𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#استاکر
به باریستا میگویم برایم یک شات قهوه جدید بیاورد او سر خم میکند و میرود.
برایم عجیب است مگر من چه کسی هستم؟ درحالی که به سمت یکی از میز های خالی در پروشات میروم تا بنشینم ابرو بالا میندازم.
"عجیبه.. من نه سلبریتی هستم نه شخص مهمی یا پولداری-"
همان لحظه در پروشات باز میشود و یک مرد با کت و شلوار سیاه و نگاهی تیز وارد مغازه میشود.
-ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#استاکر به باریستا میگویم برایم یک شات قهوه جدید بیاورد او سر خم میکند و میرود. برایم عجیب است مگر
#استاکر
نگاهی به او می اندازم.
"مااشاالله، چه قد رعنایی داره"
مرد زیر چشمی حواسش به من بود، کم کم برایم داشت عجیب میشد، انگشتانم را مانند درام به میز پروشات میزنم، حوصله ام کم کم داشت سر میرفت.
"اقای باریستا، قهوه ی من چه شد"؟
باریستا دست و پایش را گم کرد و با عجله و ترس گفت" چ-چشم خانم! قهوه تون امادس."
دوباره ابرو بالا انداختم و پرسیدم "چرا با من اینگونه رفتار میکنی؟"
-ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#روباه_مکار (مقدمه) در دنیایی که هایبرید ها طعمه ی انسان های شرور میشدند و برای سرگرمی و درآمد با آ
#روباه_مکار
(ادامه پارت اول)
درحالی که با عصبانیت به چشمهایش خیره شده ام ، لبخندی حیله گرانه زد و به دیوار قهوه خانه تیکه داد .
"البته ، من رو ببخشید سرکار خانم ، بهتره تا دیر نشده برگردی خونه مگر نه اگه به دست غیر من بیفتی برات گرون تموم میشه"
اب دهنم را قورت و سرم را تکان دادم . به ارامی از انجا دور شدم اما متوجه نگاه های تیز او که مانند نگاه شکارچی به شکارش ترسناک است برای من هم وحشت اور بود شدم .
به خانه که نزدیک تر شدم احساس کردم یکی من را زیر نظر دارد ، توقف نکردم و به سمت خانه دویدم ، کلیدم را از جیبم در اوردم و در خانه را با یک "کلیک" باز کردم و وارد شدم.
آهی از ته دل کشیدم و با ارامش کیفم را بر صندلی داخل اشپزخانه گذاشتم و لباس هایم را عوض کردم .
#part_one(complete)
-ویلیام وین
𝗰𝗼𝗳𝗳𝗲𝗲 | قهوه
#روباه_مکار (ادامه پارت اول) درحالی که با عصبانیت به چشمهایش خیره شده ام ، لبخندی حیله گرانه زد و
ای خدا من قربون اون اسمت برم، نازز