eitaa logo
قهوه قجری
62 دنبال‌کننده
271 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
میخوام حرفی بزنم ولی ممکن نیست چون ذهنم جهت گرفته و سخنانم در جهتی که ذهنم به خود گرفته پیش میره و ممکنه با واقعیت مغایرت داشته باشه. کلا بیان گزاره‌های درست کار سختیه، برای همین نمیشه همیشه به درستی گزاره‌ای را بیان کرد
نکته‌ای بگویم و بگذریم تامل و دیدگاه‌های سخت موجب مشکلات و شکست های سخت می‌شود چرا که انديشه‌ی سخت معمولا تحت تاثیر احساسات شکل می‌گیرد و به طور معمول احساست از منطق به دور هستند. سخت فکر نکنیم سختی، عقل انسان را سخت می‌کند و این موجب سختی زندگی می‌شود.
و نیز گاهی سکوت است که موجب اندیشیدن نرم می‌شود
میگن اقرار به ضعف نکن چون کار عاقلانه‌ای نیست. اما متاسفامه باید بگم هیچوقت‌ انقدر تنها نبودم
ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست . هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد هر احمد و محمود رسول مدنی نیست بر مرده دلان پند مده خویش نیازار زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست جایی که برادر به برادر نکند رحم بیگانه برای تو برادر شدنی نیست صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست شاعر؟
با دیدن این عکس تمام غم های عالم فروریخت در دلم
آخرین زخم که بر پیکر روحم مانده زخم ناسور عمیقی ز وفاداری بود
ما را کبوترانه وفادار کرده است آزاد کرده است و گرفتار کرده است بامت بلند باد که دلتنگیت مرا از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است تنها گناه ما طمع بخشش تو بود ما را کرامت تو گنه کار کرده است چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر قربان آن گلی که مرا خوار کرده است -فاضل نظری
نفس در گرم گاه سینه‌ام گم شد امان از بغض در سینه و قلب سرد بی احساس امان از چشم‌های تو و اشک چشم‌های من امان از خنده‌های تو و راز گریه‌های من صدایت همچنان در گوش من پژواک‌ها دارد دلم در انتظار دیدنت پژمرده شد خشکید نفس در گرمگاه سینه می‌ماند و از فرط غم دل مثل آتش گرم می‌سوزد، و بغضم مثل خاری که گلویم را خراشیده برایم مانده‌است اما تو قصد باورش را هم نخواهی داشت. و من این کودک مغروق هر رویا نگاهت را درون هر خیالش باز می‌جوید نسیم آمد که اشکم را فرستد سوی دشت تو و تنها پرسشم این است آیا می‌رسد آخر به دست تو؟ و یا مانند هر پیغام دیگر می‌رود تا مقصدی گمنام؟ رفیق ناله‌هایم بادها هستند تو پاسخ گو که لبخندت از آن کیست؟ سکوتِ مرگبار خاطراتم را به افشان گیسوانت میسپارم من به یاد آور که روزی من هر آنچه داشتم را خود رها کردم که در دریای تنهایی به دیدار تو بنشینم و انگار این تو هستی که نخواهی آمد و من را در این جا منتظر تا روز مرگم می‌گذاری پس ملالم نیست رنجم نیست، گر بر این روند مرگ جانفرسا کمی سرعت ببخشم من چه خواهم کرد هنگامی که از پیش دوچشمانم روی اما نگاهی هم نخواهی کرد بر چشمان غمناکم به مانند امیدی که چنین می‌گفت: سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت خسته‌ام کمی خسته تر از جویی و نهری خشک چشمه‌ساری کور و سروی زرد و افتاده کمی بی‌حال‌تر از خاک و از هر سنگ کمی دلگیرتر از یک شب ابری کمی کم نورتر از پرتوی در دور دست آفاق