#روانشناسی 🌱
•تفاوت بین درونگرایی و افسردگی و اضطراب اجتماعی:
-فرد درون گرا: ترجیح میدم کارهامو تنهایی انجام بدم، من بدون کار گروهی راحت ترم
فرد افسرده: توانایی انجام کاری رو ندارم ، دلم میخواد فقط بخوابم و این روزا بگذرن
فرد مضطرب: همیشه کارهام پر اشتباس، هیچوقت نمیتونم یه کارو بدون نقص و ایراد انجام بدم
-فرد درونگرا: از مهمونی خوشم نمیاد چون با تنهاییام حالم بهتره
فرد افسرده: دلم میخواد برم مهمونی ولی حال ندارم فرایند ترتیب دادنش رو طی کنم
فرد مضطرب: کاش مهمونی امشب کنسل بشه، واقعا جلوی اونهمه آدم حتی به آب خوردن هم برام سخته
-فردا درونگرا: من از تنهاییم لذت میبرم
فرد افسرده: دلم میخواد برم بیرون با دوستام ولی اصلا حوصله ندارم و ممکنه حال بقیه رو بدکنم پس تنها میمونم
فرد مضطرب: دلم میخواد با دوستام برم بیرون ولی ممکن جلوی اونا اشتباه کنم، یا با من بهشون خوش نگذره/دکتر شکوری
#دکتر_شکوری
💠👌نکته ناب
🍃آنقدر كه براى " ما شدن "
دست و پا میزنيد،
👈براى " ما ماندن " تلاش میكنيد⁉️
🍃يا كه به محض " ما شدن "
فراموش میكنيد كسى كه
👈امروز كنار شماست
روزى آرزوى شما بوده است...‼️
همسر نگهدارى میخواهد،
همسر مراقبت می خواهد
همسر گل است،
رسيدگى و آبيارى میخواهد...
👈مبادا خشک شود،
آنقدر خشک كه حتى
با اشک چشمانتان هم جان نگيرد...
🍃حضرت علی فرمودند:
اَلمَراَةُ رَیحانَةٌ
💔مراقب باشيد، زن گل است،
"نگهدارى گل بلد بودن میخواهد ."
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
عمو تنها نبود همراه مازیار و سه تا مرد دیگه و اون بود مطمئن بودم خودشه پسر خان ده بالا همشون زل زده
گفت:
_ته این باغ یه در مخفی داره فردا همین موقع پشت اون در منتظرم باش باشه؟
همینجوری وایساده بودم نگاش میکردم دوباره گفت:
_ بااشه؟
من فقط تونستم مثل خنگا سرمو تکون بدم پشتشو کرد که بره گفت _خیس میشی خوشگلتر میشی
این دیگه تیر آخر بود واسه تندتر شدن صدای قلبم اول یواشکی داخل حیاطو نگاه کرد مطمئن شد کسی نیس رفت من اما همینجوری به جای خالیش نگاه میکردم باورم نمیشد اتفاقایی که الان افتاد واقعی باشه خودمو ویشگون میگرفتم خواب نباشم ولی بیدار بودم خودش بود به من گفت خوشگل شدی گفت نگرانم شده اخ که قلبم طاقت نداشت همونجا جلوی در باغ وایسادم تا وقتی میره دوباره ببینمش یه ساعتی گذشته بود که در اتاق مهمونخونه باز شد و اومدن بیرون عمو و مازیار تا جلوی در بدرقشون کردن و رفتن همونجا نشستم رو زمین یهو یادم افتاد گفت فردا میاد دوباره بلند شدم دوییدم سمت اتاق مامان و گلی تازه از خواب بیدار شده بودن مامان منو دید ترسید زد تو صورتش و گفت خاک به سرم چیشده بهار گفتم هیچی افتادم تو اب میشه لطفا بگین حمومو گرم کنم برم خودمو تمیز کنم مادرم بلند شد همراهم اومد فک میکرد خودم افتادم یه سره غر میزد که چرا حواست نیس و سربه هوایی انقدر ذوق داشتم که حتی غرغرای مامانم شیرین بود برام از حموم که اومدم احساس میکردم یه آدم دیگم الکی میخندیدم الکی شاد بود همه چی برام قشنگ شده بود البته ناگفته نمونه که عمو یه دعوای حسابی کرد منو سیمینو ولی اونم واسم مهم نبود از سیمین هم ناراحت نبودم حتی اگه اون منو نمینداخت تو اب که پسر خان به من نمیگفت خوشگلتر شدی اخ که من حتی اسمشم نمیدونستم و اینجوری دل و ایمونم داده بودم بهش مگه اونشب صبح میشد انقد هیجان داشتم زودتر از همیشه رفتم تو رختخواب و صبحش زودتر از همیشه بلند شدم وعده صبحانه رو هرکس تو اتاق خودش میخورد منم دست به کار شدم و رفتم کمک زیور واسه اماده کردن صبحانه کمکش کنم ببرم اتاقمون زیور تعجب کرده بود میگفت چقدر زود بلند شدی دخترم بخواب خودم اماده میکنم ولی من دوس داشتم سرگرم باشم تا ساعت زودتر بگذره بالاخره ظهر رسید ناهارو که خوردیم هرکس رفت اتاق خودش واسه استراحت گلی اما انگار خیال خواب نداشت کنار من پشت شیشه پنجره نشسته بود میگفت:
_ بنظرت سیمین میره امروزم؟
یجورایی خودمم کنجکاو بودم بفهمم سیمین کجا میره اون روزم مثل روزای دیگه سیمسن و سوسن اومدن بیرون سوسن رفت سراغ مش رحیم و سیمین سریع زد بیرون گلی میگفت بیا یه روز بریم دنبالش ببینیم کجا میره گفتم وای گلی به من و تو چه اخه بیا بخوابیم منم خوابم گرفت
🪐راه مدیریت استرس: ایجاد لحظات خوش
لحظات خوش یعنی یه لیست داشته باشیم از:
✨مکان های لذت بخش
✨وزمان هایی که برامون لذت بخشه
✨آدمهایی که بودن کنارشون برامون لذت بخشه
✨و فعالیت هایی که با انجامشون کیف میکنم
🌈اینا حکم یدک کش رو دارن برامون تو سربالایی های زندگی!
کمک میکنن راحت تر رد شیم ازش
کمک میکنن به نفس نفس نیفتیم
⬅️وقتایی که استرس بیخ گلومونو میگیره ، میتونیم ازین یدک کش ها استفاده کنیم/دکتر شکوری
🎥#دکتر_شکوری
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌تربیت خرج داره...☝️😂😭
#دکتر_عزیزی
#تربیت_نوجوان
❤️🍃❤️
مردها عموما قادر نیستند تا به طور همزمان روی چند مساله تمرکز کنند.
✍بنابراین، کلمه «بعدا» برای آن ها یک واژه کاملا طبیعی است که
نشان میدهد اکنون ذهنشان درگیر موضوعی دیگری است
و باید اول آن را حل و فصل کنند.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️تغییر نگاه از کجا شکل میگیره
🌷دکتر عزیزی
@daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
گفت: _ته این باغ یه در مخفی داره فردا همین موقع پشت اون در منتظرم باش باشه؟ همینجوری وایساده بودم ن
الکی بالشتمو گزاشتم کنار مامان خودمو زدم به خواب تا بالاخره گلی هم خسته شد و اومد دراز کشید مطمئن که شدم خوابیدن از جام بلند شدم مادرم یه چارقد داشت با گلای بزرگ قرمز آقاجانم از شهر براش خریده بود هر وقت سرش میکرد آقا جانم با ذوق نگاش میکرد از وقتی آقاجانم مرد دیگه سرش نکرد یواشکی از صندوق برداشتم انداختم رو سرم رفتم از پشت پنجره نگاه کردم کسی تو حیاط نبود قلبم تند تند میزد استر س و ترس اومده بود سراغم یه لحظه فک کردم اگه کسی ببینتم چی میشه و پشیمون شدم که برم ولی باز دلم طاقت نیاورد بلند شدم تند تند به سمت باغ حرکت کردم که دیگه پشیمون نشم یه دفعه مازیار جلوم سبز شد
اخ که چقد بدش انس بودم من
لبخند مسخره ای زد و گفت :
_احوال دختر عمو؟
سریع گفتم:
_ ممنونم پسر عمو
خواستم رد شم که گفت:
_ باز داری میری باغ گفتم؟
_ آره میرم یکم قدم بزنم
_ عه چه خوب منم میخواستم قدم بزنم
از اینبدتر نمیشد دیگه تو فکر راهی واسه از سر باز کردنش بودم که گفت چقد این چارقد میاد بهت حرصم گرفته بود ازش سرمو بلند کردم یه چیزی بهش بگم که با چشمای خشمگین لیلا مواجه شدم پشت به مازیار وایساده بود و مازیار اونو نمیدید رنگ از رخم پرید با اینکه مازیار اون حرفارو زده بود نمیدونم چرا من احساس گناه میکردم الان حتما فک میکنه چیزی بینمونه مازیار گفت چیشد چرا ماتت برده رد نگاه منو گرفت برگشت لیلارو دید گفت :
_عه کی اومدی لیلا؟
لیلا با خش م گفت :
_مزاحمتون شدم نه؟
مازیار گفت :
_نه منو بهار میخواستیم بریم تو باغ قدم بزنیم مگه نه بهار؟ دوتاشون برگشتن سمت من و منتظر جواب بودن نمیدونستم باید چی بگم ولی تمامجسارتمو جمع کردم و گفتم :
_من داشتم میرفتم باغ قدم بزنم نمیدونستمپسر عمو هم میخواد بره باغ ولی حالا که لیلا جان اومد باهم برین پس من یه وقت دیگه میرم چ شمای لیلا برق زد و مازیار خش مگین نگاه کرد لیلا رو به مازیار گفت آره منم کاری ندارم اگه میخوای بریم مازیار کلافه گفت
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
(داستان کوتاه و پندآموز) #زیبا
🔹مراسم عروسی بود، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و گفت: سلام استاد آیا منو به جا میارید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، من مهمانِ دعوتی از طرف خانواده عروس هستم...
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه؟ مگه میشه منو فراموش کرده باشید ؟!
🔻یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت، خیلی نگران بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون بیاورید و جلوی دیگر معلمین و دانشآموزان آبرویم را ببرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید!
🔻تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کسی موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیقا یادم هست.... چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم..!!
🌹تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید.
🍃🍃🍃🌼🍃