پرتویی از ثمرات خون خدا v2.pdf
حجم:
3M
قابل توجه وعاظ محترم 👇
📝 کتاب پرتویی از ثمرات خون خدا
شامل ۲۰ مجلس خطابه
🗒 با موضوع اثرات حرکت سید الشهدا علیه السلام با تکیه بر آسیب های روز جامعه
👌با بهرهگیری از منابع متعدد تفسیری و روایی علی الخصوص کتاب پرتوی از عظمت امام حسین علیه السلام و شهید آگاه نوشته آیت الله العظمی صافی گلپایگانی قدس سره
💻 تهیه شده در معاونت پژوهش مؤسسه دارالزهرا سلام الله علیها تحت اشراف دفتر آیت الله العظمی صافی گلپایگانی قدس سره
📝 رسم ⬅️ ره توشه ساختارمند محتوا
🆔
https://eitaa.com/joinchat/3574203478C2b9a09e916
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدم مبارک دختری که دست بی حرکت وفلج
ناشی از مجروح شدن شدید اقا را به حرکت در اورد
بشنویم ماجرای بهبودی دستِ راست آقا
💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
🌱 @Nojavan_khamenei
ترجمه خصائص الحسینیۀ.pdf
حجم:
1.9M
⚫️ کتاب زیتون
ترجمهٔ خصائص الحسینیه
✍ نویسنده: مرحوم آیتالله شیخ جعفر شوشتری
ترجمه از دکتر خلیل الله فاضلی
#معرفی_کتاب
💢💢💢ا✨ا💢💢💢
═✧❁✨✨✨❁✧═
@Haji_EmameBand
@Haji_EmameBand
═✧❁✨✨✨❁✧═
____کانالی برای مبلغین________
⭕️ مجموعه منبرهای پرمحتوای دهه اول محرم ۱۴٠۴ #حجت_الاسلام_راجی
✅ مباحثی از سیره اهلبیت تا تاریخ معاصر
🔰 معرفی کتب تا فرهنگ غرب
🔸 برخی از مطالب مطرح شده در این منابر👇
━━═━━➖⊰❀〰️❀⊱➖━━═━━
🔻 نمونههای تاریخی دوران اهلبیت
▪️ جنایت هولناک خوارج!
▪️ بیبصیرتی مسلمانان در واقعه حره!
▪️ #پشیمانی_خواجه_ربیع از لعن فرستادن بر یزید!
▪️ جهلِ اهل شام!
▪️ #کار_خودشونه، در دوران معاویه!
▪️#شایعات_گسترده بر ضد حضرت علی علیهالسلام!
▪️ حرامخواری یک عالِم!
▪️ شخصی که حضرت علی آرزوی صد نفر مثل او را داشت!
▪️ آمنه بنت شرید، برانگیزنده خشم معاویه
▪️ ترس دشمنان حضرت علی علیهالسلام!
▪️ #غفلت_محافظان تنگه احد!
▪️ ثروتمند شدن ابوذر!
▪️ بستن قرآن توسط عبدالملک!
▪️ ناآشنایی مردم با نماز در دوران خلافت مروانیان!
▪️ عابدی که یک شبه شیطانپرست شد!
▪️ دو سال پایانی حکومت حضرت علی علیهالسلام!
▪️ اقدامات معاویه برای ناامن کردن حکومت حضرت علی!
▪️ اقدامات حضرت علی برای حفظ مصر!
▪️ مقایسه کشتههای لشکر مختار در جنگ و صلح!
▪️ اتفاق محمد بن بشیر در صبح عاشورا
🔻 تاریخ معاصر ایران
▪️ #اعتراف_شگفتانگیز قاتل شهید مطهری!
▪️ توجیه عدم قیام پیش از ظهور!
▪️ #ثروت_هنگفت رضاشاه در بانک ملی!
▪️ درمان دنداندرد شاه در آمریکا!
▪️ پیوند خصوصیسازی با فتنه ۸۸!
▪️ شهادت نزدیکان آیتالله خویی!
▪️ عدم تشخیص اولویت توسط حجتیه!
▪️ شکوه #مدافعان_حرم_افغانستانی!
▪️ شعر «ما را ز سر بریده میترسانی» برای کدام شهید؟
▪️ بیاعتنایی محمدرضا شاه به رادیو!
▪️ شجاعت بینظیر سیدحسن نصرالله!
▪️ نامه پنهانی شاه به پادشاه عربستان!
▪️ خاطره آنتونی پارسونز از خیابانهای شیراز پهلوی!
▪️ رتبه چهارم جهانی ایران در چه بود؟
🔻معرفی کتاب
▪️ دموکراسی و جهل سیاسی - ایلیا سومین
▪️ جستوجوی القاعده: رهبری، ایدئولوژی و آینده آن - بروس ریدل
▪️ شاهزاده تاریکی ریچارد پرل - آلن وایزمن
▪️ اعترافات یک جنایتکار اقتصادی - جان پرکینز
▪️ سلطه شهوت: #آزادی_جنسی برای کنترل سیاسی - دیوید آلتیمد
▪️ رسم رفاقت
▪️ بیخیال
▪️ با، بابا
▪️ شبه صدام
▪️ پروتکلهای دانشوران صهیون
▪️ الغارات - ابراهیم بن هلال ثقفی
🔻 داستانهای امام و رهبری
▪️ خاطره سادهزیستی رهبری از نگاه مخالف!
▪️ جابهجایی حاج احمد آقا در خانه رهبری!
▪️ نوشته امام در #دادگاه_شاه!
▪️ حرف رهبری به برخی: مثل حیوان زیستن ممنوع!
▪️ مقایسه #حقوق_روسای_جمهور آمریکا و امام!
▪️ جمله عجیب امام قبل از فوت!
🔻 داستانهای شهدا
▪️ شهید شبجمعهای در دیدار امام حسین!
▪️ خاطره کارتبهکارت شهید هوافضا!
▪️ نامه حاج قاسم به خانواده سوری!
▪️ #غذای_حضرتی با پول شهید رئیسی!
▪️ هاوارد باسکرویل، یک نام ماندگار!
▪️ واکنش حاج قاسم به انفجار نزدیک!
▪️ #ثروت_افسانهای ادواردو آنیلی!
▪️ شهید سوار بر BMV!
▪️ دختری که با دنیا وداع کرد و شهید شد!
▪️ وصیت یک بانوی شهید برای دفن با کتاب سلام بر ابراهیم!
▪️ شهیدی که با یاحسین عطرآگین میشد!
▪️ وابستگی عمیق حاج قاسم!
🔻 تاریخ و داستانهای کشورهای دیگر
▪️ ارتباط صدام و القاعده در روایت بوش!
▪️ طولانیترین جنگ آمریکا و پوشش رسانهای آن!
▪️ جهل شگفتانگیز مردم آمریکا در آمار!
▪️ دلایل عجیب حمله به فیلیپین و مصر!
▪️ پشتیبانی کنگره آمریکا از اسرائیل
▪️ رویداد #انقلاب_آبی_پرتغال!
▪️ چهل سال غیرفعال ماندن چه چیزی؟
▪️ ثروت خارجشده توسط #فرزند_صدام از عراق!
▪️ انتفاضه شعبانی عراق چه بود؟
▪️ تأثیر #جشنواره_موسیقی بر کوبا!
▪️ جوانان آلمان شرقی و موسیقی آلمان غربی!
▪️ طرح آیمک و ماهیت آن!
▪️ علت حمله حماس به اسرائیل؟
▪️ پخشکنندگان #فیلمهای_مبتذل چه کسانی بودند؟
▪️ فیلم پخششده توسط اسرائیل در تلویزیون فلسطین!
▪️ فیلمهای رایج پس از ورود آمریکا به عراق!
▪️ راز جزیره اپستین!
▪️ #نامه_جوآنا_فرانسیس به زنان مسلمان!
▪️ استعمار الجزایر چگونه رخ داد؟
▪️ ماجرای فیلم سینمایی #سگ_را_بِجُنبان!
━━═━━➖⊰❀〰️❀⊱➖━━═━━
🔰 با موضوع: موانع مقاومت، مبارزه و جهاد
↩️ مشاهده صوتها در لینکهای زیر👇
🔻 شب اول 👈 اهمیت مبارزه و مقاومت
🔻 شب دوم 👈 غفلت
🔻 شب سوم 👈 خودباختگی و ترس
🔻 شب چهارم 👈 دنیاطلبی
🔻 شب پنجم 👈 راحتطلبی
🔻 شب ششم 👈 حرامخواری
🔻 شب هفتم 👈 جهل
🔻 شب هشتم 👈 وابستگی
🔻 شب نهم 👈 ناامیدی
🔻 شب دهم 👈 بیبندوباری
━━═━━➖⊰❀〰️❀⊱➖━━═━━
هدایت شده از قرآن وسنت
راههای نفوذ دشمنان.pdf
حجم:
1.9M
🔶 فیش منبر مکتوب 🔶
📚 موضوع: راههای نفوذ دشمن
جلسه اول: زینت کردن دنیا
جلسه دوم: القاء شبهه و تحریف
جلسه سوم: راحتطلبی
جلسه چهارم: دگرگون کردن ارزشها
جلسه پنجم: تضعیف عقلانیت
جلسه ششم: فرقهسازی و تفرقه
جلسه هفتم: گسترش حرامخواری
جلسه هشتم: مردم در غفلت
جلسه نهم: الگوتراشی فاسد
جلسه دهم: گسترش بیبندوبار ی
«در خیمه حسینیم»
«خونخواه و جانفداییم»
#نحن_المنتقمون
🩸محرم ۴۰۵
https://eitaa.com/fatemi222/19829
🔷 جوانی از عارف روشن ضمیر حاج شیخ جعفر توسلی رحمة الله علیه درخواست کرد که برای ازدواجش استخارهای بکنند.
🔷 حاج آقا در جواب استخاره گفتند: این مورد بد است. اما چون آن جوان عاشق دختر شده بود، قبول فرمایش حاج آقا برایش خیلی سخت بود.
🔷 از حاج آقا سؤال کرد که چرا خوب نیست؛ من این دختر را دیدم و با هم صحبت هم کردیم، دختر خیلی خوبی است.
🔷 حاج آقا بعد از سیر عارفانه به آن جوان گفتند: شما فلان شب، ساعت ۱٠ جلوی در خانه آن دختر بروید که سیر من نشان داده که جلوی خانه آنها یک پارک است.
🔷 پولی به رفتگر محلّه بده و لباسش را ۱٠ دقیقه امانت بگیر و کلاهی به سرت بکش که شناخته نشوی. میبینی که یک ماشین شاسی بلند جلوی در خانه آن دختر نگه میدارد.
🔷 راننده که یک جوان خوش تیپ است، به دختر زنگ می زند و او هم چند دقیقه بعد با یک وضع نامناسب بیرون میآید و سوار ماشین میشود و میروند.
🔷 وقتی آن جوان طبق فرمایش حاج آقا عمل میکند، میبیند که تمام فرمایشات ایشان درست بود.
🔷 بعداً خدمت حاج آقا میآید و از ایشان تشکر و قدردانی میکند که اگر خداوند متعال شما را سر راه من قرار نداده بود، فریب حرفها و رفتار این دختر شیّاد را خورده و خودم را بدبخت کرده بودم.
🆔👉@tavasolitabrizi
🟣👈 دستگیری و گرهگشایی عارف روشن ضمیر حاج شیخ جعفر توسلی رضوان الله تعالی علیه بعد از فوتشان.
🔸️ از ظهر تا شب، دنبال دارو بودم، اصلا گیر نمیاد. دهها داروخانه رفتم، ولی نداشتند یا ندادند.
🔸️ کلافه شده بودم، بریده بودم، دیگه نمیدونستم چیکار کنم، امیدم داروخانه هلال احمر بود که اون هم نداشت. دیگه ناامیدِ ناامیدِ ناامید شدم.
🔸️ سر راه که بر میگشتم، یه داروخانه دیدم. یه دلم میگفت به این داروخانه هم سر بزنم، یه دلم میگفت ولش کن، نیست که نیست. به چه کنم، چه کنم افتاده بودم.
🔸️به هر حال روبروی داروخانه پارک کردم. یه دفعه یاد ذکر آیت الله توسلی افتادم. تو ماشین بلند بلند گفتم: حاج آقا توسلی میدونم عاشق لعن مخصوص هستی،خودت گفتی این لعن معجزه میکنه، پس نوبت من کِی میشه.
🔶 اگه این داروخانه داشت و ۲ بسته (به فرض محال) بهم داد، امشب به عدد ۱۳۵ مرتبه این ذکر رو میخونم و هدیه به روحت میکنم.
🔶 یه دونه از اون قرص نیست، چه برسه به دو بسته. رفتم تو داروخانه، گفتم فلان دارو را میخواهم.
🔶 گفت: صبر کن ببینم داریم.
قلبم داشت کنده میشد. رفت و با یه بسته کامل اومد. خشکم زده بود، زبونم بند اومده بود. نفهمیدم چطوری حساب کردم. دویدم تو ماشین. خدایا باورم نمیشد.
🔶 بغض کرده بودم، گفتم: آقای توسلی، قرارمون دو تا بسته بود. راه افتادم، وسط راه چشمم به داروخانه تو کوچه افتاد. شلوغ بود، به خودم گفتم این اصلا نداره، با این حال رفتم.
🔶 گفتم: ببخشید این دارو رو میخوام. بدون حرف پیش، رفت و یه بسته دیگه آورد. حالا من موندم و حاج آقا توسلی و ذکر لعن.
✅👈 آقای ... از اصفهان ۲۴ اردیبهشت سال ۱۴٠۵
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای این فیلم نتونستم متنی بنویسم
شما بنویسید 😢
.
🔸 بیاختیار اشکم جاری شد🔸
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
🏴 خدا رحمت کند پدر ما را، اول ماه محرم که میرسید، میآمد بالای بسترمان و قبل از اینکه چیزی خورده باشیم، میگفت: دهانت را باز کن و یک ذره تربت میریخت توی دهانمان.
🏴 یادم هست کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم، معلم گفت: بروید سرهایتان را اصلاح کنید. من آمدم و به پدرم گفتم: معلم گفته سرتان را اصلاح کنید. پدرم گفت: الآن دههی عاشوراست. بگذار بعد از دهه اصلاح کن.
🏴 رفتم سر کلاس. معلم به من گفت: حائری! چرا سرت را نتراشیدهای؟ گفتم: الآن دههی محرم است و بیاختیار اشکم جاری شد. معلم گفت: خُب بگو دههی محرم است، چرا گریه میکنی؟!
این به خاطر آن تربت بود. «والاِیمان مُخَالِطٌ لَحْمَک وَ دَمَک». این تربت را میدهند تا ایمان با گوشت و خونتان مخلوط شود.
📖 راه رشد، جلد۴، صفحه ۴۹
#داستان
بزرگواری تعریف میکرد، پدرم در چهل سالگی از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش به دنیا آمدم.
در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم، تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند، مفهومش چیست:
«در بزم غم حسین مرا یاد کنید»
بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتاً حسینی بوده؟
روزی در سن حدوداً بیست سالگی، در کوچه میرفتم که مردی حدوداً پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم، ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانهام گذاشت و گریست و گریست!
وقتی آرام شد، راز گریستن خودش را
برای من اینگونه تعریف کرد:
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم، گرچه آهی در بساط نداشتم، ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است، لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشان بده، طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند.
از قضا نامزدم سرویس زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد، من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم، ناگهان پدرت گفت:
حسین آقا! قربان اسمت،
با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت، الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانهمان کردی، صد تومان است. سپس به پول آن زمان، صد تومان هم از دخل درآورد و به من داد.
من همینطور هاج و واج، پدرت را نگاه
میکردم و در دلم به خودم میگفتم: کدوم بدهی؟ کدوم بنایی؟ من طلبی از حاجی ندارم!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ، بلکه صدتومان خرج عروسیام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد.
گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم، حاجی عباسعلی در سن ۴۱ سالگی، پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته.
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار، به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم.
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده، زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت. وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی؟ همسرم با هق هق، اینگونه جواب داد: آن روز بعد از خرید طلا، چون چادر مادرم وصلهدار بود، حاجی فهمید که ما هم فقیریم، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد، دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند.
من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت: خرج جهاز دخترتان است. حواله آقا امام حسین علیهالسلام است. لطفا به دامادتان نگوئید که من دادم.
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد، باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبائی با ما کرده، بگونهای که آن روز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم.
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم، فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای امام حسین علیهالسلام بر سر میزده، دست نوازش بر سر یتیمان هم میکشیده، همانگونه که در عزا بر سینه میزده، مرهمی به سینه دردمندان هم بوده و همانگونه که برای عاشورا سفره نذری مینداخته، هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است.
اَلّلهُمَّ ارزُقنا توفيق خِدمَة الحُسين عليهالسلام فِی الدُّنيا وَالاخرة
#محرم
#کانال_اندکی_تفکر | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/3341746296Ce975069624
✅ ماجرای خواندنی شهید مطهری و راننده تاکسی؛ آخوند سوار کنم ماشینم چپ میکند!
🔹حاج حسن مطهری برادر استاد میگوید: تابستان سال ۱۳۳۹ بود. شهید مطهری یک هفته در فریمان بودند و می خواستند به مشهد بروند. من با یکی دیگر از اقوام رفتیم ببینیم ماشین هست یا نه. یک تاکسی برای مشهد ایستاده بود که راننده اش یک پایش میلنگید و به «محمد لنگ» معروف بود. گفتم یک نفر جا دارید؟ گفت: بله. زود بیایید میخواهیم حرکت کنیم. دو زن و یک مرد هم عقب نشسته بودند.
🔹من آمدم منزل و با شهید مطهری به آنجا رفتیم. به آقای مطهری اشاره کردم و به راننده گفتم: مسافر مشهد ایشان است. تا این جمله را گفتم، با لهجه غلیظ فریمانی و با تعجب گفت: «اوه! آخوند برای ما آوردی؟! آخوند آمد و نیامد دارد! اگر آخوند سوار کنم یا ماشینم چپ میکند یا موتورش میسوزد!». بلافاصله پشت ماشین نشست و رفت.
🔹من و فرد همراهم که خیلی عصبانی شده بودیم، سریع سوار جیپمان شدیم و تعقیبش کردیم. وقتی به پمپ بنزین رسید، تا از ماشین پیاده شد من از پشت سر او را گرفتم و فرد همراه من به او ضربهای زد. راننده بنزین نزد و از همانجا به شهربانی رفت تا از ما شکایت کند.
🔹ما هم برگشتیم و رفتیم جای اول که آقای مطهری در آنجا منتظرمان مانده بود. ایشان تا ما را دید گفت: کجا رفتید؟ دعوا کردید؟ گفتیم: دیدید که چه گفت. آقای مطهری گفت: ما اینقدر در تهران از این حرفها میشنویم ولی هیچ اعتنایی نمیکنیم.
🔹ما درباره اتفاقاتی که افتاده بود چیزی به ایشان نگفتیم. بعد که به منزل رفتیم از شهربانی دنبال ما آمدند. یک افسر آنجا بود که از شانس ما فردی مذهبی بود. با عصبانیت به ما گفت: چرا او را زدید؟ جریان را گفتیم. افسر شهربانی به راننده گفت: این حرفها چیست که ماشینم با سوار کردن آخوند چپ میکند؟ تو باید هر مسافری را با هر تیپ و مرامی سوار کنی. آخوند باشد یا ارمنی! چرا این حرف را زدی؟
🔹در این بین مرحوم مطهری که از جریان باخبر شده بود، آمد و از راننده عذرخواهی کرد. افسر نگهبان به راننده گفت: برو صورتت را بشوی و رضایت بده. افسر نگهبان از ما هم پرسید: شما هم شکایت دارید؟ گفتیم: بله. وقتی راننده دید که مأمور شهربانی خیلی طرف او را نمیگیرد، از شکایت منصرف شد. مرحوم مطهری صورتش را بوسید و عذرخواهی کرد و بعد راننده رضایت داد. ما هم رضایت دادیم.
🔹بعد افسر شهربانی به راننده گفت: برو و این آقا را به مشهد ببر. گفت: نه، نمیبرم. اینها این بلا را سر من آوردهاند حالا من این آقا را سوار ماشینم کنم؟! افسر گفت: نمیبری؟ گفت: نه. گفت: پس دیگر حق نداری در این خط کار کنی. راننده وقتی این را شنید مجبور شد که آقای مطهری را سوار ماشینش کند و به مشهد ببرد.
🔹ما به برادرمان گفتیم حالا که این جریانات پیش آمده شما با این ماشین نرو. ممکن است اتفاقی بیفتد یا دوباره اهانتی به شما بشود که ایشان قبول نکرد و گفت: نه، میروم. مشکلی پیش نمیآید.
🔹ده، پانزده روز بعد میخواستم به مشهد بروم. دیدم همان راننده آنجا نشسته است. تا چشمش به من افتاد من را صدا زد و گفت: بیا کارَت دارم. با خودم گفتم: حتما میخواهد تلافی کند. راننده گفت: آن آقایی که آن روز آوردی و سوار ماشین ما کردی، که بود؟ گفتم: برادرم بود. گفت: باز هم به فریمان میآید؟ گفتم: تابستانها میآید.
🔹گفت: میخواهم دهانش را ببوسم، پایش را ببوسم. من بچه مسلمان هستم ولی از مسلمانی هیچ سرم نمیشود. ۴۵ سال از عمرم گذشته، نه نماز خواندهام، نه روزه گرفتهام و همه نوع عیاشی هم کردهام. ولی نمیدانم این آقا در راه مشهد با من چه کار کرد که مرا از این رو به آن رو کرد. گفتم: چطور؟ گفت: تا مشهد برای من صحبت کرد و مرا از این رو به آن رو کرد.
🔹بعد از چند روز زنگ زدم به برادرم و جریان را پرسیدم. شهید مطهری گفتند: ما که سوار تاکسی شدیم سر صحبت را با راننده باز کردم. اول که رویش را آن طرف کرده بود و اعتنا نمیکرد. کمکم که صحبت میکردم به حرفهایم توجه میکرد و نرمتر شد و به من نگاه میکرد. مدتی که گذشت به حرفهایم گوش میکرد.
🔹به مشهد که رسیدیم، میخواستم با بقیه مسافرها پیاده شوم ولی او نگذاشت و گفت: حاج آقا بشین با شما کار دارم. نمیدانم چه اتفاقی افتاده، من حالت دیگری پیدا کردهام. صحبتهای شما اینقدر در من اثر کرده که نمیدانم چه کار کنم. حالا میخواهم بروم حرم امام رضا(ع) توبه کنم اما بلد نیستم. چه کار کنم؟ به او گفتم: برو به امام رضا(ع) بگو از این تاریخ من همه گناهانم را کنار گذاشتم و میخواهم روزه بگیرم و نماز بخوانم.
🔹بعد آقای مطهری پشت تلفن گفتند: شرش را شما به پا کردید، خیرش برای این بنده خدا بود!
🔻 ارسال محتوای تبلیغی برای روحانیون، مبلغین، طلاب
دعوت به گروه محتوا
https://eitaa.com/joinchat/387842242Ceeb934db50
دعوت به کانال محتوای روضه
https://eitaa.com/joinchat/1969356889C89c77887dd