eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
کودک موجودی است استثنایی که باید به آن عشق دادوعشق بزرگترین نیاز او نیاز به محبت است از کنارخواسته های کوچکش نبایدآسان گذشت پاسخ به این نیازها, پاسخ به امنیت کودک است فراتر از آن چیزی که فکرمیکنید میفهمد وراحتر از آن چیزی که فکرمیکنید آرام میگیرد با او حرف بزن هرچند که زبان تو را نفهمد و او را لمس کن هرچندکه پاسخی نگیری مطمئن باش پاسخ نگاه ها و مهربانی هایت را روزی به تو خواهد داد زیباتر و حساستر از آن چیزی است که می اندیشی او را دریاب چرا که او...."‌"تنها یک کودک است
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت90 ننه گریه میکرد و هیچ جوره آروم نمیشد، درسته آقا همیشه دهنش به فح
🤝♥️ یک ساعت بعد دل هممون آروم گرفته بود و گریه ی ننه هم بند اومده بود. وارد حیاط که شدم چشمم به صدیقه افتاد، با دیدنم جلو اومدروبه روم ایستاد و خیره شد تو صورتم و زمزمه کرد+وقتی در خونه رو باز کردم و دیدمت حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که تو گمشده ی برادرمی...اینو گفت و محکم بغلم کرد... تو بغلش انگار به آرامشی رسیدم که هیچوقت نداشتم...مرتضی هم جلو اومد و با احتیاط دستم رو گرفت، دلم میخواست اون رو هم بغل کنم اما کمی معذب بودمحنیفه با نگرانی گفت+اگر سروکله ی هاشم پیدا بشه چیکار میکنید؟ به نظرتون موندنتون اینجا به ضرر حوری نیست؟مرتضی اخمی کرد و گفت+مگه من مرده باشم که دست اون مردک به برادرزاده ام بخوره...قند تو دلم آب شد از حمایتش... ضربه ای به در حیاط خورد و صدای یالله خسرو به گوشم رسید. خسرو سرکی به داخل کشید و وقتی من رو کنار صدیقه و مرتضی دید لبخند گیجی زد و گفت+چی شد؟ با بدری خانم حرف زدید؟مرتضی دستی به شونه ام کشید و گفت+بله.. حرف زدیم و حقیقت رو فهمیدیم... حوری... دختر محمد و خاتونه...بعدم مختصری از حرف های ننه رو برای خسرو تعریف کرد+چقدر دنیا کوچیکه! من روز اولی که حوری رو دیدم متوجه شباهتش به خاتون شدم، اما حتی یک لحظه هم شک نکردم که ممکنه این دختر همون دختر گمشده باشه. حالا میخوایید چیکار کنید؟مرتضی کمی فکر کرد و گفت+اگر حوری راضی باشه باهامون بیاد شیراز پیش پدر و مادرم... اول حقیقت رو به اون ها بگیم و بعد به محمد زنگ بزنیم تا بیاد شیراز، بهتره از نزدیک همه چیز رو ببینه. در مورد هاشم هم از نظر من همچین صیغه ای باطله، اما بازم تا تموم شدن موعدش من اجازه نمیدم دست اون بی همه چیز به این بچه برسهحس داشتن یک پشتیبان شاید بهترین حس دنیا بود، لااقل برای‌ منی که تا اون روز همچین حسی رو تجربه نکرده بودمقرار شد بریم شیراز، ننه بی قرار بود، میرفت و میومد و گریه میکرد، میگفت به خواب هم نمیدیدم یک روز خانواده ی واقعیت پیدا بشن و تو بخوای ترکمون کنی، میگفت من خودم بهت شیر دادم و حتی یک روز و یک لحظه هم به این فکر نکردم که تو بچه ی خودم نیستیخیالش رو راحت کردم که من تحت هر شرایطی باز هم دختر اونم و هیچ چیز قرار نیست عوض بشهشب رو تو ده موندیم، خبر دهن به دهن چرخیده بود و به گوش تاجی خانم رسیده بود، هوا تازه تاریک شده بود که سروکله ی تاجی خانم پیدا شد
💠🔸️🔹️♥️🔸️🔹️💠               ✅ راهکارهایی برای ایجاد اعتماد به نفس در زنان 🎈عملگرا باشید! که اعتماد به نفس بالایی دارند؛ قادر هستند در هنگام مواجه شدن با احساسات منفی درونی خود؛ توجه شان را به دنیای حقیقی بیرونی معطوف کنند. به جای کردن و افکار ناراحت کننده، از بودن با کسانی که در اطرافشان هستند؛ لذت می برند. ممکن است یک لحظه فکر کنند که پاهای شان به اندازه کافی کشیده نیست، یا زیباترین زن در جمع میهمانی نیستند؛ اما این فکر را بلافاصله رها می کنند؛ زیرا آنها در حال لذت بردن از لحظات و بودن با اطرافیانشان هستند. به که در کنارشان باشند؛ در حد عالی توجه نشان می دهند و باعث می شوند که آنها نیز احساس فوق العاده ای داشته باشند و حتی اگر زمان کوتاهی را با این زنان سپری کنند؛ هرگز فراموش نخواهند کرد. برای زنان، تجزیه و تحلیل افکار درونی ما می تواند یک فرآیند خلاقانه باشد که منجر به فعالیت های مثبت، اوقات سرگرم کننده و روابط متقابل شود. با این حال بهتر است بدانید که تجزیه و تحلیل بیش از حد می تواند به عدم فعالیت و اضطراب در طولانی مدت منجر شود. این مبحث ادامه دارد
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ، دو کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت: به این دو کاسه نگاه کنید. اولی از طلا درست شده است و درونش سم است و دومی کاسه‌ای گلی است و درونش آب گوارا است، شما از کدام کاسه می‌نوشید؟ شاگردان یک‌صدا جواب دادند: از کاسه گلی. استاد گفت: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ کاسه‌ها ﺭﺍ در نظر گرفتید، ﻇﺎﻫﺮ آنها ﺑﺮﺍ‌یتاﻥ ﺑﯽﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درونش و اخلاقش است. باید سیرتمان را زیباکنیم نه صورتمان را...
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت91 یک ساعت بعد دل هممون آروم گرفته بود و گریه ی ننه هم بند اومده
🤝♥️ منو که دید با شرمندگی گفت+شرمنده ی توام دختر، من باعث شدم صیغه ی اون مرد بشیلبخندی زدم و گفتم+شاید اگر نمیرفتم شیراز هیچوقت حقیقت زندگیم مشخص نمیشد. هیچ کار خدا بی حکمت نیست تاجی خانم.تاجی خانم با شرمندگی گفت+چی بگم دختر که زبونم بسته اس از ظلمی که خواهرشوهرم بهت کرده، حالام خداروشکر طوری نشد و هرچی که بود ختم بخیر شد.فاصله اش رو باهام کم کرد و آهسته گفت+انشالله میری، خانواده ات رو پیدا میکنی، بعدشم باید یک فکری به حال دل خسرو بکنیبا شرم سرم رو پایین انداختم، تاجی خانم خندید و گفت+قسمت رو ببین دختر، اون مهمونی انگار سرنوشت هر سه تای شما رو عوض کرد... راستش خسرو دست و دلش لرزیده، میترسه بری و از دستت بده، حق داره... ماشالله انقد خوشگل و خانوم هستی که بایدم دست و دلش بلرزه، امروز هول هولکی اومد سراغم و ازم خواست زیر زبونت رو بکشم و ببینم دلت باهاش هست یا نهتلخ گفتم+تا دیروز که من دختر سیفی گدا بودم تاجی خانم، دختر سیفی گدایی که کلفت خونه اشون بود و لایق هر توهین و تحقیری... چی شد يکدفعه دست و دل خسرو خان لرزید؟ چون فهمید به قول مادرش بی اصل و نصب نیستم؟تاجی خانم با ملایمت گفت+تلخ نشو دخترم، من میدونم توام میدونی خسرو دستش زیر سنگ بود. اگر فرشته بو میبرد که پسرش گوشه چشمی به تو داره خیلی زودتر از این ها تو رو به عقد هاشم درمیاورد... بعدم نگاه به بهرام من نکن که خاکی و مردمیه، این پسر زیر دست زن رعیتی عین من بزرگ شده، خسرو اما پدرش سرهنگ بوده و مادرش خان زاده... البته که غرور داره و از بالا به آدم ها نگاه میکنه. حالا باز این پسر خداروشکر شیر پاک خورده اس و حسابش از پدر و مادرش سوا... توام سخت نگیر، گذشته ها رو فراموش کن و سعی کن خسرو رو بشناسی، اگر دلت با این پسره لجبازی نکن...سری تکون دادم و گفتم+چشم... بهش فکر میکنم. اما خودتون میدونید الان وقتی برای فکر کردن به این موضوع ندارم، دلم آشوبه تاجی خانم، هنوز با این موضوع کنار نیومدم، انگار خوابم، حس میکنم الانه که بیدار شم و ببینم همه چیز خواب بوده... آخه مگه میشه؟ انقدر همه چیز عجیب و غریبه که نمیتونم باورش کنمتاجی خانم دستی به کمرم کشید و گفت+میدونم دخترم، منم وقتی از زبون بهرام شنیدم باورم نشد. کار خدا نشد نداره دختر... ببین تو رو از چه شرایطی نجات داده و چطور برت گردونده پیش خانواده ات! توکل کن به خودش، مطمئن باش خدا بد هیچ بنده ای رو نمیخواد. منم نمیخواستم تو همچین شرایطی این موضوع رو بهت بگم
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مراقب دلت باش!🌷 ⚠️مواظب باشیم دلمان جایی نرود که اگر رفت بازگرداندنش کار سختی است و گاهی محال است. ➖ اگر برگردد معمولا مجروح و معلول باز می گردد. باید مراقب باشیم، دل آدم سر به هوا و خیلی عاشق پیشه است و خیلی سریع انس می‌گیرد. اگر غفلت کنیم، می رود و خودش را به چیزهای بی ارزش وابسته می کند💔
‌ چند ﺭﺍﻫﮑﺎﺭ ساده ﺑﺮﺍی رسیدن به اهداف تجسم کنید ﭼﻮﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﯾﮏ تصویر ﺑﺮ ﺿﻤﯿﺮ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ۱۰۰۰ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺳﺖ. بنویسید ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺫﻫﻦ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ نوشتن ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻭ ﺟﻤﻼﺕ ۷۵ﺩﺭﺻﺪ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ. ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﺑﺮ ۹۹ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ است. تفکر ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ فکر ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﺭﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺻﺒﺮکنید ﭼﻮﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﺍﻧﻊ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍست. ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﻨﻈﻢ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺣﺪﻭﺩ ۴۰ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻮﺛﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍست. ﺑﻪ هشیاری برتر و شهود خود ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ چون برترین و والاترین‌ها یا طرح الهی در هشیاری برتر نهفته است و باید آشکار شود. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻞ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍست. گاهی کائنات از طریق شهود یا الهام به ما راهنمایی میکند، همان زمان‌هایی که میگوییم «به دلم افتاد» این صدای شهود است و نباید نادیده گرفته شود. ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﯿﺪ آرزوی شما به دنبال شماست، «تلفن» در جستجوی گراهام بل بود که اختراع شود، پس اقدام کنید، ﭼﻮﻥ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﻖ ﺑﺨﺸﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽکند./دکتر انوشه
•5راه کار برای انگیزه دادن به خود: ●از راحت طلبی دست بکش: از سختی دادن به خود نترسید،از اینکه گام های متفاوت بردارید هراس به دل راه ندهید و به دنبال آموزش و یادگیرد باشید ●بپذیرید که اشتباه جزئی از وجود انسان است : اگر مسیر را اشتباه رفتید از روی لجاجت همان جا نایستید‌،اشتباهتان را بپذیرید و بازگردید ●به دور دست ها نگاه کنید: مسیر موفقیت از ترسیم چشم انداز میگذرد. ●شاد باشید: شادی یکی از بال های پرواز انسان و از اکسیرهای جادوییِ انگیزه است، فرمول شاد بودن ساده است،دیگران را شادکنید به همان میزان شاد خواهید بود ●برای خودتان هم وقت بگذارید: برای خودتان زمانی خاص اختصاص دهید و حتی برای خودتان جایزه تعیین کنید که سبب افزایش انگیزه خواهد بود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت92 منو که دید با شرمندگی گفت+شرمنده ی توام دختر، من باعث شدم صیغه
🤝♥️ اما انگار پسرای طایفه ی ما همه عجولن. حالام طوری نیست، با خیال راحت برو دنبال خانواده ات، پدرت رو ببین، یکم باهاشون نشست و برخواست کن، وقتی با شرایط کنار اومدی به خسرو هم فکر کن، خودت میدونی جوون بدی نیست، اگر تلخی و تندی کرده به خاطر شرایط بودهسری تکون دادم و از تاجی خانم تشکر کردم، تاجی خانم با اصرار صدیقه و مرتضی رو به خونه ی خودشون برد، البته که اگر اون ها رو نمیبرد ما جایی براشون نداشتیماون شب عین گذشته ها همه تو سالن کنار هم خوابیدیم، حتی فهیمه که تازه عروس بود هم اومده بود تا شب رو کنار ما باشه، خودش که به روی خودش نمیاورد اما حنیفه میگفت آقا فرامرز رفته پیش زن اولشدلم برای فهیم میسوخت، اگر ما پدر درست و حسابی داشتیم فهیم مجبور نبود سر هوو بره و وقتی هنوز تازه عروسه شوهرش رو دو دستی تقدیم هووش کنهصدای نفس خواب ننه و دخترا که بلند شد دست سرد فهیم رو گرفتم و زمزمه کردم+خوبی فهیم؟ حس میکردم بغض داره، حنیفه هم بیدار بود و طرف دیگه ی فهیم دراز کشیده بودفهیم نفس عمیقی کشید و گفت+بریم تو حیاط حرف بزنیم؟ باشه ای گفتم و سه تامون رفتیم تو حیاط فهیم روی گلیم کهنه ی حیاط نشست و تکیه داد به دیوار، تو تاریک و روشنی حیاط اشک چشمش رو میدیدم، با غصه کنارش نشستم و گفتم+چی شده آبجی؟ بین گریه لبخندی زد و گفت+خوبه که هنوز آبجی صدام میکنی حوری... وقتی ماجرا رو فهمیدم حس میکردم از دستت دادم... هیچکس اندازه ی خودمون نمیدونه ما اگر پدر خوبی بالای سرمون نبود عوضش همدیگه رو داشتیم... چه خوبه که هنوز هستی حوری. که اگر شما دخترا نبودید من یکی دق میکردم از غصهبغلش کردم و بوسه ی محکمی به گونه اش زدم که باعث شد بغضش بشکنه+کدوم عروسی رو دیدی هنوز به ماه نکشیده شوهرش ولش کنه و بره؟ حنیفه نشست کنارش و با غصه گفت+قربونت برم، گریه نکن... تو که از روز اول شرایط رو میدونستی... میدونستی آقا فرامرز زن و بچه داره... +میدونستم ،اما اون موقع قد الان دوستش نداشتم... خودتو بذار جای من حنیفه، ببین میتونی شب رو سر به بالش بذاری وقتی میدونی شوهرت کنار ی زن دیگه اس... حالا هرچیم اون زن زنیت نداشته باشهاینو که گفت دستش رو گذاشت رو دهنش، انگار ناخواسته‌ این حرف از دهنش در رفته بود