✍🏻 هر مردي که شما را دوست دارد براي زندگي كردن مناسب نيست
➖بزرگترین اشتباهی که یک دختر مرتکب میشود این است که بگوید، چون یک مردی من را خیلی خیلی دوست دارد پس او مردِ مناسبِ من است و به دردِ من میخورد و به خاطرِ علاقه اش به من چنین یا چنان خواهد کرد.
•● ابدا این موارد ارتباطی با هم ندارند و قرار است که شما هم او را دوست داشته باشید، نه اینکه چون او شما را دوست دارد به او علاقمند شوید.
❤️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت105 گفت+خداکنه بتونه این ملیح لجباز رو سر عقل بیاره، زبونم مو درآو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت106
با غصه جلو رفتم، حرف هاش حق بود، ما انقدر درگیر اتفاقات زندگی خودمون شده بودیم که ملیح رو یادمون رفته بود... حتی سر مراسم عروسی فهیم هم ملیح خیلی تو جمع نمیومد، البته در کل بعد بهم خوردن نامزدیش خونه نشین شده بود. همش ترس اینو داشت که تو کوچه با رضا چشم تو چشم بشه، یا کسی اونو ببینه و ازش علت بهم خوردن نامزدی رو بپرسه! انقدرم کم حرف شده بود که انگار هممون یادمون رفته بود اصلا ملیح تو اون خونه وجود داره! دست دور گردنش انداختم و گفتم+قربونت برم، هرچی بگی حق داری آبجی، ما خیلی درگیر مشکلات خودمون بودیم، جوری که تو رو فراموش کردیم... ملیح با خشم دستم رو از دور گردنش باز کرد و گفت+حالام فراموشم کنید حوری، فکر کنید ملیح وجود نداره، من اومدم واسه خرید عقدم،استغفرالله خود خدام بیاد پایین و بگه کارت اشتباهه من بازم کار خودمو میکنم. نیازی به نصیحت شمام ندارمبا بهت عقب رفتم، فهیمه چشم و ابرویی برام اومد که یعنی ببین، کار از کار گذشته و هیچکس حریف ملیح لجباز نمیشهکمی خودم رو جمع و جور کردم و سعی کردم براش از رفتارهای هاشم بگم، از ضد و نقیض بودن کارهاش، از محبتش تو ملاعام و خشم و دست بزنش تو خلوت... ملیح اما چشم و گوشش رو بسته بود و حرف حرف خودش بود. کلافه گفتم+بیا تو سالن، مادرجون... یعنی فرنگیس خانم... مادر پدر واقعیم... میخواد باهات حرف بزنهملیح با تهدید گفت+بخواد در مورد درست و غلط بودن تصمیمم حرفی بزنه احترام و بزرگتر کوچکی رو میذارم کنار، هرچی دهنمه بهش میگم،گفته باشم بعد دلخور نشی حوری خانماینو گفت و با حرص به سمت سالن رفت، با رفتنش رو به فهیم گفتم+چشه؟ چرا انقدر بهم ریخته اس؟ فهیم با غصه گفت+چی بگم؟ انقدر این مدت ازش غافل بودیم که دیگه نه حرفمون رو میخونه نه دلش به حال جوونی خودش میسوزه. امروز میگفت مادر رضا برگشته تو روش گفته تا دختر خونه بابات بودی هیچکس جز بچه ی من خواهانت نبود، حالا که نامزدیت بهم خورده تهش زن ی مرد زن مرده و لهله ی بچه هاش میشی... ملیح میگه بدم نگفته، حالا حنیفه شانس و اقبال بهش رو کرد و شد عروس کدخدا، وگرنه منی که به قولی دختر خونه بودم سر هوو رفتم، توام که اگر حقیقت زندگیت فاش نمیشد باید زن این مردک میشدی... خب همینا رو دیدهکه همچین تصمیمی گرفته دیگه
#خانوما_بدونن
🔺ما زن ها احساساتی هستیم و همین احساساتی بودنمون باعث چندین رفتار در ما میشه....
مثلا ما زن ها زیاد گریه میکنیم و از اونجایی که مردان منطقی هستن چنین رفتارهایی از ما براشون تعریفی نداره
همیشه تو این جور مواقع آقایون میخوان راهکاری پیدا کنن که شما رو آروم کنن و تمرکزم ندارن و در نتیجه نه تنها با گریه کردن ما، اون عکس العملی که ما میخوایم رو نشون نمیدن بلکه عصبی میشن
خانومااااا نمیگم گریه نکنید ، گریه کنید ولی زیاد پیاز داغش رو زیاد نکنید و برای هر موضوعی گریه نمیکنه
#خانمها_بدانند
در طول روز که #همسرتون سرکاره بهش زنگ بزنین 😍
یه خسته نباشید بهش بگید❤️
با این کارتون بهش انرژی میدین 😍
حتی میتونین بهش زنگ بزنین و در مورد ناهار باهاش مشورت کنین
.
برا خانمایی که میگن خب زنگ بزنیم چی بگیمم😂😂👆
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺
#سیاست #همسرداری
💢نسبـت به ناراحتـی همسـرت؛ بیتفاوت نباش"
✍وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد؛ نزار دلخوری به روز بعد بکشه از دلش دربیار و بیتفاوت نخواب. این حس بیتفاوتی، از تلخترین احساسهاست که روح و روان همسرتون رو آزار میده.
👈همون شب ناراحتی رو چال کن تا روز بعدتون رو با شادی و رضایت ازهم شروع کنید و گرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه، اون روز هم هدر میره. حیف هستند روهزای عمر و جوونیتون. نزار به کام خودت و شریکت تلخ بمونه، با مهربونی و از خودگذشتگی. نترس کوچیک نمیشی.
👈بازم میگم اگه گذشت آدم رو کوچیک میکرد؛ خدا با این همه گذشتش انقد بزرگ نبود. چه خوشبختند زن و شوهرهایی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنار هم هستن و جاشون رو از هم جدا نمیکنند.
اگه دلت پره و گرفته ای
خاطره و داستان داری
درددل میخوای بکنی
سوتی هاتو میخوای بگی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت106 با غصه جلو رفتم، حرف هاش حق بود، ما انقدر درگیر اتفاقات زندگی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت107
آهی کشیدم و گفتم+حالا امیدوارم مادرجون بتونه قانعش کنه. اگه بدونی چه چیزایی از هاشم تعریف میکرد... به خدا از وقتی شنیدم خواب به چشمم نیومده بعدم همه چیزو برای فهیم تعریف کردمفهیم با شنیدن ماجرا رنگ از صورتش پرید و با صدای لرزونی گفت+پناه بر خدا... خدا مرگم بده حوری، ملیح اگر منصرف نشه بیچاره میشهحرفش هنوز تموم نشده بود که صدای مادرجون به گوشم رسید+حوری جان... مادر... بیا دخترم،تا قبل ناهار برسیم خونه که عموت هم قراره ناهار بیادلب گزیدم و گفتم +غلط نکنم نتونسته قانعش کنهبه سمت سالن که رفتیم وقتی چشمم به ملیح افتاد که دست به سینه روی مبل نشسته بود و اخم هاش حسابی تو هم بود فهمیدم حدسم درست بودهمادرجون حریف چموش بازی های ملیح نمیشد مادرجون با دیدن ما گفت+من گفتنی ها رو گفتم دخترم، هرچی از هاشم دیده و شنیده بودم رو برای خواهرت گفتم که با چشم باز تصمیم بگیره. حرف هایی که زدم عیب و ایراد عادی نیست که بشه ازش گذشت یا چشم پوشی کرد ازش... منتهی خواهرت حرف خودشو میزنه، میگه من درستش میکنم... چی بگم والا! اصرار بیش از این میشه دخالت.. ماشالله خواهرت عاقله و بالغ، لابد یک چیزی تو خودش دیده که رو این تصمیم پافشاری میکنه سری به نشونه ی افسوس تکون دادم و با ایما اشاره از فهیم پرسیدم تا کی میمونن؟ فهیمه اما با صدای بلندی گفت+ملیح... شنیدی چی گفتن بهت؟ میفهمی این مرد فرامرز نیست که عیب و ایرادش زن و بچه داشتن باشه ها! ملیح داری دستی دستی خودت رو بدبخت میکنی! ملیح با غیض گفت+نه که الان تو قصر شاهی بابام خوشبختم، بذار تو صباح طعم بدبختی رو بچشم آبجی، همتون رفتید سر زندگی خودتون، من موندم تو اون خرابه و سرکوفت میشنوم، من حتی دستم به سفره نمیره بس که آقا بی عرضه بودنم رو میزنه تو سرم. من شنیدنی ها رو شنیدم، تصمیمم گرفتم، به قولا عاقل و بالغم، با چشم باز این مسیرو انتخاب کردم، بعد این هرکسی بخواد جلوم رو بگیره یا مانع این وصلت بشه عین آب خوردن کنارش میذارمخواستم حرفی بزنم که با اشاره ی مادرجون ساکت شدم+بریم مادرجون، خواهرتم هنوز وقت داره بشینه فکر کنه تصمیم بگیره. انشالله که هر تصميمی گرفت پر از خیر باشه براشبا حالی خراب ازشون خداحافظی کردم و در جواب تعارف فهیم برای خوردن ناهار مخالفت کردم و برگشتیم خونه.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا فقط در زمان از دست دادن ها قدر داشته هایمان را بدانیم؟
شکر برای داشتن هر یک از اعضای بدنمان
شکر برای هر لحظه نفسی که میکشیم
شکر برای لباسی که بر تن داریم
شکر برای فرصت زنده بودن و زندگی کردن
در این زمان طلایی...
روزی چند بار شکر گزاری میکنید؟
بیشتر به داشته هایتان نگاه میکنید
یا از دست داده ها و نداشته هایتان؟
شما عریان به این دنیا آمدید و عریان
ازین دنیا میروید، نگران چه چیزی هستید؟
چه چیزی از خود برای از دست دادن دارید؟
چه چیز را میتوانید از آن خود کنید؟
به جز عشق ، همدلی، یک رنگی ....
چه چیز برایتان میماند؟
آیا شما هم در روابط زناشوییتان "پانتومیم" اجرا میکنید ؟
👈 یعنی انتظار دارید همسرتان از رفتارهایتان حدس بزند، چه احساسی دارید؟!
👈 انتظار دارید هر وقت فکرتان مشغول است، طرفتان خودش بفهمد شما به چه فکر میکنید و از شما دلجویی کند؟!
👈 انتظار دارید شریک عاطفیتان، خودش حدس بزند، چه نیازی دارید و برای رفع نیاز شما کاری انجام دهد؟!
👈 اگر شما اینگونه هستید، بدانید که زندگی واقعی، "پانتومیم" نیست تا همسر ما بخواهد و یا بتواند نگفته های ما را حدس بزند. بهتر است حرف بزنید. اگر ناراحتید در مورد احساستان حرف بزنید. اگر دلتان چیزی میخواهد، در موردش حرف بزنید. اگر فکری در سر دارید، در موردش حرف بزنید.
✅ در یک رابطهی عاطفی، "گفتوگو" بهترین شیوه ی مدیریت تعارضات است. لــطفا حــرف بــزنید...
#مکالمه
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨بصیرت یعنی اینکه تو خودتو و بفهمی
حدودت و بفهمی ✨
شما به حدود طرف مقابل احترام می زارید
یا درخواست های فراتر از خودتون دارید؟ /دکتر انوشه
🎥#دکتر_انوشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت107 آهی کشیدم و گفتم+حالا امیدوارم مادرجون بتونه قانعش کنه. اگه بد
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت108
تو راه مادرجون گفت +مادر من همه چیز رو مو به مو براش گفتم، حتی بیشتر از چیزی که برای تو گفتم براش گفتم. منتهی خواهرت انگار گوشش نمیشنوه و حرف خودشو میزنه، چی بگم والا، گاهی آدميزاد تا خودش چیزی رو امتحان نکنه ازش عبرت نمیگیره. اما بهای این تجربه برای خواهرت خیلی سنگین میشه. انشالله که فکراشو بکنه و پشیمون بشه. شاید پیش شما نمیخواست از حرفش پایین بیاد. منتهی تو به خواهرت بگو فردا باز با زبون خوش باهاش حرف بزنهبلکه سر به راه بشهماشین که جلوی در خونه نگه داشت مادرجون نگاهی به پیکان سفید رنگ جلوی در انداخت و لبش به خنده باز شد+ماشین محمدمه... قربونش برم برگشته... بیا دختر.. بابات اومدهبرای لحظه ای انگار کل بدنم یخ زد، بابا برای من مردی عین آقا بود، مستبد و زورگو. مردی که حتی یکبار دست محبتی به سر بچه هاش نکشیده بودبا دلهره به سمت خونه قدم برداشتم، حس غریبی بود. مخلوطی از شادی و ترس... مادرجون در رو باز کرد و يکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه ایستاد و گفت+خاک بر سرم، خب محمدم تو رو ببینه دور از جونش سکته میکنه که... کاش زنگ میزدم مرتضی هم بیاد... میگم میخوای تو حیاط بمون، تا من یواش یواش بهش بگمبا صدای لرزونی باشه ای گفتم و وارد حیاط شدم، اما با ورودم به حیاط چشم تو چشم شدم با مردی که کک مک های صورتش عجیب شبیه خودم بود... مردی قد بلند و تقریبا بور که با چشم های متعجبش خیره شده بود به دختری که بی نهایت شبیه عشق دوران جوونیش بود... با ورودم به حیاط شلنگ باز آب از دست مرد افتاد، مادرجون با دلهره نگاهم کرد و گفت+خدا خودش رحم کنه...پاهام یاری نمیکرد جلو برم، همونجا ایستاده بودم و به مردی نگاه میکردم که هاشم با رحمی ازش جدام کرده بودمرد مات و مبهوت خیره بود به من، نمیدونم چقدر گذشت که مادرجون به حرف اومد+خوبی محمدم؟ خوش اومدی مادر، چه بی خبر...مثلا تلاش میکرد شرایط رو عادی جلوه بده، محمد اما اشاره ای به من کرد و بدون اینکه جواب سلام مادرشوهر رو بده گفت+این کیه؟مادرجون دستپاچه جلو رفت تا محمد رو بغل کنه+حالا بهت میگم مادرخواست بغلش کنه اما محمد خودش رو عقب کشید و با اخم هایی درهم گفت+میگم این دختر کیه؟ اینجا چی میخواد؟ناخودآگاه اشک نشست روی گونه ام، سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم