قصه فوق العاده زیبای *وامق و عذرا*
وامق شاهزاده ای جوان و زیبا و به غایت بلند بالا بود و یک شکارچی بی نظیر ، او روزی به جهت شکار بیرون می رود ولی بازِ شکاریِ او دیوانه وار او را به این سوی و آن سوی می کِشاند و مسافت طولانی در پی خویش می کشد تا اینکه او را بر خیمه چادری میبیند خیمه گاهی که متعلق به یک قوم چادرنشین است، نزدیک چادر می شود.
ناگاه دختر ی بلندبالا و بسیار زیبارو از چادر بیرون می آید و باز بر شانه های او قرار میگیرد ، وامق محو جمال دختر مانده که پرنده از شانه های عذرا بلند می شود و بر شانه او می نشیند ، گوئی وظیفه خویش به انجام رسانده است مهر عذرا در وجود شاهزاده مینشیند و اینگونه شکارچی شکار می شود .
عذرا او را به لیوان آبی میهمان می کند و داخل چادر می شود ، وامق باز می گردد اما گوئی قلبش جا مانده است .
وامق پس از تحقیق زیاد در می یابد که عذرا دختر یک خانواده فقیر چادر نشین است که از کشیدن دندان فاسد قبیله امرار معاش می کنند !
یعنی سر بیمار را بر زانوی عذرا می نهند و چون مدهوش زیبایی او می شود دندان را پیرزنی که مادر عذرا است میکشد!
با اینکه عذرا از طبقه فرودست و فقیر است وامق عاشق او می شود و با اصرار زیاد به خواستگاری او می روند و پیرزن که نمی خواهد ابزار امرار معاش را از دست بدهد به هیچ طریقی راضی نمی شود.
دیگر روز وقتی وامق به محل چادر نشینان میآید می بیند هیچ کس نیست او شوریده دل و دیوانه و سرگشته ماه ها در کوچه و خیابان و شهر به شهر می گردد تا اینکه قبیله عذرا را می یابد و به بهانه درد دندان داخل چادر می شود سرش را روی زانوی عذرا میگذارد و محو تماشای یار می شود.
تا این زمان هیچ کس به دلیل ژولیدگی او را نشناخته است !
پیرزن می گوید کدام دندان وامق یک دندان را نشان می دهد و او آن را با اینکه سالم است می کشد وقتی از او میخواهد برخیزد او دندان دیگری را نشان میدهد، پیرزن به جهت کاسبی با اینکه می داند دروغ می گوید آن را میکشد حالا دیگر عَذرا او را شناخته است !
"حجله همان است که عذراش، بست
بزم همان است که وامق، نشست"
کار به دندان چهارم میکشد اشکبر گونههای عذرا سرازیر می شود پیرزن درمی یابد که او وامق است !
اما با هر اشارهی وامق ادامه می دهد! سیل اشک های عذرا و پاشنه های پای خونآلود وامق است که در خاک کف چادر فرو می رود و پیرزن همچنان ادامه میدهد تا به دندان سی و دوم می رسد.
وامق نگاه نیمه جانی بر چهره عذرا دارد در حالی که زانوان عذرا در خون وامق نشسته است وامق با آخرین دندان سالمی که کشیده می شود جان میدهد و عذرا مستاصل و نا امید سرش را روی سینه او می گذارد و او نیزجان می دهد.
حال تمامی قبیله بر درگاه چادر ایستاده اند و عظمت عشق را نظاره می کنند.
پس از زاری بسیار هر دو را در کنار هم به خاک میسپارند و پس از مدتی دو درخت انار در همان گودالی که از پاشنهی پای وامق ایجاد شده در کنار هم میرویند و ساقه های آنها در هم می پیچد و زیارتگاه عشاق می شود.
«هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»
💢البته قصه وامق و عذرا به هفت روایت در منظومه ها و نثر پارسی آمده است که یکی از آنها تقدیم نگاه زیبای شما فرهیختگان شد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت79 با استرس از جا بلند شدم، راستش همه چیز انقدر عجیب و غریب بود ک
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت80
صدیقه من رو از بغلش بیرون کشید و با گریه گفت+بیا داداش... بیا... در باز شد و مردی قد بلند با چشم های روشن وارد اتاق شد. صدیقه با گریه گفت+خودشه مرتضی، به جون محمد خودشه... تاریخ تولدش، شباهتش به خاتون... نشونه ی روی گردن محمد... همه ی اینها حقیقت رو مشخص میکنهمرد خیره شد بهم و زمزمه کرد+چقدر شبیه خاتونه...انگار برگشتم به پونزده سال قبل...معذب سرم رو پایین انداختممرتضی بهم نزدیک شد و با صدای خفه ای گفت+یعنی واقعا... این دختر... دختر محمده؟ بعد اون همه تلاش برای پیدا کردنش، خودش با پای خودش اومده؟صدیقه با هیجان گفت+به قول مامان، کار خوبه خدا درست کنه، قربونش برم که معلوم نیست مصلحت این همه سال دوری چی بوده...مرتضی بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره رو به صدیقه گفت+مطمئنی صدیقه؟صدیقه با اطمینان گفت+مطمئنم... دیشب که داشتم ماجرای زندگی خاتون رو براش تعریف میکردم قبل اینکه بفهمم این دختر چند سالشه تو دلم گفتم چی میشد این دختر که انقدر شبیه خاتونه دختر گمشده ی برادر من باشه... بعد که تاریخ تولدش رو فهمیدم شک کردم... الان اما مطمئنم...مرتضی لبخند تلخی زد و گفت+ولی باید با خانواده ی این دختر حرف بزنیم، به خاطر شباهت و یک نشونه نمیشه مطمئن بود...صدیقه خواست حرفی بزنه که زنگ در به صدا دراومد+فکر کنم خسرو اومده داداش...بعدم برای باز کردن در بیرون رفت. با رفتنش مرتضی قدمی به سمتم برداشت و آهسته گفت+تنها چیزی که تو تمام این سال ها از خدا خواستم همین بوده.. که یک روز در خونه باز شه و دختر محمد پیدا بشه، که برادرم بعد چهارده سال وجدانش آسوده بشه... اگر دختر محمد باشی دنیا رو به پات میریزیم... اگرم دخترش نباشی بازم اجازه نمیدیم دست اون نامرد بهت برسه. خیالت راحتمعذب ازش تشکر کردم، راستش بدم نمیومد این مرد جوون عموی من باشه،این مرد با پیراهن راه راه و بوی عطر تلخش کجا، یدی چاخان و عمو طاهر کجا! حدس صدیقه درست بود، خسرو اومده بود.. پریشون حال و خسته، وقتی من رو دید لبخندی زد، انگار بعد شنیدن حقیقت زندگی خاتون همه چیز عوض شده بود
#سیاست_همسرداری
"به همســرت مسئولیـت بــده..."
حتی اگر میوهای که خریده، ریز و لهیده است؛ آنقدر تعریف کن که دفعه بعد بره بهترشو بگیره. نکوب تو سرش که تو عرضهی میوه گرفتنم نداری...!
👈 اینطوری مرد سرکوب میشه و دیگه تو کارهای بعدیتونم باهاتون راه نمیاد. با خودش میگه اینکه بلده بره بگیره ولی تا یه مدت میری بگیری یه روز که بهش نیاز داری اون دیگه واست انجام نمیده..
👈 پس همیشه از بدترین خریدش تعریف، تحسین کنید که امیدی باشه برای خرید بعدی اگه دفعههای بعد هم بد و ریز خریدن بازم نق نزنید کم کم یاد میگیرن. شاه کلید فقط تعریفه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت80 صدیقه من رو از بغلش بیرون کشید و با گریه گفت+بیا داداش... بیا...
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت81
خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن اتفاقات شب گذشته شد+هاشم به معنای واقعی زده به سرش، آتیش سوزی که مهار شد متوجه نبودت شد، اون موقع یک ساعتی بود که تو فرار کرده بودی. بعد فهمیدنش زمین و زمان رو بهم ریخت، آدم هاش رو خبر کرده تا نقطه به نقطه ی این شهر رو بگردن و پیدات کنن. شک ندارم اگر پیدات کنه دیگه نمیتونی از دستش فرار کنی... حتی آدم فرستاده ده که اگر گذرت به اونجا افتاد نرسیده به خونه ی آقات برت گردونن شیراز، حتی شده به زور کتک! به منم شک داشت، منتهی من از در پشتی خونهزده بودم بیرون و دور از چشم بقیه برگشته بودم خونه. کسی متوجه غیبتم نشده بود. وقتی هم عمو اومد خونه امون من مثلا تو اتاقم خواب بودم! هرچند داد و بیداد کرد اما خودشم میدونست راه به جایی نمیبره. به هرحال مجبوری مدتی اینجا بمونی، البته اگر صدیقه جان و همسرش اجازه بدن... کمی که آب ها از آسیاب افتاد از فرامرز و بهرام کمک میگیرم و فکری به حالت میکنیمصدیقه اشاره ای به مرتضی کرد و گفت+تو میگی یا من بگم؟خسرو با تعجب گفت+چی بگید؟ چیزی شده؟مرتضی نگاهش رو از صورت رنگ پریده ی من گرفت و رو به خسرو گفت+به نظرت علت شباهت زیاد این دختر به خاتون چیه؟خسرو با گیجی نگاهم کرد و گفت+من از کجا بدونم! همیشه میگن هر آدمی ی همزاد داره، لابد این دخترم همزاد خاتونه! صدیقه با صدای لرزونی گفت+نه خسرو خان، اینجوری نیست... تاریخ تولد این دختر، با تاریخ تولد دختر خاتون و محمد یکیه، از طرفی شباهت عجیب این دختر به خاتون و از طرف دیگه نشونه ای که درست عینش رو محمد هم داره، چیزی که مشخصه این دختر نه همزاد خاتونه و نه بی دلیل پاش به این شهر و این خونه باز شدهخسرو با حیرت نگاهم کرد، انگار باورش نمیشد من دختر سیفی گدا نیستم، البته که خودمم هنوز باورم نمیشد+محاله، خانواده ی این دختر اونقدر دارا نیستن که از یک بچه ی سر راهی مراقبت کنن، آقاش به زور خرج بچه های خودش رو با هزار منت میده، حالا بیاد واسه خودش نون خور اضافه بیاره؟مرتضی از جا بلند شد و گفت+هرچی که هست کلید این معما به احتمال زیاد دست مادر این دختره، قطعا اون حقیقت ماجرا رو میدونه، اما...حرفش با صدای مشت هایی که به در میخورد قطع شد، خسرو سراسیمه از جا بلند شد و گفت+منتظر کسی هستید؟
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ مرد باید برای همسرش زمان بگذارد/دکتر عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
از قدیم رسم بود
که اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی
اگر قاصدک دیدی آرزو کنی
ستاره رد می شود
قاصدک را هم باد می برد
قدیمی ها خیلی چیزها را خوب می دانستند.
می دانستند که آرزو ماندنی نیست
می دانستند نباید آرزو به دل ماند
آرزو را باید فوت کرد
رها کرد به حال خودش
آرزو را روی دلهایتان نگذارید
نباید راکد بمانند...
آب هم با آن همه شفافیتش
یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد
آرزوهایتان را بدهید دست باد
آنها باید جاری باشند
تا برآورده شوند
امیدوارم امروز
روز بر آورده شدن آرزوهایتان باشد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت81 خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت82
صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت خوابید... نکنه... هاشم...مرتضی اشاره ای به خسرو کرد و گفت+بیرون نیا، من میرم ببینم کیه، هرکی بود دست به سرش میکنممرتضی که رفت صدیقه هم برای شیر دادن به بچه اش راهی اتاق شد و ما تنها شدیمخسرو گفت+حوری... نگاهم نمیکنی؟سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم، انقدر تو اون یکی دو روزه اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که انگار من دیگه اون حوری سابق نبودم! مدام یاد حرف ننه می افتادم که میگفت مرده به دنیا اومده بودم و بعد دو ساعت تو برف زنده شدم! یعنی ممکن بود من همون بچه ای باشم که هاشم تو بیابون رهاش کرده باشهخسرو با احتیاط و گفت+خوبی حوری؟ دیشب.. اذیت که نشدی؟تلخ گفتم+چرا نگرانمی؟چون فهمیدی ممکنه دختر سیفی گدا نباشم؟با بهت نگاهم کرد، خودم میدونستم حرف بیخودی زدم اما انقدر فشار روم بود که میخواستم یک جوری خودم رو تخلیه کنمخواست حرفی بزنه که صدای داد و فریاد از سمت حیاط بلند شدصدا، صدای هاشم بود+زن من اینجاست، اگر تحویلش ندی میرم با پلیس برمیگردم.صدای شاکی مرتضی کمی نگرانیم رو کمتر کرد+مردک زن تو کیه اصلا! بعد این همه سال اومدی باز گند بزنی به زندگی ما؟ یالا... گورت رو گم کن وگرنه اونی که پلیس خبر میکنه منم+خسرو اینجاست، زن منم با خسرو بودهخسرو نگران از جا بلند شد و گفت+میرم تو حیاط، تحت هیچ شرایطی بیرون نیاترسیده باشه ای گفتم و به محض رفتن خسرو به سمت پنچره رفتم تا صداشون رو واضح تر بشنوم+خیر باشه عمو جان! منو تعقیب میکنی؟من اومدم خونه ی رفیقم، باید به شما اطلاع میدادم؟ +به وقتش به خدمتت میرسم خسرو، فعلا فقط پیدا کردن حوری واسم مهمهمرتضی با خشم گفت+یک دقیقه دیگه اینجا بمون و هوار بکش تا زنگ بزنم پلیس بیاد حساب کارو دستت بدههاشم که بنای داد و بیداد گذاشت مرتضی از حیاط با صدای بلندی صدیقه رو صدا زد و گفت+زنگ بزن پلیس بیاد. این مرتیکه حرف حساب حالیش نیستصدیقه اشاره ای به من کرد و گفت+داخل بمون، پای پلیس بیاد وسط نمیتونن به راحتی بیان تو خونه. تحت هیچ شرایطی نمیخواییم فعلا هاشم چیزی بفهمه
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
نیمی از زندگی مان میشود صرفِ اینکه
به آدمهای دیگر ثابت کنیم، ما چقدر خوشبختیم…
به #آدمهایی که شاید خوشبختی
برایشان تعریفِ دیگری دارد
حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم اما
#همین خودنمایی، ما را تبدیل میکند
به بدبخت ترین آدمِ روی زمین!
غذایی اگر جلویمان میگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم…
سفری اگر میرویم،
ترجیحمان این است که بگوییم،
ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو
بمان همان جهنم همیشگی…
#واردِ رابطه اگر میشویم،عالم و آدم را با خبر میکنیم،
که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد،
تو اما بمان در #همان پیله ی تنهایی ات…
ما لذت بردن را پاک #فراموش کرده ایم
مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد،
فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم.
✍چند تا ضرب المثل با معنی
▪️در خانه مور،شبنمی طوفانست!
معنی :
بلای کوچک برای فقیر بزرگ است
▪️فقیر ، در جهنم نشسته است !
معنی :
هر چه از دست تهی دست برود می گوید : به جهنم.
▪️درخت هر چه پر بارتر باشد شاخه هایش پایین تر می آید !
معنی :
یک انسان واقعی هر چه از نظر مقام و معنا بالاتر برود متواضع تر میشود .
▪️سر بزرگ، بلای بزرگ داره
معنی :
مانند هرکه بامش بیش برفش بیشتر
▪️گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده
معنی :
کسی که کاری نکرده و مردم او را فاعل آن کار می شناسند و بد نامش می کنند
▪️کور خود و بینای مردم
معنی :
عیب خود را نمی بیند ولی عیب دیگران را می بیند