7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨✨راهکار دکتر عزیزی برای کاهش ارتباط با خانواده همسری که اذیت میکند/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
💢موضوعاتی که در دوران عقد و نامزدی می تواند باعث ایجاد اختلاف و دعوا شود
🔆عدم صداقت، دروغ گویی و تظاهر قبل از عقد
بسیاری از افراد در زمان خواستگاری و در طی دوران نامزدی، برای جلب نظر طرف مقابل، اطلاعات مهمی از زندگی حال یا گذشته خود را مخفی نگه میدارند.
این اطلاعات ممکن است شامل مسائلی همچون سابقه کیفری، وجود روابط جدی یا ازدواج ناموفق، اختلاف در دیدگاه مذهبی، وجود بیماری خاص، مصرف مواد و …. باشد.
پنهان کاری یا دروغ گفتن در مورد این مسائل تنها در یک مدت زمان محدود امکان پذیر است، و با افشا شدن واقعیت در دوران عقد اعتماد طرف مقابل را برای شروع زندگی از بین میبرد و چه بسا منجر به جدایی در این دوران شود.
رابطه زناشویی👩❤️👨
‼️بیخودی غُر نزنید!
خیلی وقتها حواس والدین به چیزهایی که میگویند نیست. در حالی که بچهها مثل یک اسفنج که آب را به خودش جذب میکند، حرفهای مادر و پدرشان را جذب میکنند و توی ناخودآگاهشان قرار میدهند.
❕اگر مادر یا پدری هستید که غر زدن بخشی از شخصیت شما شده است، لطفا جلوی بچهها مراقب باشید.
قرار نیست آنها از شما یاد بگیرند که زل زدن به نیمه خالی لیوان کار خوبی است، بلکه قرار است کاملا خلاف آن را یاد بگیرند.
✔️بنابراین از حالا به بعد به جای اینکه در مورد سختیهای کارتان غر بزنید، روی نکات مثبت تمرکز کنید، مثلا بگویید: روز خسته کنندهای داشتم ولی بالاخره کارم را تمام کردم.
💠👌نکته ناب امروز
⭕️ "کوری عاطفـی چیسـت؟"
کوری عاطفی یعنی اینکه؛
زن و مرد در زندگی زناشویی حرفی برای گفتن ندارند و هرکدام از آنها در عین اینکه در خانه هستند اما هرکدام در اتاق خودشان و یا مشغول کار خودشان هستند....
اما به محض رسیدن به دوست و قوم خویش زبان باز میکنند و کلی حرف نگفته دارند؛ حتی در بارهی همسرشان....!
👈اگر به این مرحله رسیدید؛ دچار کوری عاطفی شدید و خیلی زود باید به فکر چاره باشید.
❣💍❣
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت61 فریادی از درد کشیدم و زخم گوشه ی لبم سر باز کرد... هاشم نفس نفس
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت62
در قهوه ای رنگ بزرگ و قشنگ روبه روم باز میشد به سالن بزرگی که کف اش سنگ مرمر بود و به حدی تمیز بود که انعکاس تصویرم رو تو سنگ ها میدیدمزبونم بند اومده بود، حتی تو تلویزیون هم تا به حال همچین خونه ای ندیده بودمچندین مجسمه و گلدون های بزرگ سرتاسر ساختمون رو پوشونده بود و صدای موسیقی آرومی از جایی نزدیک به گوش میرسیدهاشم که حیرت من رو دیده بود لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت+میخوای اتاقمون رو ببینی؟با شگفتی نگاهش کردم، وقتی گفت اتاقمون انگار تازه فهمیدم تو چه مخمصه ای گیر افتادمبه سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم+من... یعنی ما... رسم نداریم... با خشم گفت+نمیشه و نمیتونم نداریم... فهمیدی؟ قانون اول این خونه اینکه هرچی من گفتم میگی چشم، حتی گفتم بمیر... میگی چشمچشم هام پر از اشک شد، هولم داد عقب و فریاد زد+حق نداری گریه کنی... میفهمی خاتون ؟حق نداری اشک بریزی سریع با پشت دست اشکی که هنوز روی گونه ام نیومده بود رو پاک کردم و ترسیده چشمی گفتمانگار چشم گفتنم آرومش کرد، روی مبل نشست و با صدای بلندی گفت+آمنه...بیا اینجاکمی بعد زنی قد بلند با چشم های درشت قهوه ای وارد سالن شد، تقریبا پنجاه ساله بود و گویا سرخدمتکار خونه...هاشم اشاره ای به من کرد و گفت+اسمش حوری هه.. تازه عقد کردیمنگاه آمنه که به من افتاد انگار برای لحظه ای زبونش بند اومد، چند بار دهنش باز و بسته شد اما صدایی از گلوش خارج نشدهاشم بی حوصله گفت+خودم میدونم. ولی هیچ نسبتی با خاتون نداره. راهنماییش کن بره اتاقمون، لباس بهش بده، هرچیزی که لازمه بهش بده تا از این سر و ریخت دهاتی بیاد بیرون آمنه چشمی گفت و ازم خواست دنبالش برم، با ترس و لرز پشت سرش راه افتادم، از اون قسمت سالن عبور کردیم و به سمت قسمت دوم سالن رفتیم که به شکل نیم دایره بود و از دو طرفش راه پله ای با نرده های طلایی به طبقه ی بالای خونه کشیده میشد. خونه که چه عرض کنم، اونجا برای من عین قصر بود. قصری که فقط تو قصه ها در موردش خونده بودم و فکر نمیکردم تو دنیای واقعی وجود داشته
داستان کوتاه
"نان ومیوه دل"
دو برادر به نام اسماعیل و ابراهیم در یکی از روستاها، ارث پدرشان یک تپه کوچکی بود که یکی در یک سمت و دیگری در سمت دیگر تپه گندم دیم می کاشتند.
اسماعیل همیشه زمینش باران کافی داشت و محصول برداشت می کرد.
ولی ابراهیم قبل از پر شدن خوشه ها گندم هایش از تشنگی می سوختند و یا دچار آفت شده و خوراک دام می شدند و یا خوشه های خالی داشتند.
ابراهیم گفت:
بیا زمین هایمان را عوض کنیم، زمین تو مرغوب است. اسماعیل عوض کرد، ولی ابراهیم باز محصولش همان شد.
زمان گندم پاشی زمین ، ابراهیم کنار اسماعیل بود و دید که اسماعیل کار خاصی نمی کند و همان کاری می کند که او می کرد و همان بذری را می پاشد که او می پاشید.
در راز این کار حیرت ماند.
اسماعیل گفت:
من زمانی که گندم بر زمین می ریزم در دلم در این فصل سرما، برای پرندگان گرسنه ای که چیزی نیست بخورند، هم نیت می کنم و گندم بر زمین می ریزم که از این گندم ها بخورند ولی تو دعا می کنی پرنده ای از آن نخورد تا محصولت زیاد تر شود.
دوم این که تو آرزو می کنی محصول من کمتر از حاصل تو شود در حالی که من آرزو دارم محصول تو از من بیشتر شود.
پس بدان؛
انسان ها "نان و میوه دل خود را می خورند. نه نان بازو و قدرت فکرشان را."
برو قلب و نیت خود را درست کن و یقین بدان در این حالت، همه هستی و جهان دست به دست هم خواهند داد تا امورات و کارهای تو را درست کنند.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇🏻
ازدواج پایان یک رابطه عاشقانهست مگر اینکه زوجین رابطهای شبیه به دوستی و عاری از کنترلگری، سرزنش، غُرغُر، تهدید، تنبیه و نصیحت پیش بگیرند.
📚 کتاب ازدواج بدون شکست /دکتر شکوری
🎥 #دکتر_شکوری
رازهایی در مورد زنان
👈هنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد، در عرش سیر خواهد کرد.
👌یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمیکند، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می.آورند.
👈یک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.
👈وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان میکند.
👈مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می
دهند. در اینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.
👈هنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می
گردد، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق میکند.
👈به جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت62 در قهوه ای رنگ بزرگ و قشنگ روبه روم باز میشد به سالن بزرگی که کف
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت63
از پله ها بالا رفتیم، من به حدی هاج و واج بودم که هنوز با دهن باز به اطراف نگاه میکردم، دیوار ها پوشیده از نقاشی و عکس های خانوادگی بود، تو عکس ها زنی که بی نهایت شبیه من بود کنار پسر بچه ای ایستاده بود و لبخند به لب داشت. عجیب بود اما انگار تازه فهمیده بودم غم عمیقی تو چشم های اون زنهطبقه ی دوم به مراتب از طبقه ی اول کوچکتر بود، میز قهوه ای رنگ بزرگی گوشه ی سالنش بود و روش بیش از سی عکس از خاتون...بی توجه به صدا زدن های آمنه به سمت عکس ها رفتم، با دقت به تک تکشون نگاه کردم، چشم خاتون تو تک تک عکس ها پر از غم بودبی اختیار یکی از عکس ها رو برداشتم، تو اون عکس سیاه و سفید رد کبودی زیر چشم خاتون به وضوح پیدا بود. رو به آمنه خانم گفتم+خاتون زنده است؟+بردن اسم خانم تو عمارت ممنوعه حوری خانم. اگر میخوایید مشکلی براتون پیش نیاد هرگز نه اسمش رو به زبون بیارید نه سراغی از عاقبتش بگیریدبا سماجت گفتم+پس زنده اس... چطور اسمش ممنوعه اما کل خونه با عکس هاش پر شدهآمنه سرش رو پایین انداخت و گفت+در مشکی رنگ اتاق مشترک شما و آقا هاشمهانگار خواب میدیدم، اصلا همچین چیزی رو به خواب هم نمیتونستم ببینم... من... حوری که از دار دنیا دو متر اتاق هم نداشت حالا عمارت نشین نشده بود...به سمت در رفتم و بازش کردم، راهروی بلندی روبه روم بود که یک در سمت راست و یک در سمت چپش بوددر سمت راست باز میشد به سرویس بهداشتی بزرگی که حتی از سالن خونه ی ما هم بزرگتر بود. سرکی داخل سرویس کشیدم، یک وان بزرگ که البته بعد ها اسمش رو یاد گرفتم به همراه یک سنگ فرنگی که اول فکر میکردم صندلیه به همراه روشویی بزرگی تو سرویس بود، کف و دیواره ها همه از سنگ مرمر سفید بود و آیینه ی قدی بزرگی روی یکی از دیوارها بود.از سرویس بیرون زدم و به سمت در سمت چپ رفتم، چند بار دستگیره اش رو بالا و پایین کردم اما در قفل بود. کلافه دستگیره رو رها کردم که صدای آمنه خانم به گوشم رسید+ورود به اون اتاق ممنوعه خانم. بهتره در این مورد سماجت نکنیدچهره در هم کشیدم و به سمت اتاق اصلی رفتم، از راهرو که رد شدم وارد یک اتاق بزرگ شدم که از دیدنش دهنم باز مونده بود. تخت گ چوبی بزرگی وسط اتاق بود،رو تختی قرمز رنگ به همراه ده ها بالش کوچک و بزرگ روی تخت بود، چند بار چشم هام رو باز و بسته کردم تا باور کن