صبح تو بخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانات را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزهی جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
احمدرضا احمدی
آنکه می گردد با گردش شب
گفت و گو دارد با من به نهان.
از برای دل من خندان ست
آنکه می آید خندان خندان.
مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر
می شتابد از پیش.
رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر
نگه دور اندیش.
تا بیابم خندان چه کسی
و آنکه می گرید با او چه کسی ست.
رفته هر محرم از خانه من
با من غمزده یک محرم نیست.
آب می غرد در مخزن کوه
کوه ها غمناک اند
ابر می پیچد، دامان اش تر.
وز فراز دره (اوجا)ی جوان
بیم آورده برفراشته سر.
من بر آن خنده که او دارد می گریم
و بر آن گریه که اوراست به لب می خندم.
و طراز شب را، سرد و خاموش
بر خراب تن شب می بندم.
چه به خامی به ره آمد کودک!
چه نیابیده همه یافته دید!
گفت: راهم بنما
گفتم او را که: بر اندازه بگو
پیش تر بایدت از راه شنید
هم چنان لیکن می غرد آب.
زخم دارد به نهان می خندد.
خنده ناکی می گرید.
خنده با گریه بیامیخته شکل
گل دوانده است بر آب.
هر چه میگردد از خانه به در
هر چه می غلتد، مدهوش در آب.
کوه ها غمناک اند
ابرها می پیچند.
وز فراز دره (اوجا)ی جوان
بیم آورده برفراشته قد.
آنکه میگرید
نیما یوشیج
نگاهی که نسبت به اشعار احمدرضا احمدی دارم صرفا یک نظر انتقادیه.
از دیرباز نثر و نظم دو مقولهی جدا از هم بودن که با ریتم و رایم (ضرباهنگ و قافیه) مشخص میشدن
توی نظمهای کهن اولیه (مثل حماسه گیلگمش) ما در حال مشاهدهی یک داستانیم.
نسل های پیشین به طور کلی از نظم برای اعمال و مناجات دینی، داستان، پایکوبی های جمعی و... استفاده میکردن و تنها علت ماندگاری نظم ها میان مردم در طی چند نسل ریتمیک و موزون بودن کارها بوده.
ادعای شاملو این بود که اشعار نیازی به وزن و قافیه ندارن و همینکه آهنگ کلمات را رعایت کنن کافیه (همون رایم که ترکیبی از سجع و روی و قافیه و آهنگ و وزنه)
ولی کارای احمدرضا احمدی اکثرا هیچکدوم از این موارد رعایت نمیکنه
جدا از مفهوم زیبایی شناختی اشعاری که سرودن، نمیشه از منظر شعر بهش نگاه کرد.
موافقم.بیشتر از اینکه شعر باشه یک بوم نقاشی آمیخته با رنگ و تصویر و خیال و کلمات هستش.
و همین باعث زیبایی آثارش شده.
و شاید برای همین مخاطب خاص خودش رو داره.