چشمانش مثل دریاچهای زلال و عمیق بود که فقط ستاره ها آن را درک میکردند.
نگاهش پراز خورشید بود. شب ها که به آسمان نگاه میکرد، آسمان به رنگ امید نورانی میشد.
یک بار مردم چشمش برایم داستانی عاشقانه روایت کرد.
ریشه های نگاهش دور قلبم پیچید.
اما تقدیر طوفانیست که بید را ریشهکن میکند.
ای کاش یک بار دیگر کنارم بنشیند و با چشمانش برایم داستان بگوید.
خیلی دوست دارم بدانم این بار از چه فریاد میزند.