eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹تربیت، شبیه درختکاری است🔹 تربیت مثل درختکاری است و کار پدر و مادر مثل باغبان است که به موقع آبش بدهند، به موقع کودَش را بدهند، به موقع شیارش را بزنند، نور را برایش تأمین کنند. به درخت آب می‌دهند، به انسان احترام؛ به درخت کود می‌دهند، به انسان نصیحت می‌کنند؛ به درخت نور می‌دهند، به انسان آزادی و احترام و محبت. محیط ترس و وحشت برای بچه، مثل محیط تاریک برای درخت است. درخت در محیط تاریک خفه می‌شود و بچه هم در محیط ترس و ارعاب و وحشت، روحش پژمرده می‌شود. به هر جهت به بچه محبت کنید، احترام کنید، مقداری آزادی بدهید، مقداری مسئولیت بدهید، مقداری آگاهی بدهید؛ اگر انسان این کارها را در مورد اولاد بکند، دیگر اولاد ان‌شاءالله خودش خوب می‌شود، مخصوصاً اگر نانش حلال باشد. ✍🏻 آیت الله حائری
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت78 اشاره ای به در قهوه ای رنگی کرد و گفت+میتونی تو این اتاق استراح
🤝♥️ با استرس از جا بلند شدم، راستش همه چیز انقدر عجیب و غریب بود که انگار تو قصه ها بودم، از فکر پیدا کردن خانواده ی جدید هم هیجان داشتم هم دلهره... به قول صدیقه هرجور این ماجرا رو کنار هم میذاشتم منم به همین نتیجه میرسیدم، وگرنه من چه صنمی با خاتون داشتم که انقدر شبیه اش بودم! تازه تاریخ تولد من با تاریخ تولد دختر خاتون یکی بود! هر دو زمستون سال ٣٣ به دنیا اومده بودیم... ازطرفی من شبیه هیچکدوم از اعضای خانواده ام نبودم، یادمه بچه تر که بودم گاهی وقتا ملیحه که می‌خواست حرصم رو دربیاره میگفت تو بچه سر راهی هستی چون شبیه هیچکدوم از ما نیستی! ننه هربار این حرفو از دهن ملیح میشنید حرصی میشد و با دمپایی می افتاد به جونش و میگفت دیگه نشنوم همچین حرفی به خواهرت بزنی... شایدم ملیح چیزی میدونست... از جا بلند شدم، گیره ی سرم رو برداشتم و پشت به صدیقه موهای بلندم رو جمع کردم تا ببندم،يکدفعه صدیقه از جا بلند شد و با بهت گفت+موهات رو ببر بالابا تعجب موهام رو بالا بردم، صدیقه پشت سرم ایستاد و خیره شد به گردنم... کمی بعد دست سردش رو روی گردنم گذاشت و با صدای لرزونی گفت+این... این نشونه... عین این نشونه رو داداشمم دارهبا تعجب گفتم+کدوم نشونه؟+همین لکه ی روی گردنت... دقیقا عین همین رو محمدم دارهاز لکه ای که میگفت خبر نداشتم، صدیقه آینه ای آورد و به کمک دو آیینه تازه لکه ی قهوه ای رنگی از روی گردنم تا بخشی از شونه ان رو پوشونده بود رو دیدم. یکی دوبار از زبون دخترا شنیده بودم که یک نشونه روی گردنمه اما تا اون روز ندیده بودمشصدیقه با حالی خراب روی زمین نشست، اشک کل صورتش رو خیس کرده بود و من اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم+تو دختر محمدی... پای تو بی دلیل به این خونه باز نشده.. خدا خواسته بعد این همه سال آرامش به زندگی برادرم برگرده...از جا بلند شد، روبه روم ایستاد و خیره شد تو صورتم+تو عزیز برادرمی... برای دیدنت سال ها حسرت خوردهاینو گفت و با گریه محکم‌ بغلم کرد. نمیدونستم باید چیکار کنم، پر بودم از احساسات متناقض... هم دلم میخواست دختر این خانواده باشم، هم دلم نمیخواست بعد این همه سال بفهمم بچه سر راهی بودم! که مادرم به خاطر پول ولم کرده و پدرم مدت ها دنبالم گشته و موفق به پیدا کردنم نشدهصدای گریه ی صدیقه که بالا گرفت تقه ای به در خورد و صدای مرد جوونی به گوشم رسید+صدیق... چرا گریه میکنی؟ بیام تو؟
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸شب ها آرامشی دارند 💫از جنس خدا 🌸پروردگارت همواره 💫با تو همراه است 🌸امشب از همان شبهایی ست 💫که برایت یک 🌸شب بخیر خدایی آرزو کردم شبتون بخیر 🌙 لحظه هاتون سرشاراز آرامش 💫🌸
تقویم نجومی اسلامی 👈 یکشنبه 👈17 فروردین / حمل 1404 👈7 شوال 1446👈6 آوریل 2025 🏛 مناسبت های دینی و اسلامی. ⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️امروز روز خوبی برای امور زیر است: ✅شروع بنایی و خشت بنا گذاشتن. ✅مسافرت. ✅امور کشاورزی و زراعی. ✅شکار و دام گذاری. ✅پیگیری امور قضایی. ✅شروع به کسب و کار. ✅و دیدار با سیاسیون خوب است. 🚘مسافرت : مسافرت خوب است. 👶مناسب زایمان و نوزاد روزی دار و مبارک است 🔭 احکام نجوم. 🌓 امروز : قمر در برج اسد است و امور زیر خوب است: ✳️شروع امور دائمی و همیشگی. ✳️خواستگاری عقد و ازدواج. ✳️جابجایی و نقل و انتقال. ✳️بردن جهاز عروس. ✳️خرید خانه و ملک. ✳️رفتن به منزل نو. ✳️و شروع به کار خوب است. 🔵مناسب نوشتن و بستن حرز برای اولین بار و نماز آن و حکاکی خوب است. 👩‍❤️‍👨 مباشرت امشب :فرزند چنین شبی به قسمت و روزی خود راضی باشد. ⚫️ اصلاح سر و صورت. طبق روایات ، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث دولت می شود. 💉🌡حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن یا #زالو انداختن در این روز، از ماه قمری باعث مرگ ناگهانی می شود. 😴😴 تعبیر خواب: خواب و رویایی که شب دوشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 8 سوره مبارکه "انفال" است. لیحق الحق و یبطل الباطل... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که بین خواب بیننده و دیگری اختلافی پیش آید و دعوا را نزد قاضی یا حکم برند و معلوم شود حق با خواب بیننده است و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. کتاب تقویم همسران صفحه ۱۱۶ 💅 ناخن گرفتن یکشنبه برای ، روز مبارک و مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی برکتی در زندگی گردد. 👕👚 دوخت و دوز یکشنبه برای بریدن و دوختن روز مناسبی نیست. طبق روایات موجب غم واندوه و حزن شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود‌( این حکم شامل خرید لباس نیست) ✴️️ وقت در روز یکشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا مغرب. ❇️️ ذکر روز یکشنبه: یا ذالجلال والاکرام  ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه که موجب فتح و نصرت یافتن میگردد. 💠 ️روز یکشنبه طبق روایات متعلق است به و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روزه به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸بامید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله🌸
💐یکشنبه تون عالی و بینظیر 🌷امیدوارم 💐نگاه پر مهر خدا، 🌷همراه لحظه هاتون… 💐سلامتی و نیکبختی، 🌷گوارای وجودتون… 💐بارش برکت و نعمت 🌷جاری در زندگیتون… 💐ونور و عشق الهی 🌷مهمون دلتون باشه… 🌸🍃‎‌‎﷽🍃🌸
...!🌹 ✅ زمانی میتونی بچه خوب تربیت کنی که...!🤷🏽 زن و شوهر از لحاظ فکری با هم هماهنگ باشند!👌 📥وگرنه هرکسی ساز خودشو میزنه!!✨📤 پس مجردااااا حواستون باشه انتخاب درستی داشته باشیدااا🌹 ‌‍‌‌‌
رشد کردن یعنی : - یاد بگیریم که برای ارتباط با افرادی که به عمد در دسترس نیستند، دست و پا نزنیم. - شجاعت این را داشته باشیم که داستانمان را با کسی که به او اعتماد داریم، در میان بگذاریم. - بتوانیم رشته افکار منفی خود را پاره کنیم تا نگذاریم ما را در خود غرق کنند - به نقطه ای برسیم که دیگر هر فکری که به ذهنمان خطور کرد را باور نکنیم - قادر باشیم قبل از هر حرکتی، کمی مکث کرده و شرایط را واقع بینانه بررسی کنیم - به اندازه کافی شجاع باشیم تا گفتگویی را که همیشه از آن اجتناب میکردیم انجام دهیم - بدون اینکه خودمان را سرزنش کنیم، مسئولیت کارهایمان را بر عهده بگیریم 🖌 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
قصه فوق العاده زیبای *وامق و عذرا* وامق شاهزاده ای جوان و زیبا و به غایت بلند بالا بود و یک شکارچی بی نظیر ، او روزی به جهت شکار بیرون می رود ولی بازِ شکاریِ او دیوانه وار او را به این سوی و آن سوی می کِشاند و مسافت طولانی در پی خویش می کشد تا اینکه او را بر خیمه چادری می‌بیند خیمه گاهی که متعلق به یک قوم چادرنشین است، نزدیک چادر می شود. ناگاه دختر ی بلندبالا و  بسیار زیبارو از چادر بیرون می آید و باز بر شانه های او قرار می‌گیرد ، وامق محو جمال دختر مانده که پرنده از شانه های عذرا بلند می شود و بر شانه او می نشیند ، گوئی وظیفه خویش به انجام رسانده است مهر عذرا در وجود شاهزاده می‌نشیند و اینگونه شکارچی شکار می شود . عذرا او را به لیوان آبی میهمان می کند و داخل چادر می شود ، وامق باز می گردد اما گوئی قلبش جا مانده است . وامق پس از تحقیق زیاد در می یابد که عذرا دختر یک خانواده فقیر چادر نشین است که از کشیدن دندان فاسد قبیله امرار معاش می کنند ! یعنی سر بیمار را بر زانوی عذرا می نهند و چون مدهوش زیبایی او می شود دندان را پیرزنی که مادر عذرا است می‌کشد! با اینکه عذرا از طبقه فرودست و فقیر است وامق عاشق او می شود و با اصرار زیاد به خواستگاری او می روند و پیرزن که نمی خواهد ابزار امرار معاش را از دست بدهد به هیچ طریقی راضی نمی شود.   دیگر روز وقتی وامق به محل چادر نشینان می‌آید می بیند هیچ کس نیست او شوریده دل و دیوانه و سرگشته ماه ها در کوچه و خیابان و شهر به شهر می گردد تا اینکه قبیله عذرا را می یابد و به بهانه درد دندان داخل چادر می شود سرش را روی زانوی عذرا می‌گذارد و محو تماشای یار می شود. تا این زمان هیچ کس به دلیل ژولیدگی او را نشناخته است ! پیرزن می گوید کدام دندان وامق یک دندان را نشان می دهد و او آن را با اینکه سالم است می کشد وقتی از او می‌خواهد برخیزد او دندان دیگری را نشان می‌دهد، پیرزن به جهت کاسبی با اینکه می داند دروغ می گوید آن را می‌کشد حالا دیگر عَذرا او را شناخته است ! "حجله همان است که عذراش، بست بزم همان است که وامق، نشست" کار به دندان چهارم می‌کشد اشک‌بر گونه‌های عذرا سرازیر می شود پیرزن درمی یابد که او وامق است ! اما با هر اشاره‌ی وامق ادامه می دهد! سیل اشک های عذرا و پاشنه های پای خونآلود وامق است که در خاک کف چادر فرو می رود و پیرزن همچنان ادامه می‌دهد تا به دندان سی و دوم می رسد. وامق نگاه نیمه جانی بر چهره عذرا دارد در حالی که زانوان عذرا در خون وامق نشسته است وامق با آخرین دندان سالمی که کشیده می شود جان می‌دهد و عذرا مستاصل و نا امید سرش را روی سینه او می گذارد و او نیزجان می دهد. حال  تمامی قبیله بر درگاه چادر ایستاده اند و عظمت عشق را نظاره می کنند. پس از زاری بسیار هر دو را در کنار هم به خاک می‌سپارند و پس از مدتی دو درخت انار در همان گودالی که از پاشنه‌ی پای وامق ایجاد شده در کنار هم می‌رویند و ساقه های آنها در هم می پیچد و زیارتگاه عشاق می شود. «هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید» 💢البته قصه وامق و عذرا به هفت روایت در منظومه ها و نثر پارسی آمده است که یکی از آنها تقدیم نگاه زیبای شما فرهیختگان شد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت79 با استرس از جا بلند شدم، راستش همه چیز انقدر عجیب و غریب بود ک
🤝♥️ صدیقه من رو از بغلش بیرون کشید و با گریه گفت+بیا داداش... بیا... در باز شد و مردی قد بلند با چشم های روشن وارد اتاق شد. صدیقه با گریه گفت+خودشه مرتضی، به جون محمد خودشه... تاریخ تولدش، شباهتش به خاتون... نشونه ی روی گردن محمد... همه ی اینها حقیقت رو مشخص میکنهمرد خیره شد بهم و زمزمه کرد+چقدر شبیه خاتونه...انگار برگشتم به پونزده سال قبل...معذب سرم رو پایین انداختممرتضی بهم نزدیک شد و با صدای خفه ای گفت+یعنی واقعا... این دختر... دختر محمده؟ بعد اون همه تلاش برای پیدا کردنش، خودش با پای خودش اومده؟صدیقه با هیجان گفت+به قول مامان، کار خوبه خدا درست کنه، قربونش برم که معلوم نیست مصلحت این همه سال دوری چی بوده...مرتضی بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره رو به صدیقه گفت+مطمئنی صدیقه؟صدیقه با اطمینان گفت+مطمئنم... دیشب که داشتم ماجرای زندگی خاتون رو براش تعریف میکردم قبل اینکه بفهمم این دختر چند سالشه تو دلم گفتم چی میشد این دختر که انقدر شبیه خاتونه دختر گمشده ی برادر من باشه... بعد که تاریخ تولدش رو فهمیدم شک کردم... الان اما مطمئنم...مرتضی لبخند تلخی زد و گفت+ولی باید با خانواده ی این دختر حرف بزنیم، به خاطر شباهت و یک نشونه نمیشه مطمئن بود...صدیقه خواست حرفی بزنه که زنگ در به صدا دراومد+فکر کنم خسرو اومده داداش...بعدم برای باز کردن در بیرون رفت. با رفتنش مرتضی قدمی به سمتم برداشت و آهسته گفت+تنها چیزی که تو تمام این سال ها از خدا خواستم همین بوده.. که یک روز در خونه باز شه و دختر محمد پیدا بشه، که برادرم بعد چهارده سال وجدانش آسوده بشه... اگر دختر محمد باشی دنیا رو به پات میریزیم... اگرم دخترش نباشی بازم اجازه نمیدیم دست اون نامرد بهت برسه. خیالت راحتمعذب ازش تشکر کردم، راستش بدم نمیومد این مرد جوون عموی من باشه،این مرد با پیراهن راه راه و بوی عطر تلخش کجا، یدی چاخان و عمو طاهر کجا! حدس صدیقه درست بود، خسرو اومده بود.. پریشون حال و خسته، وقتی من رو دید لبخندی زد، انگار بعد شنیدن حقیقت زندگی خاتون همه چیز عوض شده بود
"به همســرت مسئولیـت بــده..." حتی اگر میوه‌ای که خریده، ریز و لهیده است؛ آنقدر تعریف کن که دفعه بعد بره بهترشو بگیره. نکوب تو سرش که تو عرضه‌ی میوه گرفتنم نداری...! 👈 اینطوری مرد سرکوب میشه و دیگه تو کارهای بعدیتونم باهاتون راه نمیاد. با خودش میگه اینکه بلده بره بگیره ولی تا یه مدت میری بگیری یه روز که بهش نیاز داری اون دیگه واست انجام نمیده.. 👈 پس همیشه از بدترین خریدش تعریف، تحسین کنید که امیدی باشه برای خرید بعدی اگه دفعه‌های بعد هم بد و ریز خریدن بازم نق نزنید کم کم یاد میگیرن. شاه کلید فقط تعریفه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت80 صدیقه من رو از بغلش بیرون کشید و با گریه گفت+بیا داداش... بیا...
🤝♥️ خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن اتفاقات شب گذشته شد+هاشم به معنای واقعی زده به سرش، آتیش سوزی که مهار شد متوجه نبودت شد، اون موقع یک ساعتی بود که تو فرار کرده بودی. بعد فهمیدنش زمین و زمان رو بهم ریخت، آدم هاش رو خبر کرده تا نقطه به نقطه ی این شهر رو بگردن و پیدات کنن. شک ندارم اگر پیدات کنه دیگه نمیتونی از دستش فرار کنی... حتی آدم فرستاده ده که اگر گذرت به اونجا افتاد نرسیده به خونه ی آقات برت گردونن شیراز، حتی شده به زور کتک! به منم شک داشت، منتهی من از در پشتی خونهزده بودم بیرون و دور از چشم بقیه برگشته بودم خونه. کسی متوجه غیبتم نشده بود. وقتی هم عمو اومد خونه امون من مثلا تو اتاقم خواب بودم! هرچند داد و بیداد کرد اما خودشم میدونست راه به جایی نمیبره. به هرحال مجبوری مدتی اینجا بمونی، البته اگر صدیقه جان و همسرش اجازه بدن... کمی که آب ها از آسیاب افتاد از فرامرز و بهرام کمک میگیرم و فکری به حالت میکنیمصدیقه اشاره ای به مرتضی کرد و گفت+تو میگی یا من بگم؟خسرو با تعجب گفت+چی بگید؟ چیزی شده؟مرتضی نگاهش رو از صورت رنگ پریده ی من گرفت و رو به خسرو گفت+به نظرت علت شباهت زیاد این دختر به خاتون چیه؟خسرو با گیجی نگاهم کرد و گفت+من از کجا بدونم! همیشه میگن هر آدمی ی همزاد داره، لابد این دخترم همزاد خاتونه! صدیقه با صدای لرزونی گفت+نه خسرو خان، اینجوری نیست... تاریخ تولد این دختر، با تاریخ تولد دختر خاتون و محمد یکیه، از طرفی شباهت عجیب این دختر به خاتون و از طرف دیگه نشونه ای که درست عینش رو محمد هم داره، چیزی که مشخصه این دختر نه همزاد خاتونه و نه بی دلیل پاش به این شهر و این خونه باز شدهخسرو با حیرت نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد من دختر سیفی گدا نیستم، البته که خودمم هنوز باورم نمیشد+محاله، خانواده ی این دختر اونقدر دارا نیستن که از یک بچه ی سر راهی مراقبت کنن، آقاش به زور خرج بچه های خودش رو با هزار منت میده، حالا بیاد واسه خودش نون خور اضافه بیاره؟مرتضی از جا بلند شد و گفت+هرچی که هست کلید این معما به احتمال زیاد دست مادر این دختره، قطعا اون حقیقت ماجرا رو میدونه، اما...حرفش با صدای مشت هایی که به در میخورد قطع شد، خسرو سراسیمه از جا بلند شد و گفت+منتظر کسی هستید؟