eitaa logo
کانال 📚داستان یا پند📚
1.1هزار دنبال‌کننده
18.9هزار عکس
36.3هزار ویدیو
124 فایل
کارکانال:رمان و داستانک،سلام و صبح بخیر،پیامهای امام زمانی عج، کلیپ طنز،سخنان پندی،سیاسی، هنری و مداحی پیامها به مناسبتها بستگی دارد. مطالبی که با لینک کانال دیگران است با همان لینک آزاده بقیه مطالب آزاده @Dastanyapand
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال 📚داستان یا پند📚
꧁❤️‍🔥بیراه عشق❤️‍🔥꧂ بـنـــ﷽ـــام خــ💖ــدا #بیراه_عشق #پارت_ششصد_و_بیست_و_یک پشت میزی که سمیرا انتخ
꧁❤️‍🔥بیراه عشق❤️‍🔥꧂ بـنـــ﷽ـــام خــ💖ــدا شیدا به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید. پرهام جلو رفت. شیدا سر بالا آورد و با نگاهی یخ زده به چشم های پرهام خیره شد. درون چشم های شیدا هیچ چیز نبود، نه خشم. نه حسرت. نه پشیمانی. نه غم. نه شادی. چشمهایش خالی بود، خالی،خالی. سرد، سرد. تاریک، تاریک. چیزی درون شیدا مرده بود و پرهام به وضوح می توانست این را ببیند. فراموش کرد برای چه آمده. فراموش کرد چقدر گله دارد و چه چیزی می خواهد بگوید. شیدا همانطور که خیره به پرهام بود، کامی از سیگارش گرفت. پرهام با سر به مردی که همراه شیدا بود اشاره کرد و گفت: - اون مرده کیه؟ - اسمش آرشه. مرد خوبیه. مهربون، دست و دلباز. فقط یه مشکل کوچیک داره. پرهام نگاهش را از مرد که پشت به آنها نشسته بود، گرفت و گفت: - چه مشکلی؟ شیدا کامی دیگری از سیگارش گرفت. دودش را با کمی تاخیر بیرون داد و گفت: - زن و بچه داره. پرهام با دهانی باز به شیدا نگاه کرد. اصلاً تصور نمی کرد شیدا به این جا رسیده باشد که به این راحتی در مورد زندگی با مرد متاهل حرف بزند. شیدا پوزخندی به چهره مات شده ی پرهام زد و گفت: - واسه چی تعجب کردی. راهی بود که خودت یادم دادی. یادت رفته؟ تو اولین مرد زن داری بودی که من باهاش بودم. حق با شیدا بود. با درد چشم هایش را بست. او مقصر این حال خراب شیدا بود. باید جبران می کرد. باید به شیدا کمک می کرد تا از آن منجلابی که در آن فرو رفته بیرون بیاید. آرام گفت: - شیدا تو مجبور نیستی با اون آدم زندگی کنی. من ازت حمایت می کنم. - چطوری؟ دوباره باهام ازدواج می کنی؟ پرهام سرش را پایین انداخت و گفت: - نه، نمی تونم. من زن دارم.خیلی هم دوستش دارم. قرارم نیست یه اشتباه و دوبار تکرار نمی کنم. ولی می تونم یه خونه برات بگیرم. هر ماه هم یه مبلغی به حسابت بریزم تا یه کار خوب پیدا کنی. دیگه مجبور ............. - مرسی عزیزم. من از زندگیم راضیم. اموراتمم با اون چندرغازی که تو می خوای بهم بدی نمی گذره. اهل کار کردنم نیستم. و جلوی چشم های متعجب پرهام سیگارش را روی زمین انداخت و به سمت میزی که مرد پشت آن نشسته بود رفت. پرهام چند دقیقه خیره به رفتن شیدا نگاه کرد. بعد شانه ای بالا انداخت و همانطور که به سمت سرویس بهداشتی می رفت، فکر کرد. در آخر هر کس مسئول رفتار خودش است. پایان ... @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐☆🌺