاشم فرز از جا بلند شد و گفت +خیلی هم خوبه... بریم تو حیاط؟ با اشاره ی ننه از جا بلند شدم، حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم، همش تصویر صورت خسرو میومد تو ذهنم، شوخی کردن هاش... سر به سر گذشتن هاش... حتی تحقیر کردن هاش.. مخصوصا که فهمیده بودم به عمد ازم دوری میکرده پشت سر آقا هاشم وارد حیاط شدم، تکیه ام رو به دیوار دادم و سرم رو پایین انداختم. آقا هاشم کمی بهم نزدیک شد و با لحن خاصی گفت +حتی رنگ پوستت هم عین خاتونه... لحن صداش ترس به جونم انداخت، با دقت نگاهی به دست هام کرد و گفت +حتی ناخن هات...انگار خدا دوباره خاتون رو زنده کرده با وحشت آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم +من نمیخوام زنت شم... تو رو خدا خودت این مراسم مسخره رو بهم بزن خندید، با دقت تو چشم هام نگاه کرد و به سردی گفت +خاتون با پای خودش برگشته! باید احمق باشم که پسش بزنم با حالی خراب گفتم +من خاتون نیستم، اسمم حوری هه... بی توجه بحرفام گفت +رنگ موهات هم عین خاتونه... تو خود خاتونی... گریه ام گرفته بود. رفتار این مرد اصلا نرمال نبود سریع روسریم رو سرم کردم و گفتم +زنت نمیشم... زنده زنده دفنمم کنن زنت نمیشم اینو گفتم و با گریه دویدم تو مطبخ
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃 - و تو چه می‌دانی . . روزهایی ك بدون تو میگذرد یعنی چه؟! و تو چه میدانی . . نیمه شب حالت چشمانت خواب را آشفته میکند یعنی چه؟! و تو چه میدانی . . با آه بلند از خواب بیدار شدن یعنی چه؟! و تو چه میدانی . . پرسه زدن‌های در پیاده رو شلوغ و چشم دوختن به سنگ فرش یعنی چه؟! و تو چه میدانی . . در ایستگاه مترو بنشینی و قطارها یک به یک از مقابلت عبور کنند و از جایت تکان نخوری یعنی چه؟! و تو چه میدانی . . وسط خیابان یادت برود مقصدت کجا بود؟! یعنی چه . و تو چه میدانی . . با صدای باران بی تاب شدن یعنی چه؟! و تو از حالِ من چه میدانی :)))؟!🖤'💭 - علی سلطانی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت37 هولم داد جلو. محکم خوردم به دیوار و دادم در اومد، حنیفه خودش رو س
🤝♥️ حنیفه با نگرانی گفت +چی شد؟ داشت چیکار میکرد؟ همه چیز رو به حنیفه گفتم، ملیحه با حیرت گفت +مردک روانیه! وای حالا چیکار میکنی؟ افسانه با نگرانی گفت +آقا داره میاد... چنگی به بازوی حنیفه زدم +یک کاری بکن... تو رو جون هرکی دوست داری نجاتم بده... به خدا دق میکنم. به جون ننه جنازه امو میذارم رو دستشون آقا وارد مطبخ شد و با وجود تقلای من و تلاش دختر ها بازوم رو گرفت و کشون کشون من رو به سمت سالن برد. انگار دیگه از آبروش هم نمی‌ترسید در سالن که باز شد هولم داد داخل، با گریه افتادم جلوی پای فرشته خانم، با نفرت نگاهش کردم و گفتم +خدا ازتون نمیگذره... فرشته خانم رو ترش کرد و گفت +چیه دختر؟ دور ورداشتی! داری زن بزرگترین تاجر شیراز میشی، دیگه چی میخوای از زندگیت؟ بعدم خم شد و زمزمه کرد +چیه؟ فکر کردی خسروی من خر میشه و تو رو میگیره؟ کور خوندی... تا خسرو برسه تو زن هاشم شدی... گریه ام تبدیل به هق هق ضعیفی شد، میدونستم زورم به این قوم نمیرسه... نه مخالفت من و نه مخالفت ننه و دخترا راه به جایی نمیبرد در نهایت به زور آقا با فاصله از هاشم نشستم، انقدر گریه کرده بودم که نفسم به شماره افتاده بود. سرهنگ شروع کرد به خوندن صیغه و تو چشم برهم زدنی محرم مردی شدم که علاوه بر نفرت به شدت ازش میترسیدم... فرشته خانم انگشتر بزرگی به دستم انداخت و صورت خیس از اشکم رو بوسید. انگار واسه هیچکدومشون مهم نبود که من راضی به این وصلت نیستم آقا هاشم بادی به غبغب انداخت و گفت +بگردید دنبال یک خونه ی خوب تو ده... خونه ای که چند تا اتاق داشته باشه، حیاط بزرگ و دلباز داشته باشه... هرچقدر قیمتش باشه به عنوان شیربها میدم آقا خواست حرفی بزنه که صدای مشت هایی که به در کوبیده میشد همه رو متعجب کرد آقا به سمت در حیاط رفت و خیلی زود صدای پر خشم تاجی خانم پیچید تو حیاط +چیکار کردی آقا سیفی؟ کار خودتو کردی؟ حوری کجاست؟؟
❣حداقل روزی یکبار به شوهر خود بگویید از اینکه تو همسرم هستی خوشحالم به خودم میبالم افتخار میکنم مرد هرکار خوبی که کرد بهش بگین تو فوق العاده هستی. 🚫 نه اینکه برین به بچه هاتون بگین تو هم مثل بابات هیچی نمیشی . ❤️مرد باید مورد قدردانی قرار بگیره به فرزندتون بگین من میدونم توهم مثل بابات روزی مرد بزرگی میشی حتی اگه سخته حداقل روزی یک بار به مردتون بگین بهش افتخار میکنید. ❤️
✨﷽✨ 🔴مدعیان دروغین... ✍ حضرت مهدی عجل الله در نامه به چهارمین نایب خاص خود نکاتی را درباره مدعیان ارتباط با ایشان بیان فرمودند. زمان رحلت ابوالحسن علی بن محمد سمری نزدیک شد از او پرسیدن نیابت را به چه کسی وصیت می کنی؟! او نوشته از امام عصر عجل الله را که نزدش بود به جمع حاضر نشان داد که در آن نوشته شده بود... بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم؛ ای علیّ بن محمّد سمریّ! تو ظرف شش روز آینده خواهی مُرد؛ پس خود را برای مرگ مهیّا کن و به احدی وصیّت مکن که پس از وفات تو قائم مقام تو شود؛ زیرا غیبت تامّه واقع شده و ظهوری نیست مگر پس از اذن خدای تعالی و آن، پس از مدّتی طولانی و قساوت دلها و پر شدن زمین از ستم واقع خواهد شد. و به زودی کسانی نزد شیعیان من آیند و ادّعای مشاهده کنند، بدانید هر که پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ادّعای رۆیت و مشاهده کند دروغگوی مفتری است. 📚احتجاج طبرسی،جلد 2، صفحه 475 ✨✨✨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت38 حنیفه با نگرانی گفت +چی شد؟ داشت چیکار میکرد؟ همه چیز رو به حنیف
🤝♥️ ملیحه با غصه کنارم نشست و گفت +دیر رسید... تا تو اومدی تو سالن حنیفه دوید تا تاجی خانم رو خبر کنه، گفت شاید کاری از دستش ساخته باشه... حالام غصه نخور، تاجی خانم زورش به آقا میرسه، صیغه رو پس میخونن من ولی امیدی نداشتم، میدونستم این مرد انقدر مال و اموال داره که آقا به خاطر طمع اش هم که شده قید ازدواج حنیفه با پسر کدخدا رو میزنه اما این عقد رو بهم نمیزنه با شنیدن صدای تاجی خانم تو چشم بهم زدنی همه از سالن بیرون زدن، صدای بحث تاجب خانم و فرشته خانم میومد +من ضمانت تو رو کردم فرشته! چطور تونستی همچین ظلمی در حق این دختر بخونی؟ اصلا وقتی این دختر راضی نیست فکر کردید صیغه‌ای که خونده شده درسته؟ آقا حق به جانب گفت +این دختر صغیره، بد و خوبش رو نمیفهمه، من آقاشم، من تشخیص دادم که زن این مرد بشه خوشبخت میشه. اجازه نمیدم هرکسی تو زندگی بچه هام دخالت کنه فرشته خانمم گفت +تاجی زن برادر خدابیامرزمی احترامت واجب، اما فکر نکنم زندگی این دختر به تو ارتباطی داشته باشه! مگه روزی که سرخود و بدون اجازه ی ما اومدی خواستگاری دختر این خونه واسه پسر ارشدت ما حرفی زدیم؟ حالا هم هر دو طرف راضی، تو چرا آتیش بیار معرکه میشی؟ از پنجره دیدم که تاجی خانم نزدیک فرشته خانم شد و با حرص چیزی زیر گوشش گفت، نمیدونم چی گفت که فرشته خانم جوش آورد و صداش رو بالا برد +حد خودت رو بدون تاجی، الحق که رعیت زاده حتی اگر با بزرگون بشینه تهش به اصل خودش برمیگرده... بعدم با خشم رو به شوهرش گفت +بریم سرهنگ، ما دیگه کاری اینجا نداریم پام سست شد و روی زمین نشستم، فرشته خانم راست میگفت، دیگه کاری نداشتن... کار اصلی رو کرده بود و داشت میرفت... دلم داشت از غصه میترکید، دلم میخواست چشم ببندم و بمیرم، از فکر محرم شدن با مردی که حتی نمیتونستم نزدیکش بشینم کل تنم میلرزید... داشتم گریه میکردم که آقا هاشم اومد تو سالن، نگاهی به من و ملیحه انداخت. کتش رو برداشت و گفت +گریه نکن خاتون... یک زندگی برات بسازم که به گریه های امروزت بخندی کتش رو پوشید و خیره شد به ملیحه... چنگی به بازوی ملیحه زدم تا تنهامون نذاره، این مرد اگر انگشتش به من میخورد دق میکردم... ملیح لب گزید و سرش رو پایین انداخت، آقا هاشم اما وقیحتر از این حرف ها بود،...
🔹همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ، ☝ کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست ! 🔹هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ، هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی ! 🔹اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود ! 🔹آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند ! 🔹آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است ! 🔹آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است ! 🔹گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد ! 🔹گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ، 🔹شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست ! درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ، اما شهر آرزوها هم نیست ! 👈از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر ! گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور ! تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ، ⛔ توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند ! 🌺 خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد ! تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ! آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختی شان را می سازند !
آقايون عزيز ما خانوم ها دوست داريم ابراز احساسات متعادل و به موقع شما رو در عمل ببينيم و بشنويم! به حساب جذابيت و يا تشنه كردن ما اين مساله حياتى رو از ما دريغ نكنيد. اگر به موقع و درست به ما محبت كنيد چنان نيرويى به ما ميديد كه چند برابرش توى خونه و زندگى برميگرده و صرف آرامش همه اعضا خانواده ميشه. وقتى توى موقعيت هاى مختلف؛ مراقبمون هستين؛ وقتى حواستون به ما هست؛ وقتى خوبى هامون روى جلوى خانوادتون و ديگران ميگيد و از ما دفاع ميكنيد؛ اينجور وقت ها از چشم ما ميشيد مرد ايده آل 🥰
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت39 ملیحه با غصه کنارم نشست و گفت +دیر رسید... تا تو اومدی تو سالن حن
🤝♥️ گفت +فردا برگرد شیراز... خونه و زندگیم رو ببینی از این رو به اون رو میشی بعدم چشمکی زد و با سرخوشی بیرون رفت، در سالن رو که بست فرو رفتم تو بغل ملیح و گریه ام شدت گرفت +دق میکنم آبجی... به خدا دق میکنم ملیح موهام رو نوازش کرد و گفت +قربونت برم. گریه نکن... مگه با گریه کردن دردی دوا میشه؟ یادت رفته حرف های خودت؟ مگه به من نمیگفتی جلوی تقدیر و سرنوشت رو نمیشه گرفت؟ زورمون نمیرسه قربونت برم، خدا رو چه دیدی، شاید ته سرنوشت ما به خوشی ختم شد... به قول حنیفه خدا که بد بنده اش رو نمیخواد، میخواد؟ قبل اینکه آقا برگرده تو سالن به اصرار دخترا به سمت پشت بوم رفتیم، حنیفه هم ترسیده بود، میگفت مهمون ها که برن آقا از منم حساب پس میگیره، اما در کمال تعجب آقا بدون هیچ جر و بحثی تشکش رو زد زیر بغلش و در حالی که زیر لب داشت با خودش حرف میزد و میخندید گوشه ای جاشو انداخت و خیلی زود صدای خروپفش هوا رفت من اما تا صبح خواب به چشمم نیومد، هنوز باورم نمیشد اتفاقات اون شب رو... جواب بله ای که داده بودم از سر زور و اجبار بود و به قول تاجی خانم اون صیغه باطل بود. دلم خوش بود، با خودم میگفتم خسرو میاد و من رو از دست این آدم ها نجات میده... فردای اون روز آقا کله ی سحر لباس پوشید و بدون اینکه جواب سوال های ننه رو بده از خونه بیرون زد. ملیح با کینه گفت +فکر کردی عاقبت و سرنوشت ما واسه آقا مهمه؟ اگر واسش مهم بود پی زندگی منو میگرفت تا بفهمه رضا واسه چی يکدفعه عقد رو بهم زد.. واسه آقا فقط پول مهمه، الانم لابد خوشحاله که سه تا دختر دیگه داره و میتونه از قِبَل اون ها به نون و نوایی برسه ننه هرچند از آقا دلخور بود اما به قول خودش شوهر آدم، خدای رو زمین آدم بود... برای همین تشری به ملیح زد و گفت +بسه، خجالت نمیکشی پشت آقات حرف میزنی؟ احترام بزرگتر کوچکتر یادت رفته ملیح که به قهر رفت من و حنیفه ام پشت سرش رفتیم، اما قهر ما کاری از پیش نمی‌برد. نهایت سر ظهر بود که سروکله ی آقا پیدا شد، رفته بود دنبال خونه! ننه میگفت حالا اون مرد ی تعارفی زد، تو چرا دو دستی گرفتی، آقا هم میگفت آقا هاشم خودش دم رفتن دوباره تاکید کرده برم دنبال خونه. منم حرفشو زمین ننداختم تا اون روز شاید آقا رو دوست نداشتم، اما اون لحظه حس میکردم ازش بیزارم، از مردی که حتی یکبار دست محبتی به سر بچه هاش نکشیده بود بیزار بودم، از مردی که تا قبل ازدواج ما رو نون خور اضافه میدونست و حالا صدقه سر ما داشت به نون و نوایی میرسید متنفر بودم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت40 گفت +فردا برگرد شیراز... خونه و زندگیم رو ببینی از این رو به اون
🤝♥️ آقا جورابش رو درآورد و گلوله کرد و به سمت بهار پرت کرد و گفت +گمشو برو جورابم رو بشور بذار خشک شه، عصر میریم برای قولنامه ی خونه ننه انگار بدش نیومده بود از صاحب خونه ی بزرگ شدن ، چون با هیجان گفت +خونه ی کی رو خریدی؟ چند خریدی؟ بزرگه؟ آقا لیوان آب رو یک نفس سر کشید و گفت +خونه رحیم رو خریدم، یادته چند وقت قبل میگفت بدهی بالا آوردم میخوام خونه ام رو بفروشم؟منم زرنگ بازی درآوردم مفت از چنگش درآوردم. بدبخت پول لازم بود نه نگفت... بعدم با سرخوشی گفت +منتهی به آقا هاشم گفتم خونه رو چند هزار تومن گرونتر خریدم. یعنی قیمت واقعیش رو به اون گفتم تا این وسط ی چیزی هم ته جیب منو بگیره ننه با غصه گفت +نکن سیفی، آبرومون میره... به خدا من از صبح هیچی نگفتم اما حوری دق میکنه. چطور میتونه پیش مردی که همسن آقاشه دووم بیاره... حرف ننه با تو دهنی محکمی که از آقا خورد نصفه موند. +دهنت رو ببند انقدر دخترت رو شیر نکن... یکبار گفتم بازم میگم. به خدا قسم بخوایید بازی دربیارید یا این وصلت رو بهم بزنید از خدا نمی‌ترسم و همتون رو زنده زنده دفن میکنم. دیگه نه زندگی فهیم واسم مهمه، نه وصلت با پسر کدخدا... این مرد با ثروتش همشون رو میخره و آزاد میکنه. پرنده ی خوشبختی نشسته رو شونه هام، بیام با دست های خودم دورش کنم؟ ننه که زد زیر گریه دیگه دووم نیاوردم، با خودم گفتم به درک که این مرد آقامه! چطور احترام مردی رو نگه دارم که میخواست زنده به خاطر پول زنده دفنم کنه! از جا بلند شدم و گفتم +زنش نمیشم، حتی اگر زنده زنده دفنم کنید زنش نمیشم اینو گفتم و تا آقا بخواد به خودش بیاد دویدم و در حیاط رو باز کردم و رفتم تو کوچه، چند نفری تو کوچه بودند، زنی با دیدنم گفت +چی شده حوری؟ صدای بحث و دعوا میاد.. با گریه گفتم +آقام میخواد منو بده به مردی که همسن خودشه... آقا با خشم بیرون دوید، بازوم رو گرفت و بی توجه به گریه و زاری هام منو کشون کشون برگردوند داخل، خیال میکردم از مردم میترسه و کاری به کارم نداره اما پول بدجور آقا رو مست کرده بود. جوری که هیچکس حریفش نمیشد و در نهایت یک دست کتک مفصل ازش خوردم و به زور همسایه ها و ملیح و حنیفه دست از سرم برداشت و نفس نفس زنان عقب کشید