eitaa logo
داناب (داستانک+نکات‌ناب)
12.3هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
4.7هزار ویدیو
108 فایل
﷽، #داناب (داستانک‌های آموزنده و نکات ناب کاربردی) 🔹کاری از مؤسسه جهادی #مصباح 🔻سایر صفحات: 🔹پاسخ به‌شبهات؛ @shobhe_Shenasi 🔹سخنرانی‌ها: @ghorbanimoghadam_ir 🌐 سایت: ghorbanimoghadam.ir 🔻تبادل و تبلیغ @tabligh_arzan
مشاهده در ایتا
دانلود
* ۶ تا از مدل های مختلف اوقات فراغت 1. در اوقات فراغتش یا روزنامه می‌خواند یا اخبار دنیا را گوش می‌داد. سرش را روی کاناپه می‌گذاشت و از رادیو دو موج اخبار دنیا را گوش می‌داد؛ در غیر این صورت با امیر بازی می‌کرد. دوست داشت برای اولین تولد امیر ۱۰۰ نفر مهمان دعوت کنیم. ( ) 2. اوقات فراغتش یا کتاب علمی می‌خواند یا در تعمیر وسایل خانه به پدرش کمک می‌کرد، رادیو می‌ساخت، هواپیمای سبک دستی درست می‌کرد، به گل‌های باغچه می‌رسید و کوچک‌تر که بود به مورچه‌ها غذا می‌داد. زرنگ و فعال بود ‌و با محبت و دل‌نازک. ( ) 3. همواره اوقات فراغتش را به نقاشی کردن و خطاطی می‌گذراند. به اسب سواری علاقه زیادی داشت و برای کمک به پدرش در کارهای کشاورزی یک عدد اسب خریده بود. ( ) 4. تا قبل از انقلاب اوقات فراغت خود را بیشتر با مطالعه کتابهای ادبی پر می‌کرد، به کتابهای مذهبی و سیاسی رو آورد و آٍثار استاد مطهری و نهج البلاغه از جمله کتبی بود که بیشتر مطالعه می‌کرد. بیشترین فعالیت او پس از انقلاب در مسجد قیام و مراکز و پایگاه‌های بسیج بود. ( ) 5. اغلب اوقات فراغتش را با خانواده‌اش می‌گذرانـد. بسیـار فعـال بود و به هیئت‌هـای مذهبی عشق می‌ورزیـد. در دستة زنجیرزنان شرکت می‌کرد و دسته به همت او به راه می‌افتاد. ( ) 6. صحبت‌های شهید دستغیب و شهید مطهری را خیلی دوست می داشت. تا من مشغول آماده کردن ناهار بودم محمد حسین یک طرف نوار را گوش می‌داد. گاهی می‌گفتیم: ضبط را بیاور سر سفره! وقتش را تلف نمی‌کرد، برای لحظه لحظه اش برنامه داشت. ( ) ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) دانابی شو؛ دانا شو!👇👇 📚 @dastanak_ir
💢 🌺 بعد از نماز می‌خواستم حسین آقا را ببینم و درباره موقعیت منطقه و یک سری مسائل مربوط به اطلاعات و عملیات با هم صحبت کنیم دنبالش فرستادم و داخل ستاد لشکر منتظرش ماندم او در حالی که اورکتش را روی شانه‌هایش انداخته بود وارد شد، معلوم بود که از نماز می‌آید و فرصت اینکه سر و وضعش را مرتب کند پیدا نکرده در حالی که به او لبخند زدم نگاه معنی داری به او انداختم. سریع از نگاهم همه چیز را فهمید و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت: وقتی در همین وضعیت مقابل خدای خودم ایستادم و نماز خواندم، درست نبود در مقابل بنده‌ی او به سر و وضعم برسم، با روحیات حسین آشنا بودم می‌دانستم انسانی بی ریا و خالصی است. 🔰کتاب «حسین پسر غلامحسین» زندگینامه شهید محمدحسین یوسف‌الهی شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
هدایت شده از پاسخ به شبهات فجازی
امشب شبکه افق یه مستند درباره تفحص پخش می‌کرد. این چند تا پیرمرد را که دیدم خیلی تکون خوردم! گفتم به اینا میگن! ریشاشون سفید شده، هنوز دارند دنبال جنازه رفیقاشون می‌گردند😢 💬 محمد قربانی مقدم 👈 پاسخ‌به‌شبهات‌فــجازی👇 https://eitaa.com/joinchat/1042808834C1d4becaa06
وصیت شهید بهمن درولی! (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
هدایت شده از تارینو
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ •┈┈••••✾•﷽•✾•••┈┈• بیست سالی می شد تاریخ که به نیمه ی شهریور می رسید، قلب خانه از حس اشتیاق و انتظار رسیدن مهمان می تپید. گلهای شمعدانی با طراوت بیشتری به آفتاب سلام می دادند و ماهی های درون حوض از دلبری آسمان آبی جانی تازه می گرفتند. در لحظه ای که نسیم اول صبح بوی اسپند و خاک نم خورده ی باغچه را درهم می پیچاند و خیابان را از بوی خوشش لبریز می کرد، پیرزن چادر گلدارش را به سر می کرد و لَنگ لَنگان سینی اسپند به دست روی سکوی جلو خانه می نشست و با نگاه بی فروغش به امتداد خیابان زل می زد تا مبادا لحظه ی رسیدن مهمان از پرده مه آلود چشمهایش پنهان بماند. در طی این سالها همه چیز تغییر کرده بود.آدمها، خانه ها، خیابانها و حتی نگاهها، جز انتظار پیرزن. درست در همین روز، تنها جوان رعنایش را با آب دیدگانش به سفر آن روزهای جان دادن ها و دوباره جوانه زدن ها،بدرقه کرده بود و اکنون هم که این چشمه به خشکی می گرایید، امید داشت به بازگشت مسافرش. گاهی این انتظار ساعتها به درازا می کشید و چیزی نمی ماند جز خاکستر اسپند و سکوت خیابان و بی رنگی آفتاب . دیگر همه حتی همسایه های ناآشنا هم می دانستند این پیرزن فرتوت جوانی اش را در این سالهای انتظار، به چهره تکیده و دستهای لرزان و قامت خمیده اش امانت داده بود و امید به شکفتن دوباره در دلش سوسو می زد اماهیچ کس از راز لالایی های شبانه و خلوتها و قرارهای عاشقانه این مادر با فرزندش، خبر نداشت. این بار هم هرچه بیشتر می گذشت در افق نگاهش خیابان طویلتر می شد و وعده آمدن مهمان به آخر می رسید و اینگونه بود که باخاموشی خورشید و برآمدن ماه، قصه انتظار به سال بعد رسید و کسی جز خدا خبر نداشت که عمر این مادر به آمدن شهریوری که شاهد قصه ی انتظارش بود، نمی رسد. ✍️ به قلم : سرکارخانم فاطمه شفیعی ┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈ https://eitaa.com/tarino ┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈
🔴 هر کس ما را نمی‌شناسند، داستان کربلا را بخواند... 🔹درست ۴۰ سال پیش چنین روزی در ۲۵ آبان ۱۳۶۱، روزی که ۳۷۰ شهید در شهر اصفهان تشییع شدند؛ بیش از نصف از شهر اصفهان بودند. امشب در سالگرد آن روز ۲ مامور امنیتی را در اصفهان شهید کردند😔🇮🇷 🔹محسن حمیدی و محمدحسین کریمی دو شهید حمله تروریستی اصفهان هستند. 📚 @DasTanaK_ir
داناب (داستانک+نکات‌ناب)
جانباز سرافراز اسلام حاج اصغر عبدالهی (پدر خانم حجت‌الاسلام قربانی مقدم) پس از تحمل بیش از چهل سال ج
با سروده حجت‌الاسلام والمسلمین جعفری (مسئول نهاد رهبری در دانشگاه شیراز) در رثای حاج اصغرآقا عبداللهی ای مطمئن النفس بیا سوی خدایت من راضی ام از بندگی و صبر و رضایت قرآن من از خواندن تو راضی و خشنود عالی است همه همت تو صدق و صفایت داماد عزیز گل پیغمبر مایی پیغمبر ما عاشق این عهد و وفایت آن زاده ی زهرا که پرستار تو بوده همراه ملائک همه مشتاق صدایت از همسری اش درس بگیرند بزرگان زین حسن تبعل که جهاد است برایت جانباز شهیدم به تو اتمام نمودم من حجت خود را به خلایق ز سرایت آن همت والای تو در رفتن مسجد اوقات سه گانه شده راه علمایت روحانی و مداح و معلم همه باید از مکتب تو درس بگیرند به پایت چل سال و دو سال است روی ویلچر و تختی دیدم همه را محضر تو مثل گدایت آری عظمت داده امت اصغر نازم تا خلق بداند چه حریمی است فضایت احساس حقارت همه کردند برِ تو آوردمشان پند بگیرند ز نایت درسی که گرفتی تو ز جانبازی ات ای دوست تا مرز شهادت همه توحید خدایت روحانیت و مرجعیت مشی و مرامت این راه همان راه امامان هُدی یت ای بنده ی خالص تو بیا در بر قاسم چون راه سلیمانی من بود ندایت ایمان عمل صالح و اخلاص و جهادت درس عملی بود همه رایحه سایت ای مخلص والای مجاهد دل آگاه ای جان همه مردم سالم به فدایت یک موی سرت را نفروشم به بزرگان در محضر من بوده همه نشو و نمایت ای عاشق دلباخته ی رهبر امت این عشق تو بر خاسته از روح ولا یت در تخته ی فولاد کمیلت چه معطر در نیمه شب جمعه منور به دعایت هر روز و شبت در ملک و مسجد من بود هفتاد بهار است منم مست لقایت هر وقت تو را می طلبیدم سخنی گفت این برکت خانه است ببخشا تو شفایت اکنون جگر مادر و همسر شده غمناک خواهر پسر و دخت و برادر به عزایت سلمان تو داماد تو روحانی فاضل در سایه ی افکار تو و تحت لِوایت من مرهم آرامش خود را بفرستم بر هر دل پر داغ فراقت به قفایت آرام بگیر اصغر عبداللهی من آغوش شهیدان و شراب از سوی مایت ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) دانابی شو؛ دانا شو!👇👇 📚 @dastanak_ir