می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
می برم تا که در آن نقطهٔ دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهٔ عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ، ای جلوهٔ امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچهٔ شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهٔ آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
-فروغ فرخزاد
وداع، اسیر
پارادوکس پدربزرگ:
من در زمان سفر میکنم و پدربزرگمو میکشم
پدرم به دنیا نمیاد
من به دنیا نمیام
من به گذشته نرفتم که پدربزرگمو بکشم
پدربزرگم زندهست!
پدرم به دنیا میاد
من به دنیا میام
من به گذشته سفر میکنم تا پدر بزرگمو بکشم