سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت101 فهیم مشغول ور رفتن با گوشه ی لباسش شد و گفت+آره، بس بود هرچی د
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت102
فهیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت+ملیح فردا میاد شیراز، قراره برن واسه خرید عقد! آقا اینبار حساب شده عمل کرده، البته ملیح هم حسابی خودشو دست بالا گرفته، گفته باید برام مراسمی بگیری که نظیرش تو ده نبوده... لباس و طلا و جواهر و... هرچی هم باهاش حرف زدیم که دست بکشه از اینکار و خودشو بدبخت نکنه حریفش نشدیم. ننه گفت شاید تو بتونی منصرفش کنی. منم اومدم آدرس خونه ام رو بهت بدم، چون ملیح میاد خونه ی من. توام میخوای باهاش حرف بزنی فردا سر ناهار بیا. فرامرزم نیستباشه ای گفتم و بازم ازش معذرت خواهی کردم. فهمیه هم یکم دیگه نشست و بعد با فرنگیس خانم خداحافظی کرد و دوباره تاکید کرد که قرار فردا رو یادم نره و بعدم رفتبا رفتنش مادرجون جویای ماجرا شد، وقتی جریان رو براش گفتم با غصه گفت+این مرد زندگی آدم های زیادی رو نابود کرده. بعد این همه سال هنوز دست نکشیده از اینکارش؟ اصلا تو میدونی چرا خاتون جونش رو برداشت و فرار کرد؟+یک چیزایی جسته گریخته فهمیدم، شما چیز بیشتری میدونید؟مادرجون آهی کشید و گفت+خاتون دختر بدی نبود، تو بد خانواده ای بزرگ شده بود، یک پدر نظامی سخت گیر و به شدت خسیس داشت، بازنشسته که شده بود سختگیری هاش بیشتر شده بود... خاتون هم دختر جوونی بود که از طرف خانواده اش به شدت محدود شده بود. در نهایت تا چشمش به چهار قرون پول هاشم افتاد دست و دلش لرزید... من خودم دبیر بودم، چند سالی با بچه ها کار کردم، دخترای جوون زیادی شاگردم بودن، برای همین رفتار خاتون رو درک میکردم. خاتون دلش یک زندگی پر زرق و برق میخواست و بچه ی من نمیتونست اینو براش فراهم کنه... محمدم راه اشتباهی رفته بود، میخواست به زور خاتون رو تو زندگیش نگه داره که موفق هم نشد... در نهایت هرکدوم از شما سه نفر آواره شدید و سال ها رنج و عذاب کشیدید، خدا میدونه الان اون زن بیچاره کجاست! اصلا زنده است... مرده... اگر زنده است تو چه شرایطی زندگی میکنه... یادمه وقتی خاتون پشیمون از کاری که کرده بود برگشته بود تا بلکه محمد اون رو ببخشه رفتم دیدنش
چه کتابی برای چه شخصیتی؟
- اگه درونگرایی:
"سکوت: قدرت درونگراها در دنیایی که از حرف زدن دست نمیکشه" از سوزان کین رو بخون.
- اگه میخوای پرانرژی باشی: "قدرت عادت" از چارلز دوهیگ رو بخون.
- اگه بیانگیزهای: "انسان در جستجوی معنا"از ویکتور فرانکل همچنان یکی از بهترینهاست.
- اگه زیادی احساساتی هستی: "صد سال تنهایی" از گابریل گارسیا مارکز رو امتحان کن؛ نگاه عمیقی به احساسات و پیچیدگیهای انسانی داره.
- اگه سردرگمی و آشفتهای: "اثر مرکب"از دارن هاردی رو بخون؛ بهت کمک میکنه اولویتهات رو مشخص کنی.
- اگه شخصیت فیلسوفی داری: "تسلیبخشیهای فلسفه" از آلن دوباتن انتخاب فوقالعادهایه.
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
💑 یادمان باشد که رفاقت کنیم
🔸قرار نیست ما در دو جبهه باشیم. مهمترین هنر همسرداری این است که وقتی هرکسی دارد با شوهرتان میجنگد، همیشه شما با او بجنگید. حتی اگر شوهرتان دارد علیه شما میجنگد، شما بروید کنار خود او بایستید. طوری که میماند با چه کسی داشت میجنگید، شما که در تیم خودش هستید. یعنی شما باید نیمکتنشین تیم شوهرتان باشید. که البته این مهارتهای خاص خودش را نیاز دارد.
چگونه محبوبیت خود را دل همسر افزایش دهیم ⁉️
✅ رازدار باشید
👈 درباره اسرار طرف مقابل، عیب پوش و رازدار باشید. عیوب او را برای هیچ کس حتی والدین خود بیان نکنید.
آیه قرآن می فرماید: ✨«هن لباس لکم» یعنی زن ها باید پوشش مناسب برای عیوب مردان باشند.✨
✅ آنقدر باید در پوشش عیوب دقیق و حساس باشید که حتی اگر کسی قسم خورد که همسر شما فلان عیب را دارد شما هم قسم بخورید که خیر، از این عیب دور است و اینطور نیست
❣💍❣
بهانه ها را رها کنید
اگر دوست دارید زندگی رویایی خود را خلق کنید, پس تصمیم دارید صد در صد مسئولیت زندگی خویش را نیز بر عهده بگیرید.
این یعنی رها کردن تمامی بهانه ها, تمامی داستان های قربانی شدن, تمامی دلایلی که چرا نمی توانید و چرا تا کنون نتوانسته اید, تمامی سرزنش کردن های شرایط بیرونی, گفتگوهای نا امید کننده از وضع بازار ، شما باید همه این ها را برای همیشه رها کنید.
گذشته, گذشته است.
تنها چیزی که مهم است این است که از آنچه که گذشته درس گرفته ایم.
این لحظه به بعد شما انتخاب کنید
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉
چیکار کنم همسرم به من بیشتر محبت کنه؟
❣یکی از کارهایی که میشه انجام داد اینه وقتی همسر شما کار محبت آمیز انجام داد ازش تشکر و تعریف کنید.
❣یعنی ابراز کنید که چقدر از اون کارش خوشحال شدین و ازش قدردانی کنید. تشکر کردن خدمت را همیشگی میکنه.
❣به عبارت دیگه وقتی از طرف مقابلت تشکر میکنی یعنی ارزش کار همسرت رو درک کردی و این باعث رفع خستگی همسرت میشه و به اون انرژی میده و انگیزه اون فرد رو تقویت می کنه.
هر دو بخوانیم
همسرداری
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت102 فهیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت+ملیح فردا میاد شیراز، قراره برن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت103
انگار شوق زندگی رو تو وجود این دختر کشته بودن، از بس گریه کرده بود چشم هاش شده بود کاسه ی خون. متاسفانه خانواده ی حمایت گری هم نداشت، پدرش یه شدت کتکش زده بود و مادرش مدام میرفت و میومد و سرزنشش میکرد. واسه همین طاقت موندن تو اون خونه رو نداشت، اصلا واسه همین بود که وقتی محمد پسش زد برگشت پیش هاشم... یعنی با وجود تمام بلاهایی که هاشم سرش آورده بود ترجیح میداد پیش اون باشه تا پیش خانواده اش... روزی که رفتم دیدن خاتون به حدی شرایط این دختر وحشتناک بود که من وحشت زده شدم، اون نامرد روی تمام بدن خاتون داغ گذاشته بود، فقط جاهایی از بدنش که بیرون بود رو سالم گذاشته بود... بعضی از زخم ها عفونت کرده بود و وضع بدی برای خاتون درست شده بود، رد کبودی روی کمرش و داغ هایی که دل کافر رو هم آب میکرد... من اون روز فهمیدم خاتون چه خطایی کرده و چطور با حماقت بچه اش رو به هاشم سپرده، اما خدا شاهده گریه و حال بدم بیشتر به خاطر شرایط بد خاتون بود. با خودم گفتم خدا اگر بخواد سنگو کنار شیشه نگه میداره، اگر قسمت اون بچه زنده موندن باشه حتی بین یک گله گرگ هم رها بشه زنده میمونه و دلمم گواهی میداد که اون بچه زنده اس. با خودم گفتم خدا خودش هوای اون طفل معصوم رو داره، من باید به فکر این زن باشم که داشت از بین میرفت... خدا شاهده هزار بار به محمد گفتم ببخش و حلال کن این زن رو، ولی خطای خاتون انقدر بزرگ بود که بخشش برای محمد غیرممکن بود. آخرشم وقتی خاتون زد به سیم آخر و جونش رو برداشت و فرار کرد یک شب اومد اینجا...حرف هایی که میزد وحشتناک بود، هاشم یک بیماره خاتون بیچاره رو وادار به کارهایی میکرده که شاید هیچکس باورش نشه، ... از داغ گذاشتن رو جا جای بدنش گرفته، تا عذاب دادنش و اجبارش به تماشای دوستی هاشم با زن های دیگه... به چهره ی موجه این مرد نگاه نکن و هرکاری لازمه انجام بده تا خواهرت گرفتار این دیو نشه. خاتون کارد به استخونش رسیده بود وقتی رفت... که اگر پسرش نبود زودتر از این ها جونش رو برمیداشت و فرار میکرد. خاتون اگرم تا اون روز مونده بود به خاطر این بود که هیچ حامی و پشتیبانی نداشت، هربار اعتراض میکرد خانواده اش آوار میشدن سرش که خودت خواستی، خودت کردی... خودت نامزدت رو ول کرد و زن این مرد شدی، انقدر تو سرش زدن و اشتباهش رو به رخش کشیدن که ترجیح داد خودش رو تو اون زندگی عذاب بده، تا به قول خودش تقاص از دست دادن دخترش رو تو همین دنیا پس بده..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت103 انگار شوق زندگی رو تو وجود این دختر کشته بودن، از بس گریه کرده
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت104
من نمیدونم خواهرت برای چی میخواد زن هاشم بشه، اما چون منو محرم دونستی و از مشکلش گفتی خواستم بهت بگم که هاشم مرد زندگی نیست... خواهرت عمر و جونش رو باید تو خونه اش تباه کنه. تا وقت هست باید جلوش رو بگیریوحشت کل وجودم رو گرفته بود، خودم تا حدی میدونستم هاشم چطور آدمیه، طعم کتک هاش رو چشیده بودم، اما حرف های مادرجون دلهره ی بدی به جونم انداخته بود، فکر اینکه ملیح به سرنوشت خاتون دچار بشه تن و بدنم رو میلرزونداون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد، ملیح دختر لجبازی بود، ننه میگفت ملیح که لج کنه اگه بگی ماست سفیده میگه نه ماست سیاهه! البته گذشتن از ثروت زیاد هاشمم کار هر کسی نبود، مخصوصا که هاشم از اول در باغ سبز رو نشون ملیح داده بود، به هرحال ما تو شرایط مالی ضعیفی بزرگ شده بودیم، عجیب نبود اگر به خاطر پول تن به همچین وصلتی میدادیم! خود منم اگه دلم بند دل خسرو نبود شاید خیلی راحت جواب مثبت میدادم به مردی که به قول فهیم انقدری پول داشت که میتونست یک ده رو بخره و آزاد کنه! فردای اون روز وقتی آقاجون برای انجام کاری از خونه بیرون زد دل رو به دریا زدم و رو به مادرجون گفتم+مادرجون، میشه شما هم با من بیایید خونه ی خواهرم؟ آخه میگم شما بهتر از همه ی ما هاشم رو میشناسید. بزرگترید... بهتر میتونید خواهرم رو قانع کنید، میترسم اگر فقط من برم و حرفی بزنم خواهرم خیال کنه دارم به شرایطش حسادت میکنم... مادرجون سری تکون داد و گفت+معلومه که باهات میام دخترم، چرا که نه... توام نگران نباش، بهت قول میدم خواهرت وقتی حقیقت رو بشنوه جواب رد بده به هاشمولی من نگران بودم، هم برای جواب ملیح هم برای عکس العمل آقا، حتی اگر ملیح جواب رد میداد آقا آدمی نبود که به این راحتی از همچین لقمه ی چرب و نرمی بگذره تا رسیدن به خونه ی فهیم هزار بار حرف هام رو تو ذهنم چیدم، با خودم گفتم هرجور شده باید ملیح رو منصرف کنم از این ازدواج، حتی اگر شده پای خسرو رو بکشم وسط تا ملیح بفهمه این مرد آدم درستی نیستخونه ی فهیم یک خونه ی حیاط دار نقلی و جمع و جور بود، البته برای ما که تو یک لونه موش بزرگ شده بودیم اون خونه صد و چهل متری کم از قصر شاهی نداشت، یک حیاط سی متری جمع و جور داشت که دو تا درخت نارنج توش کاشته بودن و تو باغچه اشم فهیم بذر سبزی خوردن ریخته بودفهیم اومد استقبالمون، وقتی مادرجون رو باهام دید کمی شوکه شد اما وقتی بهش گفتم مادرجون برای چی اومده نفس راحتی