سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت61 فریادی از درد کشیدم و زخم گوشه ی لبم سر باز کرد... هاشم نفس نفس
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت62
در قهوه ای رنگ بزرگ و قشنگ روبه روم باز میشد به سالن بزرگی که کف اش سنگ مرمر بود و به حدی تمیز بود که انعکاس تصویرم رو تو سنگ ها میدیدمزبونم بند اومده بود، حتی تو تلویزیون هم تا به حال همچین خونه ای ندیده بودمچندین مجسمه و گلدون های بزرگ سرتاسر ساختمون رو پوشونده بود و صدای موسیقی آرومی از جایی نزدیک به گوش میرسیدهاشم که حیرت من رو دیده بود لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت+میخوای اتاقمون رو ببینی؟با شگفتی نگاهش کردم، وقتی گفت اتاقمون انگار تازه فهمیدم تو چه مخمصه ای گیر افتادمبه سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم+من... یعنی ما... رسم نداریم... با خشم گفت+نمیشه و نمیتونم نداریم... فهمیدی؟ قانون اول این خونه اینکه هرچی من گفتم میگی چشم، حتی گفتم بمیر... میگی چشمچشم هام پر از اشک شد، هولم داد عقب و فریاد زد+حق نداری گریه کنی... میفهمی خاتون ؟حق نداری اشک بریزی سریع با پشت دست اشکی که هنوز روی گونه ام نیومده بود رو پاک کردم و ترسیده چشمی گفتمانگار چشم گفتنم آرومش کرد، روی مبل نشست و با صدای بلندی گفت+آمنه...بیا اینجاکمی بعد زنی قد بلند با چشم های درشت قهوه ای وارد سالن شد، تقریبا پنجاه ساله بود و گویا سرخدمتکار خونه...هاشم اشاره ای به من کرد و گفت+اسمش حوری هه.. تازه عقد کردیمنگاه آمنه که به من افتاد انگار برای لحظه ای زبونش بند اومد، چند بار دهنش باز و بسته شد اما صدایی از گلوش خارج نشدهاشم بی حوصله گفت+خودم میدونم. ولی هیچ نسبتی با خاتون نداره. راهنماییش کن بره اتاقمون، لباس بهش بده، هرچیزی که لازمه بهش بده تا از این سر و ریخت دهاتی بیاد بیرون آمنه چشمی گفت و ازم خواست دنبالش برم، با ترس و لرز پشت سرش راه افتادم، از اون قسمت سالن عبور کردیم و به سمت قسمت دوم سالن رفتیم که به شکل نیم دایره بود و از دو طرفش راه پله ای با نرده های طلایی به طبقه ی بالای خونه کشیده میشد. خونه که چه عرض کنم، اونجا برای من عین قصر بود. قصری که فقط تو قصه ها در موردش خونده بودم و فکر نمیکردم تو دنیای واقعی وجود داشته
داستان کوتاه
"نان ومیوه دل"
دو برادر به نام اسماعیل و ابراهیم در یکی از روستاها، ارث پدرشان یک تپه کوچکی بود که یکی در یک سمت و دیگری در سمت دیگر تپه گندم دیم می کاشتند.
اسماعیل همیشه زمینش باران کافی داشت و محصول برداشت می کرد.
ولی ابراهیم قبل از پر شدن خوشه ها گندم هایش از تشنگی می سوختند و یا دچار آفت شده و خوراک دام می شدند و یا خوشه های خالی داشتند.
ابراهیم گفت:
بیا زمین هایمان را عوض کنیم، زمین تو مرغوب است. اسماعیل عوض کرد، ولی ابراهیم باز محصولش همان شد.
زمان گندم پاشی زمین ، ابراهیم کنار اسماعیل بود و دید که اسماعیل کار خاصی نمی کند و همان کاری می کند که او می کرد و همان بذری را می پاشد که او می پاشید.
در راز این کار حیرت ماند.
اسماعیل گفت:
من زمانی که گندم بر زمین می ریزم در دلم در این فصل سرما، برای پرندگان گرسنه ای که چیزی نیست بخورند، هم نیت می کنم و گندم بر زمین می ریزم که از این گندم ها بخورند ولی تو دعا می کنی پرنده ای از آن نخورد تا محصولت زیاد تر شود.
دوم این که تو آرزو می کنی محصول من کمتر از حاصل تو شود در حالی که من آرزو دارم محصول تو از من بیشتر شود.
پس بدان؛
انسان ها "نان و میوه دل خود را می خورند. نه نان بازو و قدرت فکرشان را."
برو قلب و نیت خود را درست کن و یقین بدان در این حالت، همه هستی و جهان دست به دست هم خواهند داد تا امورات و کارهای تو را درست کنند.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇🏻
ازدواج پایان یک رابطه عاشقانهست مگر اینکه زوجین رابطهای شبیه به دوستی و عاری از کنترلگری، سرزنش، غُرغُر، تهدید، تنبیه و نصیحت پیش بگیرند.
📚 کتاب ازدواج بدون شکست /دکتر شکوری
🎥 #دکتر_شکوری
رازهایی در مورد زنان
👈هنگامی که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد، در عرش سیر خواهد کرد.
👌یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمیکند، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد تمامی مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می.آورند.
👈یک زن هنگامی سکوت می کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.
👈وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می سپارد و از ارائه راه حل می پرهیزد، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان میکند.
👈مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می
دهند. در اینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می باشد، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.
👈هنگامی که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می
گردد، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق میکند.
👈به جرات می توان گفت به جز در موارد انگشت شماری، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی رساند.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت62 در قهوه ای رنگ بزرگ و قشنگ روبه روم باز میشد به سالن بزرگی که کف
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت63
از پله ها بالا رفتیم، من به حدی هاج و واج بودم که هنوز با دهن باز به اطراف نگاه میکردم، دیوار ها پوشیده از نقاشی و عکس های خانوادگی بود، تو عکس ها زنی که بی نهایت شبیه من بود کنار پسر بچه ای ایستاده بود و لبخند به لب داشت. عجیب بود اما انگار تازه فهمیده بودم غم عمیقی تو چشم های اون زنهطبقه ی دوم به مراتب از طبقه ی اول کوچکتر بود، میز قهوه ای رنگ بزرگی گوشه ی سالنش بود و روش بیش از سی عکس از خاتون...بی توجه به صدا زدن های آمنه به سمت عکس ها رفتم، با دقت به تک تکشون نگاه کردم، چشم خاتون تو تک تک عکس ها پر از غم بودبی اختیار یکی از عکس ها رو برداشتم، تو اون عکس سیاه و سفید رد کبودی زیر چشم خاتون به وضوح پیدا بود. رو به آمنه خانم گفتم+خاتون زنده است؟+بردن اسم خانم تو عمارت ممنوعه حوری خانم. اگر میخوایید مشکلی براتون پیش نیاد هرگز نه اسمش رو به زبون بیارید نه سراغی از عاقبتش بگیریدبا سماجت گفتم+پس زنده اس... چطور اسمش ممنوعه اما کل خونه با عکس هاش پر شدهآمنه سرش رو پایین انداخت و گفت+در مشکی رنگ اتاق مشترک شما و آقا هاشمهانگار خواب میدیدم، اصلا همچین چیزی رو به خواب هم نمیتونستم ببینم... من... حوری که از دار دنیا دو متر اتاق هم نداشت حالا عمارت نشین نشده بود...به سمت در رفتم و بازش کردم، راهروی بلندی روبه روم بود که یک در سمت راست و یک در سمت چپش بوددر سمت راست باز میشد به سرویس بهداشتی بزرگی که حتی از سالن خونه ی ما هم بزرگتر بود. سرکی داخل سرویس کشیدم، یک وان بزرگ که البته بعد ها اسمش رو یاد گرفتم به همراه یک سنگ فرنگی که اول فکر میکردم صندلیه به همراه روشویی بزرگی تو سرویس بود، کف و دیواره ها همه از سنگ مرمر سفید بود و آیینه ی قدی بزرگی روی یکی از دیوارها بود.از سرویس بیرون زدم و به سمت در سمت چپ رفتم، چند بار دستگیره اش رو بالا و پایین کردم اما در قفل بود. کلافه دستگیره رو رها کردم که صدای آمنه خانم به گوشم رسید+ورود به اون اتاق ممنوعه خانم. بهتره در این مورد سماجت نکنیدچهره در هم کشیدم و به سمت اتاق اصلی رفتم، از راهرو که رد شدم وارد یک اتاق بزرگ شدم که از دیدنش دهنم باز مونده بود. تخت گ چوبی بزرگی وسط اتاق بود،رو تختی قرمز رنگ به همراه ده ها بالش کوچک و بزرگ روی تخت بود، چند بار چشم هام رو باز و بسته کردم تا باور کن
⛔️ ازدواجهای پر خطر ⛔️
کسایی که به دلایل زیر ازدواج میکنن، ازدواج پرخطری خواهند داشت:
❎ عقب نماندن از قافله
دختر یا پسری که دوستانش ازدواج کرده اند و احتمالاً فرزندانی هم دارند، وسوسه میشود که با نبود شرایط، ازدواج کند تا از قافله عقب نماند؛ به ویژه اگر در معرض سؤالها و گوشه کنایه دیگران نیز باشد.
❎ لجبازی
گاهی صرفاً برای لجبازی با کسانی که او را از ازدواج با شخصی منع کرده اند به رغم نداشتن شرایط، با او ازدواج میکند.
❎ ترس از نفرین طرف مقابل
در مواردی خواستگار یا دختر، از ترس نفرین طرف مقابل یا دلشکستگیاش و به سبب احساس ترحم و دلسوزی با او ازدواج میکند؛ در حالی که میداند همتایی لازم را با هم ندارند و دلشکستگی او در صورت جدایی پس از ازدواج بیشتر خواهد بود.
❎ روکم کنی
برخی از خانم ها یا آقایان بی درنگ پس از شنیدن پاسخ منفی، به ازدواج بدون شرایط اقدام می کنند تا به اصطلاح روی طرف مقابل را کم کنند و به وی بفهمانند که خواهان داشته اند و او فرصت مناسبی را از دست داده است!
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت63 از پله ها بالا رفتیم، من به حدی هاج و واج بودم که هنوز با دهن با
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت64
با خودم گفتم اگر افسانه و بهار اینجا رو ببینن دهنشون از تعجب باز میمونه، یک میز آرایشی بزرگ که روش پر بود از انواع و اقسام عطرها و لوازم آرایشی که نه اسمش رو بلد بودم نه نحوه ی استفاده اش رو. آمنه خانم که دید من مات و مبهوت اطرافم شدم به سمت کمد بزرگ اتاق رفت و یکی از درها رو باز کرد، از بین انواع و اقسام لباس هایی که آویزون بود دست کرد و یک پیراهن سفید با گل های ریز آبی رو درآورد ، آمنه خانم اشاره ای کرد و گفت+میرم بیرون، وقتی پوشیدی صدام کنچشمی گفتم و تا رفت بیرون سریع لباسم عوض کردم خدایا باید چه بهایی بپردازم،یکدفعه یاد خسرو افتادم... ب روی فرش دستباف قرمز رنگ کف اتاق نشستم و زانوم رو تو شکمم جمع کردم و زدم زیر گریه، بچه تر که بودم گاهی رویا میبافتم، رویای زندگی تو یک خونه ی بزرگ، رویای داشتن یک اتاق شخصی، اما اون لحظه دلم میخواست برگردم ده، برگردم تو همون خونه خرابه، همونجایی که وقتی شب ها تو سالن میخوابیدیم حتی نمیتونستیم راحت دست به دست بچرخیم... همون اتاقکی که اسمش رو گذاشته بودیم سالن! اما به قول بهار انقدر کوچک بود که صدای نفس کشیدن هامون به گوش همدیگه میرسید کمی بعد سروکله ی آمنه خانم پیدا شد. با دیدن من که هنوز روی زمین نشسته بودم اخمی کرد و گفت+بلند شید خانم، آقا میخوان شام رو با شما بخورنچهره در هم کشیدم و با حرص گفتم+کارد بخوره شکم آقات... من شام نمیخورم. این لباسم درمیارم همزمان با این حرفم لباس رو از تنم بیرون کشیدم و همون بلوز و دامن خودم رو تنم کردم. آمنه خانم با نگرانی جلو اومد و گفت+نکنید خانم، من نزدیک به بیست ساله تو این خونه زندگی میکنم، از روزی که آقا دست همسر اولشون رو گرفتن و آوردن تو این خونه من اینجا بودم. آقا رو بهتر از هر کسی میشناسم... هیچی به اندازه ی سرپیچی از حرف هاشون ایشون رو خشمگین نمیکنه. اگر دختر خوبی باشید و به حرفش گوش بدید زندگیتون بهشت میشه. اما بخوایید لجبازی کنید این خونه با جهنم براتون فرقی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت64 با خودم گفتم اگر افسانه و بهار اینجا رو ببینن دهنشون از تعجب باز
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت65
خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو چی به سر خاتون اومده؟تا اسم خاتون رو بردم اخم کرد و سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت+من قصدم کمک به شماست، اگر خودتون این کمک رو نمیخوایید دیگه کاری از من ساخته نیست. اما اینو مطمئن باشید که تاوان لجبازیتون رو خیلی سخت میدیداینو گفت و خیلی زود بیرون رفت، دهن کجی بهش کردم و همونجا روی زمین دراز کشیدم و چشم بستمچشمم تازه گرم شده بود که حس کردم یکی در اتاق رو باز کرد و کمی بعد بوی عطر تلخ هاشم پیچید تو اتاق. صدای قدم هاش درست بالای سرم متوقف شد، صدای سردش به گوشم رسید که گفت+بلند شو دختر، این لباس کهنه رو دربیار و بنداز دور.کمد اتاق پر از لباسه... نمیخوام دیگه تو این لباس ببینمت بچه بودم و لجباز، برای همین با بی عقلی پشتم رو بهش کردم، به خیال خودم ناز میکردم! يکدفعه دستی از پشت محکم گردنم رو گرفت، جیغ خفه ای کشیدم و نشستمهاشم سرم رو به سمت خودش کشوند و زیر گوشم گفت+این بار آخرت باشه که همچین رفتاری از خودت نشون میدی. فهمیدی؟موهام تو دستش بود و با قدرت میکشید. از شدت درد اشک تو چشمم جمع شد و تند تند چشم گفتمچشم که گفتم هولم داد جلو و رهام کرد. دستی به لباسش کشید و گفت+تا نیم ساعت دیگه سر میز منتظرتم...دیگه جرات مخالفت نداشتم، سریع لباس پوشیدم و از پله ها پایین رفتم. اما ذهنم به قدری آشفته بود که برای چند لحظه نمیدونستم از کدوم مسیر باید برم تا به سالن اصلی خونه برسمبا راهنمایی آمنه وارد سالن غذاخوری شدم، سالن بزرگی که یک میز ناهار خوری هجده نفره وسطش بود، هاشم اشاره ای بهم کرد تا نزدیک برم، روی صندلی کنارش نشستم و خیره شدم به غذاهایی که تو عمرم ندیده بودم. هاشم رو به آمنه گفت+ببین خانوم چی میخوره، هرچی خواست براش بکشدیدن اون حجم از غذا، دسر، نوشیدنی و شیرینی برای منی که تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم عجیب و باورنکردنی بود. دلم میخواست از تک تک اون غذاها بچشم، هم از اون مرغ درسته و سرخ شده ای که با دیدنش هم آب دهنم راه افتاده بود، هم از قورمه سبزی که یک وجب روغن روش بود، یا حتی از شیرینی سفید رنگی که اسمش رو هم نمیدونستم کمی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت65 خیره نگاهش کردم و گفتم+آقات که اینجا نیست، حالا که نیست بهم بگو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت66
ساعت از دوازده شب گذشته بود و خوابم میومد اما دیدن اون غذاها خواب از سرم پرونده بود. در نهایت انقدر خوردم که حس میکردم اگر یک قاشق دیگه از مایع لرزونی که اسمش ژله بود بخورم میترکم...هاشم اما زیاد نخورده بود و تازه فهمیده بودم که کل مدت خیره من رو نگاه میکردهغذام که تموم شد هاشم اشاره ای کرد و گفت+امشب استراحت کن فردا باهات کار دارماینو گفت و از پشت میز بلند شد و شب بخیر گفت و بیرون رفت اون شب باید رو تخت دو نفره و بزرگی که تو خواب هم نمیدیدم راحت میخوابیدم، دیگه نه تو سالن تنگ خونه ی آقام بودم، نه رو زمین خشک خونه ی سرهنگ، رو تختی خوابیده بودم که از بس نرم و خوشبو بود لبخند به لبم آورده بوددر ظاهر همه چیز خوب بود اما حال من خوب نبودتا صبح نتونستم چشم رو هم بذارم و آخرشم دم صبح بالش و پتو برداشتم و رو زمین خشک خوابیدم و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفتم جوری که وقتی با شنیدن صدای فریادی چشم باز کردم آفتاب تا وسط اتاق اومده بود و ساعت از دوازده ظهر گذشته بودسراسیمه از جا بلند شدم، صدا از پایین میومد، کمی که دقت کردم متوجه صدای خسرو شدم... با عصبانیت داد میزد و اسمم رو صدا میزد و در کنارش صدای ضعیف زنی که سعی میکرد خسرو رو آروم کنهبدون اینکه پیراهنم رو عوض کنم از اتاق بیرون زدم و پایین رفتمخسرو پشت به من داشت با زنی که روز قبل ندیده بودم بحث میکرد+حوری کجاست؟ ها؟ به خدا قسم بهم دروغ بگی ی بلایی سرت میارمزن خواست جوابی بده که بی اختیار گفتم+سلام...به سمتم برگشت، لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند، دستش رو که به سمتم دراز کرد ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتمغم عمیقی تو چشم هاش بود، لبخند تلخی زد و گفت+انگار اینجا بهت بد نمیگذرهزنی که روز قبل ندیده بودمش با نگرانی جلو اومد و گفت+نکنید آقا خسرو... سر پیری منو تو دردسر نندازید.. به خدا آقا بفهمن من شما رو راه دادم بیچاره ام میکنن... تو رو خدا تا نیومدن بریدخسرو بی توجه به خواهش و التماس زن گفت+خوبی حوری؟ اذیتت که نکرد؟