•5راه کار برای انگیزه دادن به خود:
●از راحت طلبی دست بکش:
از سختی دادن به خود نترسید،از اینکه
گام های متفاوت بردارید هراس به دل
راه ندهید و به دنبال آموزش و یادگیرد
باشید
●بپذیرید که اشتباه جزئی از وجود
انسان است :
اگر مسیر را اشتباه رفتید از روی
لجاجت همان جا نایستید،اشتباهتان را
بپذیرید و بازگردید
●به دور دست ها نگاه کنید:
مسیر موفقیت از ترسیم چشم انداز
میگذرد.
●شاد باشید:
شادی یکی از بال های پرواز انسان و از
اکسیرهای جادوییِ انگیزه است، فرمول
شاد بودن ساده است،دیگران را شادکنید
به همان میزان شاد خواهید بود
●برای خودتان هم وقت بگذارید:
برای خودتان زمانی خاص اختصاص
دهید و حتی برای خودتان جایزه تعیین
کنید که سبب افزایش انگیزه خواهد بود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت92 منو که دید با شرمندگی گفت+شرمنده ی توام دختر، من باعث شدم صیغه
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت93
اما انگار پسرای طایفه ی ما همه عجولن. حالام طوری نیست، با خیال راحت برو دنبال خانواده ات، پدرت رو ببین، یکم باهاشون نشست و برخواست کن، وقتی با شرایط کنار اومدی به خسرو هم فکر کن، خودت میدونی جوون بدی نیست، اگر تلخی و تندی کرده به خاطر شرایط بودهسری تکون دادم و از تاجی خانم تشکر کردم، تاجی خانم با اصرار صدیقه و مرتضی رو به خونه ی خودشون برد، البته که اگر اون ها رو نمیبرد ما جایی براشون نداشتیماون شب عین گذشته ها همه تو سالن کنار هم خوابیدیم، حتی فهیمه که تازه عروس بود هم اومده بود تا شب رو کنار ما باشه، خودش که به روی خودش نمیاورد اما حنیفه میگفت آقا فرامرز رفته پیش زن اولشدلم برای فهیم میسوخت، اگر ما پدر درست و حسابی داشتیم فهیم مجبور نبود سر هوو بره و وقتی هنوز تازه عروسه شوهرش رو دو دستی تقدیم هووش کنهصدای نفس خواب ننه و دخترا که بلند شد دست سرد فهیم رو گرفتم و زمزمه کردم+خوبی فهیم؟ حس میکردم بغض داره، حنیفه هم بیدار بود و طرف دیگه ی فهیم دراز کشیده بودفهیم نفس عمیقی کشید و گفت+بریم تو حیاط حرف بزنیم؟ باشه ای گفتم و سه تامون رفتیم تو حیاط فهیم روی گلیم کهنه ی حیاط نشست و تکیه داد به دیوار، تو تاریک و روشنی حیاط اشک چشمش رو میدیدم، با غصه کنارش نشستم و گفتم+چی شده آبجی؟ بین گریه لبخندی زد و گفت+خوبه که هنوز آبجی صدام میکنی حوری... وقتی ماجرا رو فهمیدم حس میکردم از دستت دادم... هیچکس اندازه ی خودمون نمیدونه ما اگر پدر خوبی بالای سرمون نبود عوضش همدیگه رو داشتیم... چه خوبه که هنوز هستی حوری. که اگر شما دخترا نبودید من یکی دق میکردم از غصهبغلش کردم و بوسه ی محکمی به گونه اش زدم که باعث شد بغضش بشکنه+کدوم عروسی رو دیدی هنوز به ماه نکشیده شوهرش ولش کنه و بره؟ حنیفه نشست کنارش و با غصه گفت+قربونت برم، گریه نکن... تو که از روز اول شرایط رو میدونستی... میدونستی آقا فرامرز زن و بچه داره... +میدونستم ،اما اون موقع قد الان دوستش نداشتم... خودتو بذار جای من حنیفه، ببین میتونی شب رو سر به بالش بذاری وقتی میدونی شوهرت کنار ی زن دیگه اس... حالا هرچیم اون زن زنیت نداشته باشهاینو که گفت دستش رو گذاشت رو دهنش، انگار ناخواسته این حرف از دهنش در رفته بود
💑 هرگز بدون همسرتان به مسافرت نروید
🔸وقتی میخواهید از مرخصیهای خود استفاده کنید، مسلما به اولین چیزی که فکر میکنید، رفتن به مسافرت ولو یک گردش کوچک خارج از شهر است. خیلی طبیعی است بخواهید از اوقات فراغت خود لذت ببرید؛ اما فراموش نکنید که شما با همسرتان پیمان بستهاید همیشه و در همه حال، در خوشی و ناخوشی با هم باشید.
🔸همسرتان همه چیز شماست و شما همه چیز او و درست نیست بدون حضــور او بخواهیــد با دیگران خوش بگذارنید.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت93 اما انگار پسرای طایفه ی ما همه عجولن. حالام طوری نیست، با خیال ر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت94
با تعجب گفتم+یعنی چی فهیم؟ فهیمه مکثی کرد و گفت+فکر کردی واسه چی عشرت خانم با پای خودش اومده خواستگاری من؟ به قول خودش دختر از سیفی گدا گرفته تا فردا روز زبونش دراز نشه و نخواد شوهرشو از چنگش در بیاره، وگرنه دست رو هر دختری میذاشت نه نمیگفت! عشرت خانم دست گذاشته رو به قول خودش ی رعیت بی ارزش، تا نتونه آوار شه سر زندگیش، تا چوب حراج نزنه به آبروش... خوب میدونست هرکی زن شوهرش بشه دیر یا زود رازش رو میفهمهبا کنجکاوی گفتم+چه رازی؟ +عشرت خانم مریضه، یک مریضی عین خوره داره کل وجودش رو میخوره، فکر کردی واسه چی رو میگیره از این و اون؟ واسه چی چادر سر میکنه و جز صورتش نمیذاره کسی جاییش رو ببینه؟ من خودم از فرامرز شنیدم که عشرت خانم اصلا زن چادری و با حجابی نبوده، صدقه سر مریضیش به این حال و روز افتاده، انگار یک بیماری پوستی داره، به جز صورتش کل پوست تنش، حتی پوست سرش پر از لکه های قرمز رنگ و ملتهبه... روز به روزم بدتر میشه، هیچ دکتری هم نفهمیده دردش چیه، انگار... انگار به خاطر این مریضی دیگه نمیتونه شوهر داری کنه واسه همینکه خودش واسه شوهرش زن گرفته تا قرب و منزلتش حفظ بشه... حنیفه با ناراحتی گفت+زن بیچاره...پس بگو چرا رو گرفته بود، حالا با این اوصاف تو از چی ناراحتی فهیم؟ به فهیم دوباره گریه اش گرفت+حرف من اینکه چطور فرامرز واسه زنی عین عشرت خانم انقدر احترام قائله، که هنوز چهار روز از عروسیمون نگذشته،تا عشرت خانم پیغوم فرستاد که بیا، سریع پاشد رفت. کدوم مردی تازه عروسش رو انقد زود ول میکنه تازه فهمیدم راز عشرت خانم که سعی میکرد هیچکس ازش باخبر نشه چیه! کمی نشستیم و فهیم رو دلداری دادیم، فهیم که آروم شد و رفت بخوابه من موندم و حنیفه... درسته حنیفه ازم بزرگتر بود اما رابطه ی من و حنیفه صمیمی تر از باقی دخترا بودنگاهی به صورت حنیفه انداختم و گفتم+تو نمیخوای از خودت بگی؟ آقا بهرام چطور مردیه؟ حنیفه انگار که منتظر همچین سوالی بود با شوق گفت+بهترین مردیه که تو عمرم دیدم حوری...باورت نمیشه چقدر دوستم داره، به خدا روز اولی که تاجی خانم گفت پسرم تو رو میخواد. اول گفتم حتما پسرش عیب و ایرادی داره، وگرنه پسر خان کجا، حنیفه ای که تو آسمون خدا یک ستاره هم نداره کجا! اما دلو زدم به دریا و تن دادم به این وصلت، درسته هنوز نرفتیم زیریک سقف، اما محبت بهرام از چشم هام
💕 جلوی شوهرتون هرگز به کسی دروغ نگید،چون اونو فوق العاده نسبت به خودتون بی اعتماد و بدبین میکنید...
مثلا خانومی جلوی شوهرش پشت گوشی به دوستش میگه خونه نیستم در صورتی که خونه هستن...
شوهر این خانوم هم دیگه هروقت از ایشون تلفنی بپرسه "کجایی" ممکنه تو ذهنش این بگذره که نکنه خانومم داره بهم دروغ میگه....
پس با دست خودتون شوهرتونو نسبت به خودتون بدبین نکنید...
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
👆👆به کمک خانوم توحیدی
با ۲ میلیون روزی ۱۰۰گرم طلا معامله کن!
سودش تقریبا روزی ۲-۳ میلیونه که بد نیس☝️
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و زندگی
صدای نفس های زنی ست
که خانه را سر و سامان می دهد
ودر هر کنج مهربانی می کارد
با موهایش عطر عشق میپراکند
و با دستان هنرمندش
آهنگ حیات را ماهرانه سبز سبز
می نوازد ..☘
📚#داستانی_بسیار_جالب_و_زیبا
🔸مردی ثروتمند که زن و فرزند نداشت تمام کارگرانی که پیش او کار می کردند برای صرف شام دعوت کرد.
و جلوی آن ها یک نسخه قرآن مجید و مبلغی از پول گذاشت و هنگامی که از صرف شام فارغ شدند
از آنها پرسید قرآن را انتخاب میکنید یا آن مبلغ پولی که همراه آن گذاشته شده است. اول از *نگهبان* شروع کرد
پس گفت: انتخاب کنید؟ نگهبان بدون اینکه خجالت بکشد جواب داد: آرزو دارم که قرآن را انتخاب کنم ولی تلاوت قرآن را بلد نیستم
لذا مال را میگیرم چرا که فائده آن با توجه به وضعیت من بیشتر هست و مال را انتخاب کرد.
بعداً از *کشاورزی* که پیش او کار میکرد، سوال کرد. گفت اختیار کن!؟ کشاورز گفت: زن من خیلی مریض است و نیاز به مال دارم
تا او را معالجه کنم اگر مریضی او نبود قطعا قرآن را انتخاب میکردم ولی فعلا مال را انتخاب میکنم.
بعد از آن سوال از *آشپز* بود که آیا قرآن یا مال را انتخاب می کنید. پس آشپز گفت:
من تلاوت را خیلی دوست دارم ولی من پیوسته در کار هستم وقتی برای قرائت قرآن ندارم بنابر این پول را بر می گزینم
. و در سری آخر از *پسری* که مسئول حیوانات بود پرسید این پسر خیلی فقیر بود پس گفت:
من به طور قطعی می دانم که تو حتما مال را انتخاب می کنید تا اینکه غذا بخری یا اینکه به جای این کفش پاره پاره خود کفش جدیدی بخری.
پس آن پسر جواب صحیح داد: درسته من نیاز شدیدی دارم که کفش نو خرید کنم
یا اینکه مرغی بخرم تا همراه مادرم میل کنم ولی من قرآن را انتخاب می کنم چرا که مادرم گفته است:
*یک کلمه از جانب الله سبحانه و تعالی ارزشمندتر از هر چیز است و مزه و طعم آن از عسل هم شیرین تر است*
قرآن را گرفت و بعد از اینکه قرآن را گشود در آن دو کیسه دید در اولین کیسه مبلغی ده برابری آن مبلغی بود
که بر میز غذا بود، وجود داشت و کیسه دوم یک وثیقه بود که در او نوشته بود:
*به زودی این مرد غنی را وارث میشود* پس آن مرد ثروتمند گفت:
*هر کسی گمانش نسبت به الله خوب باشد پس الله او را ناامید نمی کند.*
#خانومانه
يادتان باشه رفتار آرامتر، هميشه بهتر است
هيچوقت خودتان رو براي حفظ رابطه اي كه خودتان تشخيص مي دهيد ارزشش را ندارد، تغيير نديد.
چون مدتها بعد، زماني كه تغيير كرديد و دلتان برای. خود حقیقی یتان تنگ شد، مي فهميد شخصي كه روبری شماست ارزشش را نداشته و آن زمان ديگر. فرصتي جهت جبران نيست
قبل از اينكه بفهميد واقعاً چه چيزي خوشحالتان مي كند، با كسي ارتباط برقرار نكنيد
اگر رابطه شما به خاطر اينكه مردتان آن طور كه لياقتش رو داريد با شما رفتار نمي كند به اتمام رسيد، هيچوقت سعي نكنيد كه ارتباط را به صورت دو دوست معمولي ادامه بدهيد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت94 با تعجب گفتم+یعنی چی فهیم؟ فهیمه مکثی کرد و گفت+فکر کردی واسه چی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت95
به خدا تو همین مدت حس میکنم یک حنیفه ی دیگه شدم، اصلا عاشق اسمم شدم حوری، تا قبل از بله برون از اسمم بدم میومد، اما وقتی بهرام اسممو میبره انگار من صاحب قشنگترین اسم دنیام... دیروزم ناهار خونه ی تاجی خانم بودیم، نبودی ببینی، دخترای فامیلشون همه اومده بودن، من با چشم خودم دیدم چقدر سعی میکردن خودشون رو به چشم بهرام بیارن، اما به قول تاجی خانم چشم بهرام فقط من رو میدیدبراش خوشحال بودم، حنیفه لایق این خوشبختی بود، دختر مهربونی که هیچوقت تندی نمیکرد بایدم چشم هاش از خوشی بدرخشهکمی دیگه نشستیم و براش سیر تا پیاز ماجرای زندگی خاتون و هاشم و محمد رو تعریف کردم، هوا گرگ و میش بود وقتی برای خواب برگشتیم تو سالن و تا چشم بهم گذاشتیم هر دو به خواب عمیقی فرو رفتیمصبح با صدای بسته شدن در حیاط چشم باز کردم، هرکی بود در رو جوری بهم زده بود که مشخص بود برای دعوا اومدههول زده از جا بلند شدم، وارد حیاط که شدم چشمم به آقا افتاد، با توپ پر اومده بود،ننه سعی میکرد آرومش کنه اما آقا حرف حساب سرش نمیشدآقا با خشم لگدی به لگن پر از لباس زد و فریاد زد+یک عمر پول زحمت کشیده ی منو ریختی تو حلق این دختر، حالا که از قِبَلش به نون و نوایی رسیدیم واسه من ننه بابا دار شده؟ مگه از رو جنازه ی من رد بشه که با این قوم جدیدش بره، این دختر زن هاشمه... صیغه بینشون خونده شده ننه با گریه گفت+دست بردار مرد، این دخترو خدا سر راه ما قرار داده بود، چی خرجش کردی که انقدر منت میذاری سرمون؟ الان دیگه اختیار دارش من و شما نیستیم، پدر داره خودش، اصلا من از ملا پرسیدم، همچین صیغه ای باطله، مخصوصا که از اولم این دختر راضی نبودهآقا چنگی به یقه ی ننه زد و گفت+زحمتشو من کشیدم، حالا یکی دیگه بیاد مفت مفت بچه ی از آب و گل دراومده اش رو تحویل بگیره؟ بعدم رو به من که با گریه جلوی در سالن ایستاده بودم کرد و گفت+شوهرت اومده ببرتت،میفهمی؟ یالا... جمع کن برو.. آقا هاشم دم درهچسپیدم به دیوار و با ترس گفتم+نمیرم.من با اون مردک روانی بهشتم نمیرمآقا که به سمتم حمله ور شد جیغی کشیدم و دویدم تو اتاق ته سالن، سریع چفت در رو انداختم و پشت در نشستممشت آقا به در میخورد و صدای فحش و ناسزاش کل خونه رو گرفته
از هر دستی بدی از همون دست پس ميگيری
✨🍃🌸🍃✨
ﻣﮕـﺮ میﺷﻮﺩ
قلبی ﺭﺍ بشکنی
ﻭ قلبت شکسته ﻧﺸـﻮد ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
چشمی ﺭﺍ ﮔﺮﯾﺎﻥ کنی
ﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﮔﺮﯾـﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
ﺫهنی ﺭﺍ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ کنی
ﻭ ﺫهنت ﭘﺮﯾﺸـﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ؟!
ﻣﮕﺮ میﺷﻮﺩ
ﺍﺣﺴﺎسی ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍنی
و ﺍﺣﺴﺎست ﺳﻮخته ﻧﺸﻮﺩ؟!
ﻣﮕــﺮ ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ . . . ؟!!
بیشتر مواظب باش
این دنیا بیقانون نیست!
از خیر و شر، هرچه که به این دنیا داده باشی، روزی به طرف خودت باز میگردد.
خـدایـا
امشب به همه تنِ سالم
و ذهـن آرووووم ببـخش
شبتون پراز لحظه هـاى ناب
بـه امـیـد طلـوع آرزوهـاتـون
#شبتون_قشنگ_وپرازآرامش⭐️
🌸🍃﷽🍃🌸