سخنان ناب دکتر انوشه👌
سیمین با عصبانیت گفت: _ چرا درو. غ میگی دختره عوضی باز چه نقشه ای تو سرته؟ از جام بلند شدم که برم ه
عمو تنها نبود همراه مازیار و سه تا مرد دیگه و اون بود مطمئن بودم خودشه پسر خان ده بالا همشون زل زده بودن مارو نگاه میکردن مازیار فریاد کشید:
_ گمشید تو اتاقاتون
سیمین و سوسن و لیلا سریع غیب شدن منم بغ ضم ترکید به سختی از تو حوض اومدم بیرون و به سمت باغ دوییدم نشستم زیر درخت و حسابی گریه کردم و به بخت بدملع نت فرستادم آخه چرا باید منو این شکلی میدید خیس از آب و با موهای ژولیده که هنر دست سیمین بود هرچی بد و بیراه بلد بودم نثار سیمین کردم کم گذشته بود که صدایی از پشت سرم اومد فک کردم گلیه د اد زدم گلی برو خودم میام الان ولی صدای پا نزدیک تر میشد هی پیش خودم گفتم حتما باز مازیاره واقعا الان حوصلشو نداشتم مخصوصا از وقتی لیلا اومده بود و هر جا که مازیار و من بودیم چهار چشمی حواسش به مازیار بود با عصبانیت بلند شدم تا هرچی از دست خواهراش حرص دارمو سر اون خالی کنم ولی اون مازیار نبود باورم نمیشد اینجا چیکار میکرد مثل مجسمه وایساده بودم نگاش میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم بیشتر از اینکه از دیدنش تعجب کنم ناراحت سر و وضعم بودم باورم نمیشد روبه رو ی من ایستاده بود و به من نگاه میکرد ب به من لبخند مهربونی زد و گفت:
_ سرما نخوری
انگار لو ال شده بودمهاج و واج نگاش میکردم هیچ کلمه ای تو ذهنم نبود که بگم ذهنم خالی خالی بود به سختی فکرمو جمع کردم و گفتم :
_س ...سلام
_علیک سلام خاانوم
گفتم:
_ چیزی میخواین؟
_نه نگرانت شدم اومدم ببینم خوبی
_ نگران من؟
لبخند مهربونی زد و گفت مگه غیر از منو تو کسی دیگه هم هست اینجا بهار نارنج
وای خدای من اسم منو گفت با تعجب گفتم :
_مگه منو میشناسین؟
_ میشناسم
_ولی ما تاحالاهمدیگرو ندیدیم
خنده کوتاهی کرد و گفت:
_ دیدیم نگو یادت نیس لب رودخونه دیدیم همو
سریع گفتم :
_ولی شما که اصن اونورو نگاه نکردین فقط من دی دمتون
یدفعه زد زیر خنده تازه فهمیدم چی گفتم از خج. الت داشتم می. مردم سرمو انداخته بودم پایین و تو دل به خودم فح. ش میدادم گفت:
_ من باید برم جلسه خان روستای بالاو پایین با خان روستای شماست به بدبختی بهونه پیدا کردم بیام ببین. مت فردا بیا لب رودخونه اینارو گفت و پشتش و کرد به من تا بره داشت میرفت که یچیزی یادش افتاد برگشت گفت نه نیا لب رودخونه
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ جوانی که بیماری دارد چگونه آن را برای طرف مقابلش مطرح کند؟/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
#روانشناسی 🌱
•تفاوت بین درونگرایی و افسردگی و اضطراب اجتماعی:
-فرد درون گرا: ترجیح میدم کارهامو تنهایی انجام بدم، من بدون کار گروهی راحت ترم
فرد افسرده: توانایی انجام کاری رو ندارم ، دلم میخواد فقط بخوابم و این روزا بگذرن
فرد مضطرب: همیشه کارهام پر اشتباس، هیچوقت نمیتونم یه کارو بدون نقص و ایراد انجام بدم
-فرد درونگرا: از مهمونی خوشم نمیاد چون با تنهاییام حالم بهتره
فرد افسرده: دلم میخواد برم مهمونی ولی حال ندارم فرایند ترتیب دادنش رو طی کنم
فرد مضطرب: کاش مهمونی امشب کنسل بشه، واقعا جلوی اونهمه آدم حتی به آب خوردن هم برام سخته
-فردا درونگرا: من از تنهاییم لذت میبرم
فرد افسرده: دلم میخواد برم بیرون با دوستام ولی اصلا حوصله ندارم و ممکنه حال بقیه رو بدکنم پس تنها میمونم
فرد مضطرب: دلم میخواد با دوستام برم بیرون ولی ممکن جلوی اونا اشتباه کنم، یا با من بهشون خوش نگذره/دکتر شکوری
#دکتر_شکوری
💠👌نکته ناب
🍃آنقدر كه براى " ما شدن "
دست و پا میزنيد،
👈براى " ما ماندن " تلاش میكنيد⁉️
🍃يا كه به محض " ما شدن "
فراموش میكنيد كسى كه
👈امروز كنار شماست
روزى آرزوى شما بوده است...‼️
همسر نگهدارى میخواهد،
همسر مراقبت می خواهد
همسر گل است،
رسيدگى و آبيارى میخواهد...
👈مبادا خشک شود،
آنقدر خشک كه حتى
با اشک چشمانتان هم جان نگيرد...
🍃حضرت علی فرمودند:
اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ
💔مراقب باشيد، زن گل است،
"نگهدارى گل بلد بودن میخواهد ."
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
عمو تنها نبود همراه مازیار و سه تا مرد دیگه و اون بود مطمئن بودم خودشه پسر خان ده بالا همشون زل زده
گفت:
_ته این باغ یه در مخفی داره فردا همین موقع پشت اون در منتظرم باش باشه؟
همینجوری وایساده بودم نگاش میکردم دوباره گفت:
_ بااشه؟
من فقط تونستم مثل خنگا سرمو تکون بدم پشتشو کرد که بره گفت _خیس میشی خوشگلتر میشی
این دیگه تیر آخر بود واسه تندتر شدن صدای قلبم اول یواشکی داخل حیاطو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیس رفت من اما همینجوری به جای خالیش نگاه میکردم باورم نمیشد اتفاقایی که الان افتاد واقعی باشه خودمو ویشگون میگرفتم خواب نباشم ولی بیدار بودم خودش بود به من گفت خوشگل شدی گفت نگرانم شده اخ که قلبم طاقت نداشت همونجا جلوی در باغ وایسادم تا وقتی میره دوباره ببینمش یه ساعتی گذشته بود که در اتاق مهمونخونه باز شد و اومدن بیرون عمو و مازیار تا جلوی در بدرقشون کردن و رفتن همونجا نشستم رو زمین یهو یادم افتاد گفت فردا میاد دوباره بلند شدم دوییدم سمت اتاق مامان و گلی تازه از خواب بیدار شده بودن مامان منو دید ترسید زد تو صورتش و گفت خاک به سرم چیشده بهار گفتم هیچی افتادم تو اب میشه لطفا بگین حمومو گرم کنم برم خودمو تمیز کنم مادرم بلند شد همراهم اومد فک میکرد خودم افتادم یه سره غر میزد که چرا حواست نیس و سربه هوایی انقدر ذوق داشتم که حتی غرغرای مامانم شیرین بود برام از حموم که اومدم احساس میکردم یه آدم دیگم الکی میخندیدم الکی شاد بود همه چی برام قشنگ شده بود البته ناگفته نمونه که عمو یه دعوای حسابی کرد منو سیمینو ولی اونم واسم مهم نبود از سیمین هم ناراحت نبودم حتی اگه اون منو نمینداخت تو اب که پسر خان به من نمیگفت خوشگلتر شدی اخ که من حتی اسمشم نمیدونستم و اینجوری دل و ایمونم داده بودم بهش مگه اونشب صبح میشد انقد هیجان داشتم زودتر از همیشه رفتم تو رختخواب و صبحش زودتر از همیشه بلند شدم وعده صبحانه رو هرکس تو اتاق خودش میخورد منم دست به کار شدم و رفتم کمک زیور واسه اماده کردن صبحانه کمکش کنم ببرم اتاقمون زیور تعجب کرده بود میگفت چقدر زود بلند شدی دخترم بخواب خودم اماده میکنم ولی من دوس داشتم سرگرم باشم تا ساعت زودتر بگذره بالاخره ظهر رسید ناهارو که خوردیم هرکس رفت اتاق خودش واسه استراحت گلی اما انگار خیال خواب نداشت کنار من پشت شیشه پنجره نشسته بود میگفت:
_ بنظرت سیمین میره امروزم؟
یجورایی خودمم کنجکاو بودم بفهمم سیمین کجا میره اون روزم مثل روزای دیگه سیمسن و سوسن اومدن بیرون سوسن رفت سراغ مش رحیم و سیمین سریع زد بیرون گلی میگفت بیا یه روز بریم دنبالش ببینیم کجا میره گفتم وای گلی به من و تو چه اخه بیا بخوابیم منم خوابم گرفت
🪐راه مدیریت استرس: ایجاد لحظات خوش
لحظات خوش یعنی یه لیست داشته باشیم از:
✨مکان های لذت بخش
✨وزمان هایی که برامون لذت بخشه
✨آدمهایی که بودن کنارشون برامون لذت بخشه
✨و فعالیت هایی که با انجامشون کیف میکنم
🌈اینا حکم یدک کش رو دارن برامون تو سربالایی های زندگی!
کمک میکنن راحت تر رد شیم ازش
کمک میکنن به نفس نفس نیفتیم
⬅️وقتایی که استرس بیخ گلومونو میگیره ، میتونیم ازین یدک کش ها استفاده کنیم/دکتر شکوری
🎥#دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌تربیت خرج داره...☝️😂😭
#دکتر_عزیزی
#تربیت_نوجوان
❤️🍃❤️
مردها عموما قادر نیستند تا به طور همزمان روی چند مساله تمرکز کنند.
✍بنابراین، کلمه «بعدا» برای آن ها یک واژه کاملا طبیعی است که
نشان میدهد اکنون ذهنشان درگیر موضوعی دیگری است
و باید اول آن را حل و فصل کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️تغییر نگاه از کجا شکل میگیره
🌷دکتر عزیزی
@daneshanushe✍️