فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.🌙 ⃟🍃"
به نماز صبح و شبت سلام
و به نور در نَسبت سلام
و به خال کنج لبت سلام
که نشسته با چه ملاحتی...
#امام_من
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
@daroniyat
.🌙 ⃟🪴"
اگر میشد تغییری در اسم دوره ایجاد کنم،به جای نویسندگی مینوشتم زندگی...
این دوره اگر درست مصرف شود، رهایتان میکند از پیلهی عادت و بال خلاقیت مینشاند روی شانههایتان...
اینکه نقش و نگارِ بال چقدر باشد بستگی به خودتان دارد.
بعد این دوره دیگر نیمرو پختن،چای دم کردن و حتی نفس کشیدنتان هم مثل سابق نیست .
ممکن است با یک دانهی برنج سفر کنید تا شالیزارهای شمال و با تکهای نان سر از مزارع گندم در بیاورید.
این زندگیِ خلاق را پیشنهاد میکنم به آدمهایی که دنبال عمق و ریشهاند.
🪐https://b2n.ir/r32646
@daroniyat
.🌙 ⃟😶🌫"
طلای سرخ؟
عطر بهشت؟
رنگ قرمز نارنجیش؟
دوستش داری؟؟
توی همهی غذاهات میزنی؟
عاشقشی؟؟
عیبی نداره،حالا تمام سینک و مخلفاتش پر شده از عطر و رنگ این عشق🥲😱
یکنفر اینجا احساس کرده زعفرون ساب مامانش با همه محتویات نابش نیاز به شستن داره
#سه_نفس_عمیق_و_بعد_جیغ_ممتد
#دمپایی_من_کوو
@daroniyat
.🌙 ⃟🌾"
روز جمعهای خطبه میخواند.
از بالای منبر مشاهده کرد
که یکی از یارانش به نام "رمیله"
از درد به خود میپیچد!
بعد از نماز به او فرمود:
چرا افسرده حالی؟!
میدیدم که از شدت درد به خود میپیچی.
میدانم که امروز با خود گفته ای
كارى بهتر از اين نيست كه غسلى كنى و
براى نماز جمعه در مسجد حاضر شوى
و با ما نماز بخوانى؟
به نماز که آمدی احساس آرامش کردی،
اما بعد از اینکه به منبر رفتم،
بیماری ات برگشت و تب و لرز کردی!
رمیله گفت:
یا امیرالمومنین به خدا سوگند؛
آنچه گفتی عین واقعیت بود!
حضرت فرمود: رمیله
_ هر مرد و زن مومنی که بیمار شود،
ما هم به خاطر او بیمار میشویم؛
_ و هر اندوهی به او برسد
ما هم اندوهگین میشویم؛
_ و هر دعایی بکند برایش آمین میگوییم،
_ و هر گاه ساکت باشد برایش دعا میکنیم!
رمیله گفت: یا امیرالمومنین
آنچه گفتی برای افرادی است
که در این شهر با شما زندگی میکنند؛
کسانی که در شهرهای دیگر هستند
چگونه مشمول دعای شما هستند؟!
فرمود:
• هیچ مرد و زن مومنی
در شرق و غرب عالم
از نظر ما پنهان نیست؛
• او با ماست و ما با اوییم...
| ارشادالقلوب،ج۲،ص۲۸۲
#رحمتاللهالواسعه
#امیرالمومنین
@daroniyat
.🌙 ⃟✍🏻"
#چطور_مینویسم
فاطمهی عزیزم، رفیق راه و خواهر بزرگترم (@Negahe_To)
منِ نابلد را دعوت کرده به چالش نوشتن از «چطور نوشتن».
دوستی من و قلم برمیگردد به زنگهای انشا
یک، دو جین کلمهی سخت و سنگینِ ادبی را پشت سرهم ردیف میکردم که بله من خیلی بلدم.
جلسه دوم کارگاه نویسندگی استاد زل زدند به دوربین کلاس مجازی و گفتند :«این ادبی نوشتن نیست، بیادبیه»
همین نقطه بود که فهمیدم من حتی حوالیِ باغ نویسندگی هم نیستم، باید بگردم در نقشه و جایم را پیدا کنم.
یاد گرفتم که اولین نیاز نوشتن، داشتن کلمه است،ذهن اندازهی کلمههایی که میخواند بزرگ میشود.
بعضی کلمهها اما هوای داخل بادکنکاند، فقط حجم میدهند و باید مراقبشان بود.
بعد از کلمه برای من مهمترین عنصر خلوت هست، باید بگردم در بیست و چهار ساعتم و مثل مورچهٔ افتاده در ظرف چای پیدایش کنم، بعد بازار شام یادداشتهای گوشی را باز میکنم و یکی یکی حرفها را از مغزم میکشم بیرون.
آنقدر این فعالیت سخت هست که جسم را هم درگیر میکند،حرارت مغز میپیچد در تمام تنم و خون میدود به گونهها و نوک انگشتانم.
حرف ها نخود و لوبیا و عدسهایی میشود که پسرم برای بازی دوست دارد، درهم و مخلوط، باید جان کند و از هم جداشان کرد و بعد آوردشان در متن.
بارها و بارها مینویسم و خط میزنم و باز مینویسم.
دوست دارم خسته نشدن را از دخترکم یاد بگیرم که برای هزارمین بار بعد افتادن، باز میایستد و ششتا دندان تازه درآمدهاش را نشانم میدهد.
وقتهایی هم هست که درد نوشتن میافتد به جانم و هیچ کلمهای متولد نمیشود. دقیقهها زل میزنم به صفحهی سفید روبرویم که با ذهنم ست شده و مینویسم:
یک نفر اینجا کلمههایش را گم کرده و دارد میترکد از نگفتن.
#برای_نوشتن_فقط_باید_عاشق_بود
#چالش
@daroniyat