eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می گویند میز شادی جهان ۴ پایه دارد : دو پایه را " مولانا " به ما نشان داده . دو پایه را " حافظ " .... دو پایه ای که مولانا معرفی کرده : " مرنج " و " مرنجان " هرگز از ظلم یا بد خلقی و بد رفتاری مردم نرنجیم ؛ با صبوری با دیگران و نزدیکانمان برخورد کنیم ... و مانند باران باشیم که پلیدیها را می شوید و دوباره به آسمان می رود پاک می شود و به زمین برمی گردد ، ما هم درد دل دیگران را گوش کنیم ... تلخی ها ، زخم زبان ها ، بی محبتی ها ... و حق ناشناسی ها ... را تحمل کنیم و آرامشمان را از خداوند بخواهیم . و حافظ گفته : " بنوشان " و " نوش کن " ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن هر نعمتی که خدا به ما داده ... از مال یا سلامتی ، از معرفت و آگاهی ... با دیگران تقسیم کنیم و دیگران را در این لذت سهیم کنیم ؛ چون همه اینها امانتی ست که به ما داده شده ؛ و باید امانت و هدیه های الهی را ، با دیگران تقسیم کنیم ... تا لذت واقعی را بچشیم . ⚘|❀ ❀|⚘ ✨✨✨
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 🌸آدم‌ها گاهی می‌شکنند و این طوری نیست که شکستن‌شان صدای تِق داشته باشد و همه بفهمند فلانی فلان ‌روز فلان ‌جا شکست . 🌸شکستن آدم‌ها را شاید فقط بشود دیـد از خنده‌هایی که وسط جمع تحویل اطرافیان می‌دهند یا حتی توی آینه به خودشان، از تعداد موهای سفیدشان که یکهو توی گوشه‌ای از سرشان پیدا می شود... 🌸شاید هم از قیافه‌شان که کمرنگ‌تر می‌شود شکستن آدم‌ها را نمی‌شود شنید، می‌شود دید، که فلانی نه دیگر مثل قبلش و نه دیگر مثل خودش، مثل هیچ کدام نیست.    🍃🍃🍃🌼🍃 *
🟡 ازدواج با کدام پول؟ 🟢 ازدواج یارانه پنهان دارد! 🔹 خداوند در ازدواج آثار و برکاتی قرار داده است که چه بسا با محاسبات مادی و اندازه گیری‌های بشری به چشم و حساب نیاید اما واقعیت ازدواج چون یارانه پنهانی است که هم آرامش می‌آورد و هم باعث رشد می‌شود هم مال و امکانات زندگی افزایش می یابد، با ازدواج است که انسان هم به وصال می‌رسد، هم آینده را می‌سازد.
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عروس ها رو پُررو نَکُن !!! 🎙 صحبت‌های دکتر سعید عزیزی ‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت87 ظجایی که فقط خودم بدونم و خدای خودم... جایی که بتونم هروقت دلم گ
🤝♥️ اما وقتی اون بچه رو دیدم تصميمم قطعی شد، با خودم گفتم حتی اگر پسربود میرم قابله رو میارم تا به سیفی بگه بچه هام دوقلو بودن و قل پسرش زنده شده، میدونستم محاله سیفی بچه ی یکی دیگه رو نگه داره اما اگر بچه پسر بود سیفی رو تخم چشمش نگهش میداشتسرتون رو درد نیارم، هوا داشت روشن میشد وقتی کارم تموم شد و بعد با احتیاط پتوی بچه رو کنار زدم و دیدم دختره... با خودم گفتم بدری، این بچه رو خدا سرراهت قرار داده، وقتی بردیش خونه و به همه گفتی دختر خودته، باید تمام اتفاقات شب گذشته رو فراموش کنی و این دختر بشه بچه ی خودت... با خودم عهد بستم هیچوقت از حقیقت چیزی بهش نگم. مطمئن بودم این بچه اگر خانواده ای داشت اون رو سر راه نمیذاشتن، یا اگرم کسی خواست دنبالش بگرده محاله پیداش کنه، چون من جایی پیداش کرده بودم که تا آبادی فاصله ی زیادی داشت و اگر اون شب اونجا نبودم قطعا اون بچه خوراک گرگ ها میشد. به خودن قول دادم اون بچه بشه بچه ی خودم و هرگز بین اون و باقی بچه هام فرقی نذارمهمینکه رسیدم خونه لباس های خاکیم رو عوض کردم و پتوی بچه رو با پتوی بچه ی خودم که کهنه بود عوض کردم و زدم زیر گریه، انقدر فشار روم بود که گریه ام بند نمیومدوقتی آقا سیفی اومد سراغم و با تشر ازم دلیل گریه‌ام رو پرسید گفتم دخترمون زنده شده... گفتم شب تا صبح بالای سرش عزاداری کردم و صبح فهمیدم بچه نفس میکشه... هرچند سیفی اصلا خوشحال نشد اما دل من آروم گرفته بود از اینکه نقشه ام گرفته. بعد اون این دختر شد جون من، خدا شاهده، خودشم میدونه حتی یکبار فرق نذاشتم بینشون چون از روز اول خیال کردم این دختر رو خودم به دنیا آوردم... چون از شیر خودم بهش دادم و عین بچه ی خودم دونستمش، به خدا قسم اگر بچه ی خودم بود انقدر بهش محبت نمیکردمگاهی اگر تو بچگی خطایی میکردن تشر خطای این دخترو به خواهراش میزدم، چون عذاب وجدان میگرفتم از اینکه چیزی بهش بگم...با خودم میگفتم این دختر نمیدونه، اما تو که میدونی این دختر پدر و مادر نداره، دلش رو بشکنی عرش خدا میلرزه... وقتی قسمت و تقدیر باعث شد صیغه ی اون مرد بشه و بره این دخترا شاهدن نه خواب شب داشتم نه آرامش روز... اما چه کنم که دست زوری نداشنم، عین مرغ سرکنده بودم، همش یاد نیمه شبی می افتادم که بغلش گرفتم و با چشم های تیله مانندش دلم رو برد.
؟ 💕 خوشبختی یعنی پشت در زایشگاه منتظر بمونی تا بچه‌ت سالم بدنیا بیاد و ببینیش 💕یعنی همسرت بهت بگه چقدر بهت افتخار میکنه 💕یعنی وقتی از سرکار برمیگردی خونه صدای شوخی و خنده ،خانواده‌ت از پشت در شنیده بشه 💕 یعنی مریضت از بیمارستان مرخص بشه 💕 یعنی پدرت با دیدن تو زیر لب بگه الهی شکر برای این اولاد خوب 💕 یعنی یهویی همه رسانه ها اعلام کنند همه مرزهای کره زمین برداشته شد 💕یعنی همه انسانهای روی زمین یک روز کودک بشن وقلکهاشونو بشکنن و تمام پولها را به طور مساوی بین همه تقسیم کنند 💕یعنی برای مادرت غول چراغ جادو بشی تا صدات کرد حتی تو خیالش توحاضر بشی بگی جانم مادر 💕یعنی وقتی سرت را میندازی پایین راه بری چشمت به کفش پاره ای نخوره 💕یعنی دست هیچ انسانی بالا نره مگر برای دعا و نوازش 💕یعنی تو همین فضای مجازی صادق باشیم و اخبار دروغ و ساختگی به مردم ندیم که روحیه شون خراب شه. 💕یعنی طوری زندگی کنیم که هرگز نه دروغ بشنویم و نه دروغ بگیم 💕خوشبختی یعنی صلح. یعنی آرزوی مرگ نکنیم برای هیچ ملتی. چون گریبان خودمونو میگیره و خدا با ما قهر خواهد کرد 💕خوشبختی یعنی انسان بودن
مردان بدانند 🍃 قهر کردن زیادی شما اصلا خوب نیست 💔 اینکه قهر میکنید و منتظر میشینید تا همسرتون بیاد آشتی کنه اصلا کار پسندیده ای نیست. 💔 اگر میبینید خانمتون قهر میکنه، این جزیی از زنه. ❣اون قهر میکنه که خودشو برای شما لوس کنه ❣قهر میکنه که شما بهش محبت کنید 📳 قهر کردن زیادی 💔 دور از شأن یک آقاست 💔 دور از مردونگی شماست ❣ اگر رفتاری از همسرتون شما رو اذیت کرده راهش این نیست که قهر کنید ❣ درستش اینه که با لحنی خوش ناراحتی تون رو بهش بگید تا تأثیر گذار باشه ❣ با قهر کردن، تند حرف زدن، نیش و کنایه به هیچ نتیجه ی مثبتی نمیرسید ❣ فقط ممکنه که رفتار خانم بدتر از قبل هم بشه چون رفتار شما ترک هایی روی قلبش به جا گذاشته ❤️
همسرداری❣ 🔴همسرتان را متقاعد كنید كه خودتان باید برای زندگی خود تصمیم بگیرید. 💠نه خانواده شما و نه خانواده همسرتان نمی‌توانند در زندگی شما تصمیم‌گیرنده باشند 🔻اما در صورت نیاز، آنان بزرگ‌ترهای باتجربه‌ای هستند كه بهترین مشورت‌ها را می‌توانید از انان بگیرید
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت88 اما وقتی اون بچه رو دیدم تصميمم قطعی شد، با خودم گفتم حتی اگر پس
🤝♥️ خودم به دخترم گفتم به نامزدش فشار بیاره تا سراغی از این دختر بگیره...گفتم خاک بر سرت بدری، خیر سرت تو بچگی به این بچه محبت کردی تا اون دنیا بتونی جواب خدا رو بدی، این بچه تو هر خونه ای میرفت بزرگ میشد، مهم الانه که نذاری زن آدم نادرستی بشه... گفتم مرگ یکبار شیونم یکبار، اینبار دیگه کوتاه نمیام جلو سیفی و نمیذارم این دختر رو بدبخت کنهحرف ننه با هق هق نیمه کاره موند، منم از بس گریه کرده بودم نفسم بالا نمیومد... درسته شک داشتم به اینکه دختر واقعی این خانواده نباشم، اما حرف های ننه مهر تاییدی بود روی حقیقت زندگی منحنیفه انقدر دستم رو فشار داده بود که رد انگشت هاش روی دستم مونده بود برای مدت کوتاهی سکوتی عجیب برقرار شد، خیره شدم به صدیقه ای که میدونستم عمه امه و مرتضی که عموم بود... صدیقه با گریه از جا بلند شد، خواست به سمتم بیاد که در سالن با صدای بدی باز شد و چشمم خورد به آقام... از چشم هاش انگارحون میبارید، تا ما به خودمون بیاییم یکدفعه آقا خم شد و یقه ی ننه رو گرفت و بلندش کرد، ننه جیغی از وحشت کشید+چی شده آقا... چی شده...همه شوکه شده بودیم، آقا ننه رو محکم به دیوار کوبید و فریاد زد+به من دروغ گفتی ؟ یک عمر بهم نگفتی؟مرتضی با خشم گفت+حرف دهنت رو بفهم آقاهمه‌ی ما خشم آقا رو دیده بودیم، میدونستیم تو همچین شرایطی دخالت کردن کار رو بدتر میکنه، اما اینبار آقا انگار قصد جون ننه رو کرده بود، بی توجه به عصبانیتش جلو رفتم، از پشت بازوش رو گرفتم و با کمک مرتضی کشیدمش عقبوجودم پر بود از احساسات متناقض و باید یک جوری خودم رو خالی میکردمآقا که دید من دستشو گرفتم و عقب کشیدمش امون نداد و سیلی محکمی نثارم کرد، از درد آخی گفتم و روی زمین افتادمبحث بین آقا و مرتضی و دخترا بالا گرفت، صدیقه و حنیفه به سمت من اومدند و مرتضی که یک سرو گردن از آقا بلندتر بود جفت بازوهای آقا رو گرفت و کشون کشون از سالن بردش بیرونآقا اما فریاد میزد و فحش میداد+زنیکه وقتی عین سگ از خونه ام انداختمت بیرون حساب کار دستت میاد، یک عمر به من دروغ گفتی؟ بچه ی منو خاک کردی واینو آوردی ؟ آتیشت میزنم بدری... زنده زنده آتیشت میزنم که مال منو ریختی تو شکم دختر یکی دیگه، بچه های منو کشتی و اینو آوردی جاش؟ زنیکه ی سگ صفت...