#خانوما_بخونن
عروس رويايی برای خانواده همسرتان باشيد
خودتان را عزيز كنيد❤️❤️❤️
ميخواهيد عزيز شويد بايد همواره از هوش خود استفاده كنيد، گاهی وقت خريد كردن هديه كوچكی برای مادر يا خواهر شوهرتان بخريد و به او مثلا بگوييد : به محض ديدن رنگ اين روسری ياد شما افتادم و تصور كردم درصورتی كه شما اين روسری را سر بكنيد چقدر زيبا ميشوی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت56 خسرو فریاد و با صدای بلندی فرامرز رو صدا زد، چشم هاش انگار کاسه ی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت57
فهیم سرم رو بغل گرفت و بوسه ای به موهام زد و گفت
+غصه نخور قربونت برم. برو یکم استراحت کن، تا شب چند ساعتی وقت هست
منو برد تو اتاق و مجبورم کرد استراحت کنم، اما چطور میتونستم بخوابم وقتی هنوز صدای خسرو تو سرم بود... صدای دوستت دارمش...وقتی از چشم هام تعریف میکرد... پاهام رو تو شکمم جمع کردم و چشم بستم و سعی کردم بخوابم
نمیدونم چند ساعت چشم بسته بودم که صدای بحث به گوشم رسید، نیم خیز شدم و گوشم رو تیز کردم، صدای هاشم بود...
+حوری زن منه.. به چه حقی نمیذاری ببینمش
فهیمه با عصبانیت گفت
+کدوم زن؟ زن زوری؟ زنی که به زور ازش بله گرفتید؟ شما جای پدرشید... چطور همچین ظلمی در حق خواهر من کردید
+خواهر شما پدر داشته، پدرشم راضی به این وصلت بوده، فکر نمیکردم لازم باشه از تک تک فامیل اجازه عقد بگیرم. حوری زن منه، منم میخوام زنم رو با خودم ببرم شهر...
فرامرز سعی کرد میونه رو بگیره
+هاشم جان... اجازه بده صحبت کنیم، آخه شما جوون هجده ساله نیستی که درگیر احساسات بشی، حوری جای بچه ی شماست! این عشقی که شما ازش دم میزنی عشق سر پیریه... بیا و مردونگی کن، صیغه رو پس بخون. بذار این دخترم بره سر درس و مدرسه اش... به خدا ثواب داره، از مردونگی به دوره این دختر رو تو این سن مجبور کنید باهاتون زندگی کنه
با ترس تو خودم جمع شدم، با خودم گفتم حتما هاشم قبول میکنه، اما اشتباه میکردم
آقا هاشم با صدا خندید و گفت
+ببین کی داره این حرف رو به من میزنه! گلی به جمالت آقا فرامرز! تو که بدتر از من کردی! من اگر اومدم خواستگاری این دختر نه زن دارم نه بچه، اما تو چی؟ با زن و دو بچه عین دسته ی گل سر پیری به فکر تجدید فراش افتادی؟ زن جوون گرفتن واسه شما ثوابه واسه ما گناه؟ شما دیگه منو نصیحت نکن که آدم خنده اش میگیره
آقا فرامرز حق به جانب گفت
+من هرکاری کردم لااقل انقدر مرد بودم که رضایت طرف مقابلم رو بگیرم، نه که به زور ازش بله بگیرم
+نه... شما انگار حرف حساب سرتون نمیشه
فهیمه با خشم گفت
+اصلا میدونی چیه آقا هاشم، من اجازه نمیدم حوری با شما بیاد. چه سند و مدرکی دارید که ثابت کنه حوری زن شماست؟ بخواید داد و بیداد کنید هم آژان خبر میکنم حساب کار رو بده دستتون
+خیلی خب... پس میخوایید مانع من بشید... باشه.. بعد این هر اتفاقی بیفته باعث و بانی اش خود شماید. یادتون نره. من اومده بودم با عزت و احترام زنم رو ببرم، شما نذاشتید
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫تربیت دختر با پسر خیلی فرق میکنه ،
اگر برخوردتون با دختر و پسر یکسانه ، سخت در اشتباهید ،
برای اینکه بدونید با یه دختر چطور باید برخورد کرد
این ویدیو رو ببینید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت57 فهیم سرم رو بغل گرفت و بوسه ای به موهام زد و گفت +غصه نخور قربونت
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت58
اینو گفت و کمی بعد صدای کوبیدن در سالن به گوشم رسید. فهیمه با حرص گفت
+مردک یک پاش لب گوره هو..س زن سیزده ساله کرده! عقدنامه ای که در کار نیست، یک خطبه بوده که بین خودشون خونده شده
فرامرز اما منطقی تر از فهیمه بود
+وقتی آقات پشتشه کاری از ما ساخته نیست فهیمه جانم، الان بیرونش کردیم. میره با آقات برمیگرده، جلوی آقات که نمیتونیم وایستیم
سکوت فهیمه که طولانی شد فهمیدم حق با فرامرزه... آقا آدمی نبود که همچین لقمه ی چرب و نرمی رو از دست بده
کمتر از نیم ساعت بعد دوباره در خونه زده شد، اینبار آقا پشت در بود، با مشت به در میکوبید و اسم من رو میبرد
از زور گریه نفسم بالا نمیومد. با خودم گفتم فهیم و فرامرز نمیذارن دست اون مرد بهم برسه، جلوی آقا هم در میان... به قول فهیم هیچ سند و مدرکی نبود که نشون بده من زن اون مردم...
اما نه فهیم و نه فرامرز نتونستن جلوی آقا رو بگیرن. آقا فریاد میزد و میگفت میرم ازتون شکایت میکنم و میگم دخترم رو دزدیدید... میگفت حوری زن هاشمه، شاهد عقدشون هم خودم بودم، شما هم اگر میخوایید پای آژان به خونه اتون باز نشه بهتره حوری رو بفرستید بیاد
دیگه حتی برای فرامرز هم احترام قائل نبود، مدام دری وری بار فرامرز میکرد و میگفت خودت سر پیری با یک زن و دو بچه اومدی دختر بچه سال منو عقد کردی، کیف و حالت رو کردی حالا میخوای عقد دختر منو بهم بزنی! حتی انقدر وقیح بود که با صدای بلندی هوار میکشید و میگفت این مرد به خواهرزنش چشم داره وگرنه دلیلی نداره اونو بیاره خونه اش و نذاره با شوهر شرعی و قانونیش بره سر زندگیش
همین حرف هاش باعث شد فرامرز دست بکشه از حمایت من... حق هم داشت، براش زشت بود که تو اون سن و سال آقا صداش رو بندازه تو سرش و تو در و همسایه همچین تهمت هایی بهش بزنه! شک نداشتم این مرد اگر پدرزنش نبود فرامرز یک دندون سالم تو دهنش نمیذاشت... اما دستش بسته بود و مجبور بود احترام مردی رو نگه داره که نه مرد بود و نه پدر...
حرف های آقا لحظه به لحظه حالم رو بدتر میکرد
باورم نمیشد این مرد پدر ما باشه! فهیم وقتی دید هیچ جوره حریف آقا نمیشه با قول اینکه من رو میاره تحویل آقا میده کمی آقا رو آروم کرد و خودش اومد سروقت من
با گریه در اتاق رو باز کرد و محکم بغلم کرد
+ببخش آبجی... ببخش که نتونستم برات کاری کنم... دیدی که چه حرف هایی زد... چه تهمت هایی به فرامرز بیچاره زد... به خدا دلم میخواست از خجالت آب شم و برم تو زمین... ببخش که زورم به این مرد نمیرسه
💗💗با همسرتان ارتباطی شفاف وصادقانه برقرار کنید💗💗
✅زنان راهکارهای زیادی دارند که میتوانند به واسطه آنها مردان را از نظر احساسی درگیر خود کنند. در حالی که برخی زنان میکوشند با نادیده گرفتن مشکلات و تظاهر به تغییر سبک زندگی نظر شوهرشان را به خود جلب کنند، برخی دیگر تلاش میکنند با استفاده از برقراری ارتباط، رابطه ای مستحکم ایجاد کنند. آنچه را که میاندیشید در رابطه شما درست و یا نادرست است، صادقانه با همسر خود در میان بگذارید. با این کار این فرصت به وی میدهید تا انتظارات شما را درک کند و خود نیز آزادانه انتظارات و احساساتش را بیان کند. بدینترتیب فرصتی فراهم میشود تا هر دو شما رابطه دوستانهتری برقرار کنید.
همسرانه
♥️🍂💫❄️
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
به هر موفقیتی که رسیدی، آدمها سر میچرخانند و به تو نگاه میکنند و متر برمیدارند و فاصلهی خودشان تا تو را اندازه میگیرند.
#کمتر کسی ازخودش میپرسد: این آدم چه سختیها و مشکلاتی را طاقت آورده تا به اینجای راه رسیده و چه مسیر سخت و طاقتفرسایی طی شده تا یک انسان به این شرایط و جایگاه برسد؟!
#انگار مسیرِ ناهموارِ #موفقیت، نامرئیست و هرگز کسی جز خودت نخواهد فهمید؛ برای اینکه به رویای کودکی، نوجوانی یا جوانیات برسی چه رنجهایی را به جان خریدی و چقدر خودت را از آسایش و تفریح محروم کردی تا الآن و این #لحظه بتوانی در شرایط ایدهآلتری زندگی کنی و به جهان، از زاویهی بلندتری نگاه کنی.
آدمها اکنونِ تو را میبینند و تصور میکنند همان ابتدا روی قله متولد شدهای و این باعث میشود ناامید شوند و نپذیرند که هر موفقیتی حاصل بسیار تلاش کردنها و خود را از تفریحاتِ بسیاری محروم کردنها و جنگیدنها و صبور بودنهاست.
در پسِ هر #موفقیتی سالها تلاش هست و مسیرِ هر قلهای از دامنهای سخت و ناهموار میگذرد و برای رسیدن به هر مقصدی، باید مسیر را و سختیهای مسیر را پذیرفت و به رسمیّت شناخت
♥️🍁🍂🍁🌿
🌿
🍁
🍂
♥️
#تکنیک_رفع_عصبانیت
🌱#برای_اینکه عصبانیت تان را بدون سرزنش و توهین به طرف مقابل به زبان بیاورید از کلمه «من» استفاده کنید.
به جای اینکه بگویید:
«تو اعصاب من رو داغون می کنی! تو عذابم میدهی! درکم نمی کنی! تو نمی فهمی! تو همه چیز را تحمیل می کنی و…»
#بگویید: «من عصبانی هستم❗️ حال من خوب نیست! من نمی توانم این تصمیم را قبول کنم! برای من سخت است با این مساله کنار بیایم.»
🌱در این صورت آتش جنگ را شعله ور نکرده اید و بدون تخریب و سرزنش طرف مقابل حرف خودتان و حتی حرف آخر را زده اید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت58 اینو گفت و کمی بعد صدای کوبیدن در سالن به گوشم رسید. فهیمه با حرص
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت59
از بغلش بیرون اومدم، با خودم گفتم گریه و زاری بسه حوری، گریه کردن کی مشکل تو رو حل کرده که اینبار حل کنه؟
دستی به صورت خیسم کشیدم و زمزمه کردم
+غصه نخور آبجی، به قول حنیف، بخت و اقبال هرکسی رو یک جوری نوشتن، از بخت و اقبال که نمیشه فرار کرد... جلوی سرنوشت هم نمیشه ایستاد... من میرم، از تو و آقا فرامرزم ممنونم که تا اینجا حمایتم کردید.. بابت حرف های آقا هم من معذرت میخوام...
خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم رو گرفت و گفت
+هاشم میخواد باهاش بری شهر... آقا هم بوی پول به مشامش خورده و نه نگفته... میخوای به خسرو...
حرفش رو قطع کردم و با قاطعیت گفتم
+نه... بذار فکر کنه من همین جام، نمیخوام بیشتر از این براش دردسر درست کنم. سرنوشت منم این بوده، جلوش ایستادم، خواستم تغییرش بدم اما دیدی که زورم نرسید... مجبورم باهاش کنار بیام. توام به من فکر نکن، تازه عروسی، باید فکر زندگی خودت باشی، اما از وقتی عروسی کردی همش دنبال مشکل منی
فهمیه صورتم رو بوسید و گفت
+صبر کن الان میام
رفت و کمی بعد با یک کاغذ که توش آدرس خونه ی شیرازشون نوشته شده بود و کمی پول برگشت
+این کاغذ و پول رو جایی مخفی کن تا کسی نبینه. ما هیچکدوم نامزدت رو نمیشناسیم... شاید مرد خوبی باشه قربونت برم. اما اگر دیدی تحملش واست سخته، بیا به این آدرس... نمیذارم به زور تو اون زندگی بمونی
ازش تشکر کردم و کاغذ و پول رو برداشتم و بعد با قدمهایی سست، عین آدمی که داشت به قتلگاه خودش میرفت به سمت حیاط رفتم
آقا حق به جانب گوشه ای ایستاده بود، با دیدن من سیگارش رو خاموش کرد و گفت
+دختره ی سگ پدر، ببین چه دردسری واسم درست کردی
به خدا هرکی جای من بود یک جای سالم تو بدنت نمیذاشت، برو خدا رو شکر کن شوهرت تاکید کرده دستم بهت نخوره
با کینه نگاهش کردم، این مرد چطور پدری بود که همچین ظلمی در حق دختراش میکرد...
پشتم گرم بود به حضور فرامرز، برای همین با زبون درازی گفتم
+خوش به حالتون آقا، اگر پسر ندارید لااقل صدقه سر دختراتون به نون و نوایی رسیدید...
آقا قدمی به سمتم برداشت و مشتش رو گره کرد تا به صورتم بکوبه اما با صدای هشدار هاشم مشتش تو هوا موند
+سیفی خان... گفته بودم دست کسی به زن من نخوره
با نفرت نگاهش کردم، آسمونم به زمین میومد این مرد واسه من غریبه بود. هاشم فرق داشت با فرامرز... فرامرز تلاش کرده بود تا دل فهیم رو به دست بیاره، جوری که فهیم با میل خودش بله بگه، اما این مرد اشک و گریه های من رو دیده بود و مجبورم کرده بود بله
🌸🍃
حق الناس 🔴
🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
ِحق الناس 🔴
حق الناس فقط زدن جیب مردم نیست!!
حق الناس فقط کلاهبرداری و اختلاس نیست!!
گرفتن آرامش روان، پاکی چشم و قلب مردان،
گرفتن آرامش خاطر زنان و نابودی تعهد و عشق بین همسران،
سرد شدن گرمای خانه ها و تنوع طلب کردن مردان،
افزایش نرخ طـــلاق و....
همه حق الناس هایی است که به واسطه بی حجابی و دلبری های خیابانی بر گردنِ ماست!!...
خداوند هرگز حق الناس را نمی بخشد.
فراموش نکنیم!
#خانومها_بخوانند
❌اگر یه وقت شوهرت از دست مادرش ناراحت بود و اومد درموردش چیزی به شما گفت...
یه وقت قند تو دلت آب نشه و خوشحال بشی و تو هم دم بدی به دمش و شروع کنی بگی :
-آره من میدونستم اینا اینجورین...
-من که صد بار بهت گفته بودم اینا اینجورین...
-فلان موقع هم نمیدونی با من چه رفتار بدی داشتن...
عزیزدلم؛
شوهرت فردا با مامانش آشتی میکنه،هرچی باشه اونا باهم مادر و پسرن، این وسط روسیاهیش میمونه واسه شما...
میدونی به جاش چه کار کن؟
👈تا شوهرت از روی اعصاب خوردی شروع کرد درمورد مادرش بد گفتن...
بهش بگو:
علی...
درکت میکنم
ولی
هرچی باشه مادرته...
احترامش واجبه؛
من اصلا دوست ندارم جلوی من درمورد مامان اینجوری بگی...
❌این مرد اگر یه روز بین تو و مادرش کدورتی به وجود اومد،به خانومی تو ایمان داره....
❌حتی یکی دوروز بعدش یه کادوی کوچیک بخر به شوهرت بگو این کادو رو خریدم از طرف خودت بدش به مامان از دلش دربیاد!
من دوست دارم رابطه ی شما باهم خوب باشه...
شوهرت هم قطعا لو میده که این کادو را شما خریدی و دادی به اون!
بعد میدونی چقدر واسه مادرشوهرت عزیز میشی وقتی میفهمه تو چقدر برات مهمه که رابطشون با پسرش خوب باشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت59 از بغلش بیرون اومدم، با خودم گفتم گریه و زاری بسه حوری، گریه کردن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت60
آقا تفی جلوی پام انداخت و گفت+حیف این مرد برای توی نمک به حرومبعدم رو به هاشم گفت+اختیار این دختر بعد این با شماس، دیگه ببخش که این دختر ادب و تربیت نداره... هروقتم بگی برای ثبت عقد میام... بعدم بدون حرف از خونه بیرون زد، با رفتن آقا به اجبار دنبال هاشم رفتم، فهیمه با گریه ازم خداحافظی کرد و ازم خواست اگر مشکلی برام پیش اومد حتما خبردارش کنم. اما خودشم میدونست من تا کارد به استخونم نرسه ازش طلب کمک نمیکنمنتونستم تو بله برون حنیفه شرکت کنم، هاشم میخواست همون لحظه بریم شیراز و من عجیب احساس تنهایی میکردم. با یک صیغه ی سه ماهه آقا من رو به دست مردی سپرده بود که جز اسمش هیچی ازش نمیدونستم... تو خودم جمع شده بودم و خیره بودم به جاده ای که انگار انتها نداشت.دلم نمیخواست برسیم شیراز. اون شهر برای من یادآور خاطرات خسرو بود، بوی بهارنارنج اون شهر من رو یاد عشق نوپایی مینداخت که تلاش میکردم از بین ببرمش داشتم به روزهای گذشته فکر میکردم، به محبت های زیر زیرکی خسرو، به حساسیت هاش... به حرف هایی که میزد تا دل من رو بشکنه و خیال مادرش رو راحت کنه که دلباخته ی کلفت خونه اشون نشده. تو خیالم فرشته خانم یکی بود عین تاجی خانم! راضی شده بود به وصلت من و خسرو... تو خیالم زنش شده بودم، خانم خونه اش شده بودم، به عشق دیدنش خونه رو مرتب میکردم و غذا درست میکردم. بعدم لباس عوض میکردم و ماتیک میزدم و منتظرش میموندم تو حال و هوای خودم بودم هاشم با ملایمت گفت+آروم دختر، یک جوری پریدی انگار جن و پری دیدیتو خودم جمع شدم و بغض کردم، چقدر بی کس بودم که اینجوری میرفتم خونه ی بخت... اونم چه بختی! هاشم که ترس و سکوت من رو دید گفت+نمیدونم از من چی میدونی، اصلا منو میشناسی یا نه! اما میخوام اینو بدونی که من دوستت دارم، ازت میخوام حرف مردم رو بذاری کنار، نگاه به سن و سالم نکن، پاش بیفته از صد تا جوون هم بهتر میتونم زن داری کنم نفس عمیقی کشیدم و حرف دلم رو زدم+شما منو خواستی چون شبیه خاتونم... خاتون کیه؟چرا من انقدر شبیه اشم؟ چیکارش کردید که از زندگی شما فرار کرده؟ هنوز حرف کامل از دهنم در نیومده بود که هاشم به طرز بدی پا روی ترمز گذاشت و ماشین با صدای بدی وسط جاده از حرکت ایستاد، تو شوک این حرکتش بودم که یکدفعه با پشت دست تو دهنی محکمی نثارم کرد