در کودکی راحت وابسته میشدم و سخت دل میکندم
هرچه بزرگتر شدم برعکس شد
سختتر وابسته شدم و راحتتر دل کندم (البته نه نسبت به اونی که سخت دل بستم. مشکل جملات اینستاگرامی اینه که تعمیماتکلی و جملات قصارشون ممکنه پارادوکس و متناقضش دربیاد. خب کسی که سخت به کسی دل میبنده که نمیتونه راحت ازش بکنه و بره. تازه میخواد به کسی اعتماد کرده نزدیک بشه و ارتباط داشته باشه. خلاصه که اگر قصار و شاعرانه حرف بزنید هواستون باشه چون شاعرانگی هم باید یذره منطق داشته باشه همینجوری نمیشه)
قهوه قجری
در کودکی راحت وابسته میشدم و سخت دل میکندم هرچه بزرگتر شدم برعکس شد سختتر وابسته شدم و راحتتر دل
البته خیلی از اساتید مثل اسماعیل امینی چنین نظری ندارن
ولی از اون طرف کسانی مثل ضیاء موحد به منطق شعر باور دارن
نمیدونم چه بلایی سرم اومده از دیشب تا الان یکسره فکر سیاسی میکنم.
احساس میکنم مغزم عادت نداشته این همه مدت از سیاست دور باشه و همین شده که دوباره به سمتش برگشته
به جنگ عادت کردم
حس میکنم چیزی ازش گم کردم و منتظرم برگرده
دوست ندارم اینجوری بگم و به این اقرار برسم، چون آدما توی جنگ میرن. ولی
دلم برای جنگ تنگ شده. برای تکتک آدماش، لحظاتش، اخبارش.
برای بیداری با صدای انفجار
برای دود موشک
برای شیشههای شکسته
برای ستونهای دود
برای بارانهای اسیدی
برای جنگندهها، پدافندها، پهپادها
برای شور حماسه
برای نطقهای احساسی
برای فارغالتحصیلان مینابی
برای روح سربازان
برای خون روی دیوار
برای گریههای گلزار
برای اونایی که سفر کردن
و برای چسبهایی که پشت شیشهها هنوز منتظر آمدن انفجار هستن
من در جنگم هنوز
من هنوز در جنگ ماندهام
قهوه قجری
به جنگ عادت کردم حس میکنم چیزی ازش گم کردم و منتظرم برگرده دوست ندارم اینجوری بگم و به این اقرار بر
پ.ن: نه اینکه جنگ طلب باشم؛ اینا صرفا احساسات شخصیه