eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
چگونه محبوبیت خود را دل همسر افزایش دهیم ⁉️ ✅ رازدار باشید 👈 درباره اسرار طرف مقابل، عیب پوش و رازدار باشید. عیوب او را برای هیچ کس حتی والدین خود بیان نکنید. آیه قرآن می فرماید: ✨«هن لباس لکم» یعنی زن ها باید پوشش مناسب برای عیوب مردان باشند.✨ ✅ آنقدر باید در پوشش عیوب دقیق و حساس باشید که حتی اگر کسی قسم خورد که همسر شما فلان عیب را دارد شما هم قسم بخورید که خیر، از این عیب دور است و اینطور نیست ❣💍❣
بهانه ها را رها کنید اگر دوست دارید زندگی رویایی خود را خلق کنید, پس تصمیم دارید صد در صد مسئولیت زندگی خویش را نیز بر عهده بگیرید. این یعنی رها کردن تمامی بهانه ها, تمامی داستان های قربانی شدن, تمامی دلایلی که چرا نمی توانید و چرا تا کنون نتوانسته اید, تمامی سرزنش کردن های شرایط بیرونی, گفتگوهای نا امید کننده از وضع بازار ، شما باید همه این ها را برای همیشه رها کنید. گذشته, گذشته است. تنها چیزی که مهم است این است که از آنچه که گذشته درس گرفته ایم. این لحظه به بعد شما انتخاب کنید ❤️·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉
چیکار کنم همسرم به من بیشتر محبت کنه؟ ❣یکی از کارهایی که میشه انجام داد اینه وقتی همسر شما کار محبت آمیز انجام داد ازش تشکر و تعریف کنید. ❣یعنی ابراز کنید که چقدر از اون کارش خوشحال شدین و ازش قدردانی کنید. تشکر کردن خدمت را همیشگی می‌کنه. ❣به عبارت دیگه وقتی از طرف مقابلت تشکر می‌کنی یعنی ارزش کار همسرت رو درک کردی و این باعث رفع خستگی همسرت میشه و به اون انرژی میده و انگیزه اون فرد رو تقویت می کنه. هر دو بخوانیم همسرداری
🌸✨ شک نکنید ✍🏻 به همسرتان شک نکنید و بدون وجود شواهد کافی او را گناهکار ندانید •● زود قضاوت کردن و عجولانه نتیجه گیری کردن می تواند در روابط یک زوج مشکل و آشفتگی ایجاد کند. ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت102 فهیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت+ملیح فردا میاد شیراز، قراره برن
🤝♥️ انگار شوق زندگی رو تو وجود این دختر کشته بودن، از بس گریه کرده بود چشم هاش شده بود کاسه ی خون. متاسفانه خانواده ی حمایت گری هم نداشت، پدرش یه شدت کتکش زده بود و مادرش مدام میرفت و میومد و سرزنشش میکرد. واسه همین طاقت موندن تو اون خونه رو نداشت، اصلا واسه همین بود که وقتی محمد پسش زد برگشت پیش هاشم... یعنی با وجود تمام بلاهایی که هاشم سرش آورده بود ترجیح میداد پیش اون باشه تا پیش خانواده اش... روزی که رفتم دیدن خاتون به حدی شرایط این دختر وحشتناک بود که من وحشت زده شدم، اون نامرد روی تمام بدن خاتون داغ گذاشته بود، فقط جاهایی از بدنش که بیرون بود رو سالم گذاشته بود... بعضی از زخم ها عفونت کرده بود و وضع بدی برای خاتون درست شده بود، رد کبودی روی کمرش و داغ هایی که دل کافر رو هم آب میکرد... من اون روز فهمیدم خاتون چه خطایی کرده و چطور با حماقت بچه اش رو به هاشم سپرده، اما خدا شاهده گریه و حال بدم بیشتر به خاطر شرایط بد خاتون بود. با خودم گفتم خدا اگر بخواد سنگو کنار شیشه نگه میداره، اگر قسمت اون بچه زنده موندن باشه حتی بین یک گله گرگ هم رها بشه زنده میمونه و دلمم گواهی میداد که اون بچه زنده اس. با خودم گفتم خدا خودش هوای اون طفل معصوم رو داره، من باید به فکر این زن باشم که داشت از بین میرفت... خدا شاهده هزار بار به محمد گفتم ببخش و حلال کن این زن رو، ولی خطای خاتون انقدر بزرگ بود که بخشش برای محمد غیرممکن بود. آخرشم وقتی خاتون زد به سیم آخر و جونش رو برداشت و فرار کرد یک شب اومد اینجا...حرف هایی که میزد وحشتناک بود، هاشم یک بیماره خاتون بیچاره رو وادار به کارهایی میکرده که شاید هیچکس باورش نشه، ... از داغ گذاشتن رو جا جای بدنش گرفته، تا عذاب دادنش و اجبارش به تماشای دوستی هاشم با زن های دیگه... به چهره ی موجه این مرد نگاه نکن و هرکاری لازمه انجام بده تا خواهرت گرفتار این دیو نشه. خاتون کارد به استخونش رسیده بود وقتی رفت... که اگر پسرش نبود زودتر از این ها جونش رو برمیداشت و فرار میکرد. خاتون اگرم تا اون روز مونده بود به خاطر این بود که هیچ حامی و پشتیبانی نداشت، هربار اعتراض میکرد خانواده اش آوار میشدن سرش که خودت خواستی، خودت کردی... خودت نامزدت رو ول کرد و زن این مرد شدی، انقدر تو سرش زدن و اشتباهش رو به رخش کشیدن که ترجیح داد خودش رو تو اون زندگی عذاب بده، تا به قول خودش تقاص از دست دادن دخترش رو تو همین دنیا پس بده..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت103 انگار شوق زندگی رو تو وجود این دختر کشته بودن، از بس گریه کرده
🤝♥️ من نمیدونم خواهرت برای چی میخواد زن هاشم بشه، اما چون منو محرم دونستی و از مشکلش گفتی خواستم بهت بگم که هاشم مرد زندگی نیست... خواهرت عمر و جونش رو باید تو خونه اش تباه کنه. تا وقت هست باید جلوش رو بگیریوحشت کل وجودم رو گرفته بود، خودم تا حدی میدونستم هاشم چطور آدمیه، طعم کتک هاش رو چشیده بودم، اما حرف های مادرجون دلهره ی بدی به جونم انداخته بود، فکر اینکه ملیح به سرنوشت خاتون دچار بشه تن و بدنم رو میلرزونداون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد، ملیح دختر لجبازی بود، ننه میگفت ملیح که لج کنه اگه بگی ماست سفیده میگه نه ماست سیاهه! البته گذشتن از ثروت زیاد هاشمم کار هر کسی نبود، مخصوصا که هاشم از اول در باغ سبز رو نشون ملیح داده بود، به هرحال ما تو شرایط مالی ضعیفی بزرگ شده بودیم، عجیب نبود اگر به خاطر پول تن به همچین وصلتی می‌دادیم! خود منم اگه دلم بند دل خسرو نبود شاید خیلی راحت جواب مثبت میدادم به مردی که به قول فهیم انقدری پول داشت که میتونست یک ده رو بخره و آزاد کنه! فردای اون روز وقتی آقاجون برای انجام کاری از خونه بیرون زد دل رو به دریا زدم و رو به مادرجون گفتم+مادرجون، میشه شما هم با من بیایید خونه ی خواهرم؟ آخه میگم شما بهتر از همه ی ما هاشم رو می‌شناسید. بزرگترید... بهتر میتونید خواهرم رو قانع کنید، میترسم اگر فقط من برم و حرفی بزنم خواهرم خیال کنه دارم به شرایطش حسادت میکنم... مادرجون سری تکون داد و گفت+معلومه که باهات میام دخترم، چرا که نه... توام نگران نباش، بهت قول میدم خواهرت وقتی حقیقت رو بشنوه جواب رد بده به هاشمولی من نگران بودم، هم برای جواب ملیح هم برای عکس العمل آقا، حتی اگر ملیح جواب رد میداد آقا آدمی نبود که به این راحتی از همچین لقمه ی چرب و نرمی بگذره تا رسیدن به خونه ی فهیم هزار بار حرف هام رو تو ذهنم چیدم، با خودم گفتم هرجور شده باید ملیح رو منصرف کنم از این ازدواج، حتی اگر شده پای خسرو رو بکشم وسط تا ملیح بفهمه این مرد آدم درستی نیستخونه ی فهیم یک خونه ی حیاط دار نقلی و جمع و جور بود، البته برای ما که تو یک لونه موش بزرگ شده بودیم اون خونه صد و چهل متری کم از قصر شاهی نداشت، یک حیاط سی متری جمع و جور داشت که دو تا درخت نارنج توش کاشته بودن و تو باغچه اشم فهیم بذر سبزی خوردن ریخته بودفهیم اومد استقبالمون، وقتی مادرجون رو باهام دید کمی شوکه شد اما وقتی بهش گفتم مادرجون برای چی اومده نفس راحتی
پنح کار خیلی مهم برای پیدا کردن هدف »»»» ا- یک مکان آرام پیدا کن: 30 دقیقه از وقتت رو در ماشین اتاق یا پارک اختصاص بده. حتما باید تمرکز داشته باشید ۲- به این سوالات پاسخ بده و پاسخها رو توی دفتر یا برگه یادداشت کن📝 چه چیزی به من احساس زنده بودن میده؟ (مثلاً: نوشتن، نقاشی کردن،خلاقیت) چه چیزی بهم احساس مفید بودن میده؟ (مثلاً: کمک به دیگران ،ایجاد تأثیر) - تو چه چیزی خوبم؟ (مثلاً عکاسی، نوشتن، صحبت با مردم شنونده ی خوبی بودن) - چه موضوعاتی منو به هیجان میاره؟ (مثلاً: توسعه شخصی، پایداری، سلامت روان) - مردم برای چه چیزی از من کمک میگیرن؟ (مثلاً: آشپزی مشاوره، شخصی) این الگوها رو شناسایی کن به دنبال تم‌های تکراری در پاسخهات بگرد. ۴- یک فعالیت رو انتخاب کن: فعالیتی که بیشتر از همه تکرار شده رو انتخاب کن و سه ماه بهش اختصاص بده. درباره ش همه چیز رو از طریق ویدیوها، دوره ها و کتابها یاد بگیر. (یوتیوب خیلی میتونه تو آموزش بهتون کمک کنه) ۵- بررسی کن : بعد از سه ماه پیشرفت و رضایتت رو ارزیابی کن اگر راضی نبودی از اول با فعالیت بعدی که بیشتر تکرار شده شروع کن
🟢دنیایی پر از قضاوت 🔹در دنیای قضاوت‌ها، تنها به این نکته توجه می‌شود: دیگران بر اساس نظر ما چگونه‌اند؟! 🔸فردی در ترافیک جلوی ما بپیچد: «احمق» ما که جلوی دیگران بپیچیم: «زرنگ» 🔹کسی جواب تلفن ما را ندهد: «بی‌معرفت» ما که جواب ندهیم: «گرفتار» 🔸فرد بلندتر از ما: «دراز» فرد کوتاه‌تر از ما: «کوتوله» 🔹همکار جزئی‌نگر: «ایرادگیر و وسواسی» ما جزءنگرتر باشیم، او می‌شود: «شلخته و بی‌نظم» 🔸فردی لیوان آب ما را ریخت: «کور» پای ما به لیوان دیگری خورد: «شعور» ندارند که لیوان را سر راه قرار داده‌اند. 🔹و مواردی از این دست که بسیارند. 🔸دنیای قضاوت‌ها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزش های خودمان...
🟢✨سعی کنید در حد امکان کارهای آرایشی‌تان را در مقابل چشم همسرتان انجام ندهید! 🖊 بگذارید آرایش و آراستگی شما همچون یک سحر و جادوی خاص همسرتان را مجذوب کند و به حرکتی ساده و روزمره بدل نشود. ❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت104 من نمیدونم خواهرت برای چی میخواد زن هاشم بشه، اما چون منو محرم
🤝♥️ گفت+خداکنه بتونه این ملیح لجباز رو سر عقل بیاره، زبونم مو درآورد بس باهاش حرف زدم. ولی مگه حرف تو سر این دختر میره؟ از راهروی کوتاهی رد شدیم و وارد نشیمن خونه شدیم، خونه مرتب بود و بوی خوش غذا از آشپزخونه میومد، فهیم تعارف کرد تا مادرجون روی مبل بشینه و خودش اشاره ای به من کرد تا پشت سرش برم. وارد آشپزخونه ی نقلی اش که شدیم چشمم به ملیح افتاد، با اخم های درهم داشت سالاد درست میکرد. منو که دید چاقو رو کوبید تو ظرف سالاد و با حرص گفت+خودت کم بودی، رفتی دست اینم گرفتی آوردی که چی؟ فکر کردید من بچه ام؟یا عقلم نمیرسه دارم چیکار میکنم؟ با ملایمت گفتم+علیک سلام آبجی خانم، مهلت بده من برسم بعد شروع کنملیح با تلخی گفت+کدوم آبجی؟ تو که زندگیت رو از ما سوا کردی حوری خانم. ننه بابای جدید پیدا کردی، دیگه پشت بند اسمت، اسم سیفی گدا نیست که تن و بدنت بلرزه از آخر و عاقبتتدلخور نگاهش کردم، میدونستم شرایط سختی داره، درست زمانی که حنیفه و فهیمه شوهر کردن و من به قول خودش ننه بابای جدید پیدا کردم نامزدش پسش زده بود! به قول فهیم همینجوریش هم صدقه سر اسم آقا کسی طالب دختراش نبود، حالا که نامزد ملیح هم اونو نخواسته وضع براش بدتر از قبلم شدهجلو رفتم و گفتم+چرا فکر میکنی ما دشمن توییم ملیح؟ مگه ما دلمون نمیخواد خواهرمون سروسامون بگیره؟ولی با این مرد؟ آره ملیح؟ با مردی که همسن آقاس؟ ملیح زد زیر گریه، روی صندلی وسط آشپزخونه نشست و گفت+شما چی میدونید از حال و روز من؟ منی که اگر رضا نامزدیمون رو بهم نزده بود الان خونه ی شوهرم بودم و سرکوفت نمیشنیدم... نه تو دیدی نه فهیم، چون انقدر غرق زندگی خودتون شده بودید که یادتون رفته بود ملیح بدبخت رو پس فرستادن، که یادتون رفته بود حرف خواهرتون شده نقل مجالس زنونه... که همه میگن لابد ملیح عیب و ایرادی داشته که دم عروسی نامزدش گفته الا و بلا این دختر رو نمیخوام. سرتون گرم عروسی و بله برون شد، یکیتون نیومدید بپرسید حالت چطوره ملیح... من دق کردم این مدت، انقدر خودم رو کم میدونستم که وقتی دیدم این مرد با این ثروتش اومده خواستگاریم دیگه معطل نکردم، گفتم زنش میشم، به درک که سنش بالاس، به درک که جای آقامه... مهم اینکه پولداره و منو از این جهنم بیرون میبره، از اون خونه ی لعنتی میرم تا دیگه آقا حرف بارم نکنه و نون با منت جلوم نذاره