eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت89 خودم به دخترم گفتم به نامزدش فشار بیاره تا سراغی از این دختر بگی
🤝♥️ ننه گریه میکرد و هیچ جوره آروم نمیشد، درسته آقا همیشه دهنش به فحش باز می‌شد اما اینبار فحش های زشت تری میداد و ننه از شرم داشت سکته میکرد، مدام به پدر و مادر ننه فحش میداد و میگفت میرم سر گورشون میرینم تا این دنیا و اون دنیاشون جهنم باشه...در نهایت با فشارهای مرتضی و آقا بهرام که دخترا خبرش کرده بودن آقا از خونه بیرون رفتنیم ساعت بعد جوری خونه تو سکوت فرو رفته بود انگار نه انگار که چند دقیقه قبل وسط حیاطش صحرای محشر بودبا حالی خراب زانوم رو بغل گرفته بودم و خیره بودم به ننه که اشکش بند نمیمومد، دخترا دوره اش کرده بودن و صدیقه هم کنار من نشسته بود و با گریه دستم رو نوازش میکرد و غصه ی برادرش رو میخوردکمی که گذشت چهار دست و پا به سمت ننه رفتم، جلوش نشستم و دستش رو محکم گرفتم و بوسیدم... ننه بغلم کرد و زد زیر گریه، من گربه کوره نبودم که محبت های ننه رو فراموش کنم، درسته گاهی تندی میکرد، تلخی میکرد و زخم زبون میزد، اما اگر تلخی بود برای هممون بود، اگر زخمی بود به تن هممون مینشست...  این زن در حد توانش مادری کرده بود برام و حقش نبود همچین حرف هایی بشنوهافسانه برای عوض کردن جو گفت+عین قصه ها شد ها... فکر کن، یهو ی آقای خوشتیپ و جوون بیاد بشه بابات! خوبی اش اینکه دیگه سرکوفت دختر سیفی گدا بودن رو نمیشنویننه با وجود تمام بی حرمتی هایی که ‌شنیده بود بازم پشت آقا رو گرفت+ساکت شو افسانه، آقاته، احترامش واجبافسانه دور از چشم ننه شکلکی درآورد و گفت+میرم برات آب بیارم ننهافسانه که رفت ننه دستی به صورتم کشید و با لحنی که دل سنگ واسش آب میشد نالید+حلالم میکنی ننه؟گریه ام شدت گرفت، دستش رو بوسیدم و گفتم+تو حلالم کن ننه، تو مگه چیکار کردی برام جز مادری؟ جوری مادر بودی که من هنوز باورم نمیشه دختر واقعیت نباشم... که به خدا آسمونم به زمین برسه من بازم دخترتم ننه، همون حوری زبون درازی که همیشه حرص میخوردی و میگفتی از دست این زبونت شوهرت امروز میبرتت فردا پست میاره...مرتضی و صدیقه با اجازه ای گفتن و بیرون رفتن تا ما کمی خلوت کنیم. فرو رفتم تو بغل امن زنی که مادری کرده بود برای بچه ای که مادر خودش نخواسته بودش... برای دختری که پدرش فکر میکرد خوارک گرگ های بیابون شده
یه مرد وقتی احساس قدرت کنه ، دوست نداره در مورد یه موضوع باهاش کل کل کنن، پس اگه سر یه موضوع با اون زاویه پیدا کردید خیلی کوتاه نظرتون رو بگید. اگه دیدید قانع نمیشه ! جمله "باشه هر چی تو بگی" رو به قلبش شلیک کنید ! مطمئن باشید روی نظر شما فکر می کنه و اگه به درستی اون پی ببره حتما از نظر خودش بر می گرده و به نظر شما عمل می کنه ، ولی اگه باهاش بگو مگو کنید کاری به درست یا غلط بودن نظر شما نداره. 👈 اون فقط می خواد از قله ی قدرت پایین نیاد وقتی شما بهش قدرت بدید ابایی نداره که از نظر خودش برگرده
از قدیم رسم بود که اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی اگر قاصدک دیدی آرزو کنی ستاره رد می شود قاصدک را هم باد می برد قدیمی ها خیلی چیزها را خوب می دانستند. می دانستند که آرزو ماندنی نیست می دانستند نباید آرزو به دل ماند آرزو را باید فوت کرد رها کرد به حال خودش آرزو را روی دلهایتان نگذارید نباید راکد بمانند... آب هم با آن همه شفافیتش یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد آرزوهایتان را بدهید دست باد آنها باید جاری باشند تا برآورده شوند امیدوارم امروز روز بر آورده شدن آرزوهایتان باشد
کودک موجودی است استثنایی که باید به آن عشق دادوعشق بزرگترین نیاز او نیاز به محبت است از کنارخواسته های کوچکش نبایدآسان گذشت پاسخ به این نیازها, پاسخ به امنیت کودک است فراتر از آن چیزی که فکرمیکنید میفهمد وراحتر از آن چیزی که فکرمیکنید آرام میگیرد با او حرف بزن هرچند که زبان تو را نفهمد و او را لمس کن هرچندکه پاسخی نگیری مطمئن باش پاسخ نگاه ها و مهربانی هایت را روزی به تو خواهد داد زیباتر و حساستر از آن چیزی است که می اندیشی او را دریاب چرا که او...."‌"تنها یک کودک است
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت90 ننه گریه میکرد و هیچ جوره آروم نمیشد، درسته آقا همیشه دهنش به فح
🤝♥️ یک ساعت بعد دل هممون آروم گرفته بود و گریه ی ننه هم بند اومده بود. وارد حیاط که شدم چشمم به صدیقه افتاد، با دیدنم جلو اومدروبه روم ایستاد و خیره شد تو صورتم و زمزمه کرد+وقتی در خونه رو باز کردم و دیدمت حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که تو گمشده ی برادرمی...اینو گفت و محکم بغلم کرد... تو بغلش انگار به آرامشی رسیدم که هیچوقت نداشتم...مرتضی هم جلو اومد و با احتیاط دستم رو گرفت، دلم میخواست اون رو هم بغل کنم اما کمی معذب بودمحنیفه با نگرانی گفت+اگر سروکله ی هاشم پیدا بشه چیکار میکنید؟ به نظرتون موندنتون اینجا به ضرر حوری نیست؟مرتضی اخمی کرد و گفت+مگه من مرده باشم که دست اون مردک به برادرزاده ام بخوره...قند تو دلم آب شد از حمایتش... ضربه ای به در حیاط خورد و صدای یالله خسرو به گوشم رسید. خسرو سرکی به داخل کشید و وقتی من رو کنار صدیقه و مرتضی دید لبخند گیجی زد و گفت+چی شد؟ با بدری خانم حرف زدید؟مرتضی دستی به شونه ام کشید و گفت+بله.. حرف زدیم و حقیقت رو فهمیدیم... حوری... دختر محمد و خاتونه...بعدم مختصری از حرف های ننه رو برای خسرو تعریف کرد+چقدر دنیا کوچیکه! من روز اولی که حوری رو دیدم متوجه شباهتش به خاتون شدم، اما حتی یک لحظه هم شک نکردم که ممکنه این دختر همون دختر گمشده باشه. حالا میخوایید چیکار کنید؟مرتضی کمی فکر کرد و گفت+اگر حوری راضی باشه باهامون بیاد شیراز پیش پدر و مادرم... اول حقیقت رو به اون ها بگیم و بعد به محمد زنگ بزنیم تا بیاد شیراز، بهتره از نزدیک همه چیز رو ببینه. در مورد هاشم هم از نظر من همچین صیغه ای باطله، اما بازم تا تموم شدن موعدش من اجازه نمیدم دست اون بی همه چیز به این بچه برسهحس داشتن یک پشتیبان شاید بهترین حس دنیا بود، لااقل برای‌ منی که تا اون روز همچین حسی رو تجربه نکرده بودمقرار شد بریم شیراز، ننه بی قرار بود، میرفت و میومد و گریه میکرد، میگفت به خواب هم نمیدیدم یک روز خانواده ی واقعیت پیدا بشن و تو بخوای ترکمون کنی، میگفت من خودم بهت شیر دادم و حتی یک روز و یک لحظه هم به این فکر نکردم که تو بچه ی خودم نیستیخیالش رو راحت کردم که من تحت هر شرایطی باز هم دختر اونم و هیچ چیز قرار نیست عوض بشهشب رو تو ده موندیم، خبر دهن به دهن چرخیده بود و به گوش تاجی خانم رسیده بود، هوا تازه تاریک شده بود که سروکله ی تاجی خانم پیدا شد
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠               ✅ راهکارهایی برای ایجاد اعتماد به نفس در زنان 🎈عملگرا باشید! که اعتماد به نفس بالایی دارند؛ قادر هستند در هنگام مواجه شدن با احساسات منفی درونی خود؛ توجه شان را به دنیای حقیقی بیرونی معطوف کنند. به جای کردن و افکار ناراحت کننده، از بودن با کسانی که در اطرافشان هستند؛ لذت می برند. ممکن است یک لحظه فکر کنند که پاهای شان به اندازه کافی کشیده نیست، یا زیباترین زن در جمع میهمانی نیستند؛ اما این فکر را بلافاصله رها می کنند؛ زیرا آنها در حال لذت بردن از لحظات و بودن با اطرافیانشان هستند. به که در کنارشان باشند؛ در حد عالی توجه نشان می دهند و باعث می شوند که آنها نیز احساس فوق العاده ای داشته باشند و حتی اگر زمان کوتاهی را با این زنان سپری کنند؛ هرگز فراموش نخواهند کرد. برای زنان، تجزیه و تحلیل افکار درونی ما می تواند یک فرآیند خلاقانه باشد که منجر به فعالیت های مثبت، اوقات سرگرم کننده و روابط متقابل شود. با این حال بهتر است بدانید که تجزیه و تحلیل بیش از حد می تواند به عدم فعالیت و اضطراب در طولانی مدت منجر شود. این مبحث ادامه دارد
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این دو کاسه نگاه کنید. اولی از طلا درست شده است و درونش سم است و دومی کاسه‌ای گلی است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟ شاگردان یک‌صدا جواب دادند: از کاسه گلی. استاد گفت: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍ‌یتاﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درونش و اخلاقش است. باید سیرتمان را زیباکنیم نه صورتمان را...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت91 یک ساعت بعد دل هممون آروم گرفته بود و گریه ی ننه هم بند اومده
🤝♥️ منو که دید با شرمندگی گفت+شرمنده ی توام دختر، من باعث شدم صیغه ی اون مرد بشیلبخندی زدم و گفتم+شاید اگر نمیرفتم شیراز هیچوقت حقیقت زندگیم مشخص نمیشد. هیچ کار خدا بی حکمت نیست تاجی خانم.تاجی خانم با شرمندگی گفت+چی بگم دختر که زبونم بسته اس از ظلمی که خواهرشوهرم بهت کرده، حالام خداروشکر طوری نشد و هرچی که بود ختم بخیر شد.فاصله اش رو باهام کم کرد و آهسته گفت+انشالله میری، خانواده ات رو پیدا میکنی، بعدشم باید یک فکری به حال دل خسرو بکنیبا شرم سرم رو پایین انداختم، تاجی خانم خندید و گفت+قسمت رو ببین دختر، اون مهمونی انگار سرنوشت هر سه تای شما رو عوض کرد... راستش خسرو دست و دلش لرزیده، میترسه بری و از دستت بده، حق داره... ماشالله انقد خوشگل و خانوم هستی که بایدم دست و دلش بلرزه، امروز هول هولکی اومد سراغم و ازم خواست زیر زبونت رو بکشم و ببینم دلت باهاش هست یا نهتلخ گفتم+تا دیروز که من دختر سیفی گدا بودم تاجی خانم، دختر سیفی گدایی که کلفت خونه اشون بود و لایق هر توهین و تحقیری... چی شد يکدفعه دست و دل خسرو خان لرزید؟ چون فهمید به قول مادرش بی اصل و نصب نیستم؟تاجی خانم با ملایمت گفت+تلخ نشو دخترم، من میدونم توام میدونی خسرو دستش زیر سنگ بود. اگر فرشته بو میبرد که پسرش گوشه چشمی به تو داره خیلی زودتر از این ها تو رو به عقد هاشم درمیاورد... بعدم نگاه به بهرام من نکن که خاکی و مردمیه، این پسر زیر دست زن رعیتی عین من بزرگ شده، خسرو اما پدرش سرهنگ بوده و مادرش خان زاده... البته که غرور داره و از بالا به آدم ها نگاه میکنه. حالا باز این پسر خداروشکر شیر پاک خورده اس و حسابش از پدر و مادرش سوا... توام سخت نگیر، گذشته ها رو فراموش کن و سعی کن خسرو رو بشناسی، اگر دلت با این پسره لجبازی نکن...سری تکون دادم و گفتم+چشم... بهش فکر میکنم. اما خودتون میدونید الان وقتی برای فکر کردن به این موضوع ندارم، دلم آشوبه تاجی خانم، هنوز با این موضوع کنار نیومدم، انگار خوابم، حس میکنم الانه که بیدار شم و ببینم همه چیز خواب بوده... آخه مگه میشه؟ انقدر همه چیز عجیب و غریبه که نمیتونم باورش کنمتاجی خانم دستی به کمرم کشید و گفت+میدونم دخترم، منم وقتی از زبون بهرام شنیدم باورم نشد. کار خدا نشد نداره دختر... ببین تو رو از چه شرایطی نجات داده و چطور برت گردونده پیش خانواده ات! توکل کن به خودش، مطمئن باش خدا بد هیچ بنده ای رو نمیخواد. منم نمیخواستم تو همچین شرایطی این موضوع رو بهت بگم
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مراقب دلت باش!🌷 ⚠️مواظب باشیم دلمان جایی نرود که اگر رفت بازگرداندنش کار سختی است و گاهی محال است. ➖ اگر برگردد معمولا مجروح و معلول باز می گردد. باید مراقب باشیم، دل آدم سر به هوا و خیلی عاشق پیشه است و خیلی سریع انس می‌گیرد. اگر غفلت کنیم، می رود و خودش را به چیزهای بی ارزش وابسته می کند💔