🍃🍃🍃🍃🍃#شاید_معجزه ❤
#قسمت_سیم 0⃣3⃣
نویسنده: #سیین_باا 😎
باورم نمیشد امیرم چشماشو باز کرده بود..
پرستار میگفت نیمه های شب که اومده توی اتاق تا داروش رو تزریق کنه؛ میبینه چشمای امیر بازه و دستش روی سر منه..
اونقدر تو شوک بودم که دویدم اومدم بیرون و زنگ زدم به زهرا..
از بس جیغ جیغ کرد گیجی از سرم پرید و برگشتم دم در اتاق امیر، انگاری نیاز بود کارای بعد از بهوش اومدنش رو انجام بدن..
دکتر میگفت تا چند روز بعد مرخص میشه مشکل خاصی نداره..
نمیدونم چرا امیر باهام حرف نمیزد هرازگاهی بهم لبخند میزد..
از ته قلب ممنون خدا بودم..
امیرم باشه، بذار باهام حرف نزنه اصلا..
عمو اونقدر خوشحال بود که برای یه دونه پسرش جشن گرفته بود، خونشون نذری درست میکردن کوچه شون چراغونی بود، تمام فامیل و رفیقای امیر اومده بودن چقدر میخندید با دوستاش ماه من🌙
چقدر خوب بود که حالش خوبه..
همینکه هست و چشماشو میبینم برام اندازه ی دنیا ارزش داشت💞
خستگیِ اونشب برام بی معنی ترین حس دنیا بود..
وقتی مامان و بابا به عنوان اخرین نفر بلند شدن که بریم خونه؛
بابا رفت کنار امیر و دست گذاشت روی شونه ش با لحن پدرانه گفت؛
زودی بلند شی پهلوون🍃
امیر لبخند زد به روی بابا و گفت؛
نمیدونم چجوری باید جبران کنم زحمتای شما زحمتای ریحانه نمیدونم واقعا چجوری باید تشکر کنم از اینکه غم منو تحمل کردین نمیتونم به سختیایی که کشیدین فکر کنم، اما قول میدم خوب باشم، مخلصتون باشم که حلالم کنید که ببخشینم، وگرن محبتاتون هیچوقت جبران نمیشه..
ماهِ شیرین زبونم🌙
اونشب رو موندم پیش امیر، وقتی آقا رضا اومد توی اتاق و از امیر خداحافظی کنه؛
رو به من خطاب به امیر گفت؛
طلا بگیری آبجی ریحانه رو کم گذاشتی براش. شب بخیر💞
مهربونِ خوش قلب❤
رفتم کنار امیر نشستم!
نمیخاستم از تک تک لحظه هایِ با امیر بودنم استفاده نکنم،
دستش رو گرفتم روی صورتم و از ته قلب گفتم؛
مرسی که من تورو دارم آرامشم💞
امیر غمگین شد، محزون، انگاری یه چیزی اومد تو دلش لبخندشو گرفت..
دلم ریخت..
+امیرم؟!
چشمایی که توش اشک حلقه زده بود داشت کلافه م میکرد، کم کم داشت جونم رو میگرفت..
+امیرم؟!
_ریحانه ی من انقدر خسته نبود💞
خسته نبودم، لوس نبودم، ناامید نشده بودم اما وقتی اینو گفت احساس کردم چقدر نیاز دارم استراحت کنم یه استراحتی که یادم ببره این یک ماه رو..
با حرفی که زد خستگیم شدت نصیب سینه ش و تا خود صبح گله کردم از تنها گذاشتنش، از نامهربونیش، از مهربونیش از وجود قشنگش..
تا خود صبح شد گوش و شنید و تحمل کرد..
امیر روز به روز بهتر میشد دیگه گیج یا خواب نبود
راحتتر راه میرفت، اخه پاش تو تصادف شکسته بود و باعث میشد راحت نتونه راه بره..
برگشته بودیم به درس و دانشگاهمون، اما امیر پیگیر کارای خادمی ش هم بود..
از بعد این اتفاق دیگه درباره رفتن به سوریه صحبتی نشد، نمیدونم شاید همه ترجیح داده بودن سکوت کنن و «حالا چی میشه» رو از امیر نپرسن..
من اما میدونستم آرزوی امیرم رو سخت نبود دیدن حسرت تو نگاهش، سخت نبود بفهمی داره حسرت میخوره که مداحیای مدافعان حرم روگوش میده..
هروقت میرفتم خونه شون از اتاقش صدای حاج رضا میومد که میگفت: منم باید برم اره برم سرم بره!
این یعنی هنوزم بهش فکر میکنه مرد من...
اون روز بعد از کلاسم زنگ زدم بهش..
+سلاااام آقای امیر جانم؟؟ خوبین آقا
خندید ولی فهمیدم مثل هرروز نیست..
-سلام خانومم! خوبم ریحانه م.. کجایی بانو؟؟؟
+اممم دم در دانشگاهم، کلاسم تموم شده!
میگم؟!
_جانم؟! میشه بیای خونه! من امروز خونه بودم!
+چیزی شده امیرم؟! چشم میام..
دلم میگفت ناراحته، دلم میگفت غم داره، دلم میگفت نیاز به آرامش داره..
رسیدم خونه شون..
خاله تنها تو آشپزخونه بود..
بنظر ناراحت میومد..
+خاله جونم؟! چیزی شده؟!
_نه عزیزم فقط رفیقای امیر اومدننمیدونم چی بهش گفتن که بچه م بهم ریخت!
+برم پیشش؟!؟
_برو شاید تو بدونی چی بهش گفتن!
از پشت در اتاقش باز هم صدای سید رضا میومد؛
«اره برم سرم بره نذارم هیچ حرومی، طرف حرم بره یه روزی هم بیاد نفس اخرم بره»
#ادامه_دارد 😎
#همراهمون_باشید 😉
🍃🍃🍃🍃#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662