𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#روباه_مکار (مقدمه) در دنیایی که هایبرید ها طعمه ی انسان های شرور میشدند و برای سرگرمی و درآمد با آ
#روباه_مکار
(ادامه پارت اول)
درحالی که با عصبانیت به چشمهایش خیره شده ام ، لبخندی حیله گرانه زد و به دیوار قهوه خانه تیکه داد .
"البته ، من رو ببخشید سرکار خانم ، بهتره تا دیر نشده برگردی خونه مگر نه اگه به دست غیر من بیفتی برات گرون تموم میشه"
اب دهنم را قورت و سرم را تکان دادم . به ارامی از انجا دور شدم اما متوجه نگاه های تیز او که مانند نگاه شکارچی به شکارش ترسناک است برای من هم وحشت اور بود شدم .
به خانه که نزدیک تر شدم احساس کردم یکی من را زیر نظر دارد ، توقف نکردم و به سمت خانه دویدم ، کلیدم را از جیبم در اوردم و در خانه را با یک "کلیک" باز کردم و وارد شدم.
آهی از ته دل کشیدم و با ارامش کیفم را بر صندلی داخل اشپزخانه گذاشتم و لباس هایم را عوض کردم .
#part_one(complete)
-ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#روباه_مکار (ادامه پارت اول) درحالی که با عصبانیت به چشمهایش خیره شده ام ، لبخندی حیله گرانه زد و
ای خدا من قربون اون اسمت برم، نازز