eitaa logo
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
26 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
(مقدمه) در دنیایی که هایبرید ها طعمه ی انسان های شرور میشدند و برای سرگرمی و درآمد با آنان بازی و به فروش میرفتند ‌، فینکس (finx) یک هایبرید جوان که در بچگی اش پدر و مادرش را به خاطر حمله و شکار انسان ها از دست داده بود از کودکی تا به الان که ۱۷ سال عمر کرده است ‌، تنهایی زندگی کرده ‌. اما خوشبختانه او توانسته بود خودش را با شرایط نه چندان خوشایند وفق دهد ‌و میان انسان ها زندگی بدون دردسری را داشته باشد ‌. او از هفت سالگی شروع به کار کرده است تا پولِ خورد و خوراکش را بتواند جور کند و پس از سن ۱٠ سالگی پا به مدرسه گذاشته ‌، او همیشه بین معلمانش محبوب بوده و به همین دلیل دانش آموزانی که توجه کافی از معلم هایشان نمیگرفتند به او حسادت میکردند ‌. خیلی از آنان سعی کرده بودند که شهرت اورا خدشه دار کنند اما موفق به همچین کاری نشدند ‌؛ زیرا که فینکس بسیار باهوش تر و فرز تر از حد معمول یک انسان به حساب میاید ‌، در سن ۱۶ سالگی با یک پسر انسان رو به رو میشود ‌کـههههه... اولین دیدارشان چندان خوب پیش نرفت و بحث بین آنها تبدیل به دعوا شد ‌. (پارت اول) بازم مثل همیشه باید انسانهای رومخ را تحمل کنم ‌، چیزی نیست فینکس تو از پسش بر میای ‌. آه عمیقی میکشم و به پسرک قلدر نگاهی تحقیر امیز می اندازم ‌، دستم را بر کمرم میگذارم و لب باز میکنم "هی پسر جون چی ازم میخوای؟" پوزخند ملیحی میزند ‌. "یک دختر جوون و پاکدامنی مثل تو این وقت شب کنار قهوه خانه ی فیشرا چیکار میکنه؟" آب دهنم را قورت میدهم ‌، نمیتوانم چیزی بگریم و اگر هم نگویم هم فرقی به حالم نمیکند ‌، او مرا لو میدهد ‌. "خب تصمیم داشتم از این کوچه بیایم تا اینکه نگاهم به این قهوه خانه افتاد ‌، باید بگویم که در تزئیناتش بسیار دقیق بودن ‌." پسر ابرو بالا میندازد و پوزخندش گشاد تر میشود ‌. "پس میخوای بگی که تو فقط داشتی از این کوچه رد میشدی؟" به او نگاه کردم و اخم کردم ‌. "چطور جرعت میکنی به من تهمت بزنی؟!" (not_complete) -ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
کمی در مونده ام، به چایی ای که مینو برایم ریخته نگاهی انداختم، چایی در ان استکان های کمر باریکی که مادرم ارزوی داشتن انها را داشته است، ریخته شده. غزل، کنار دست مینو نشسته بود. معلوم بود که هردوی انها نگران شدند که من لب به چایی رو میز نزده ام و به یک جا خیره مانده ام. -ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
به باریستا میگویم برایم یک شات قهوه جدید بیاورد او سر خم میکند و میرود. برایم عجیب است مگر من چه کسی هستم؟ درحالی که به سمت یکی از میز های خالی در پروشات میروم تا بنشینم ابرو بالا میندازم. "عجیبه.. من نه سلبریتی هستم نه شخص مهمی یا پولداری-" همان لحظه در پروشات باز میشود و یک مرد با کت و شلوار سیاه و نگاهی تیز وارد مغازه میشود. -ویلیام وین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#استاکر به باریستا میگویم برایم یک شات قهوه جدید بیاورد او سر خم میکند و میرود. برایم عجیب است مگر
نگاهی به او می اندازم. "مااشاالله، چه قد رعنایی داره" مرد زیر چشمی حواسش به من بود، کم کم برایم داشت عجیب میشد، انگشتانم را مانند درام به میز پروشات میزنم، حوصله ام کم کم داشت سر میرفت. "اقای باریستا، قهوه ی من چه شد"؟ باریستا دست و پایش را گم کرد و با عجله و ترس گفت" چ-چشم خانم! قهوه تون امادس." دوباره ابرو بالا انداختم و پرسیدم "چرا با من اینگونه رفتار میکنی؟" -ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#روباه_مکار (مقدمه) در دنیایی که هایبرید ها طعمه ی انسان های شرور میشدند و برای سرگرمی و درآمد با آ
(ادامه پارت اول) درحالی که با عصبانیت به چشمهایش خیره شده ام ‌، لبخندی حیله گرانه زد و به دیوار قهوه خانه تیکه داد ‌. "البته ‌، من رو ببخشید سرکار خانم ‌، بهتره تا دیر نشده برگردی خونه مگر نه اگه به دست غیر من بیفتی برات گرون تموم میشه" اب دهنم را قورت و سرم را تکان دادم ‌. به ارامی از انجا دور شدم اما متوجه نگاه های تیز او که مانند نگاه شکارچی به شکارش ترسناک است برای من هم وحشت اور بود شدم ‌. به خانه که نزدیک تر شدم احساس کردم یکی من را زیر نظر دارد ‌، توقف نکردم و به سمت خانه دویدم ‌، کلیدم را از جیبم در اوردم و در خانه را با یک "کلیک" باز کردم و وارد شدم. آهی از ته دل کشیدم و با ارامش کیفم را بر صندلی داخل اشپزخانه گذاشتم و لباس هایم را عوض کردم ‌. (complete) -ویلیام وین