eitaa logo
ستاد مادران ایران
3.6هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.2هزار ویدیو
88 فایل
وظایف مادران در جنگ با دشمن آمریکایی_صهیونی 🧕اینجا ما مادران پیشرو و تاثیرگذار گرد هم آمده‌ایم. گریه‌ها بماند برای بعد. الان وقت جهاد ماست. قدرتمندتر از همیشه در این شرایط دشوار برای خانواده و کشورمان مادری کنیم.🇮🇷 ارتباط با ادمین کانال: @NabaviFar
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️۱۰ اسفند ساعت همین حوالی بود که دخترکم بسیار بیتابی میکرد و نمیخوابید .... با هزار صوتِ صلوات خواب مهمان چشمانش شد با هزار بغل و بوسه ..... دختر است دیگر آن هم سه ساله پر از ناز و خواهش . حسابی چشمانم میل به مهمانی رفتن داشت و یک پلک تا خواب باقی مانده بود ، گرمِ گرم خوابیدم ،حوالی ساعت ۳:۳۰صبح بود که با یک خالی شدن عمیق ته دلم از خواب پریدم و فقط تلفن همراهم را روشن کردم ،خبر ها را بالا پایین کردم که دیدم از دیروز بازهم به تهران حمله شده در بین اخبار بودم که پیام گروهی توجهم را جلب کرد :( نمازتان را در مسجد بخوانید و به میدان بیایید ) با همان خواب آلودگی چشمانم را بستم ولی یک آن به خودم آمد چرااااا؟؟؟ به پدر فرهنگی و مرد میدان این روزها که پیام را داده بود پیامی ارسال کردم که قرار است برای خانواده حضرت آقا مراسم بگیریم؟که یک کلمه تایپ کردن ...آقاااا😭 تا این پیام برسد و حلاجی اش کنم احساس کردم دانه به دانه موهایم سفید شد (از تجسم آن روز باز هم غرق خشم میشوم و پر از بغض 🥺) خودم را به زور به پنجره رساندم اکسیژنی برای نفس پیدا نمیکردم از طرفی دلبندانم خواب را در آغوش گرفته بودند و غرق در رویای کودکانه بودند از طرفی همسرم هم تا دیر وقت سرکار بود و کارش از روز قبل آرامش دهی به مردمی بود که صف نانوایی و صف بنزین و فروشگاه شده بود کارشان (خداخیرش دهد آرامش دهنده بود ) خودم را به زور به پنجره رساندم نمیتوانستم نفس بکشم اکسیژنی پیدا نمیکردم یا کلا نفس کشیدن را یادم رفته بود نمیدانم بلاخره پنجره را باز کردم نفس اول ... یا زهرا نفس دوم یا صاحب الزمان.... نفس سوم یتیم شدیم .... نفس چهارم جانم رفت .... نفس پنجم بدبخت شدیم.... انقدر غمم سنگین بود که دیگر نتوانستم تنهایی بر دوش بکشم این جانی که داشت از تن میرفت .... شریک خوشی و غمم را بیدار کردم و گفتم پاشو بریم مسجد تا گفت چی شده دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم فقط گفتم یاااا زهرااا یتیم شدیم ..... کاش آن روز میمردم جانم رفت ولی چرا برگشت نمیدانم حکمت مصلحت جان سختی آزمون الهی نمیدانم .... بلاخره دوام آوردم دلبندانم را به مادرم سپردم و خودمان را به میدان رساندیم قبل از اذان بود خداراشکر اینجا دیگر اکسیژن بود ولی جانی برای نفس کشیدن نه ..... رفته رفته سیل مردم از هر سو به سمت مرکز شهر می آمدند همه بغض بودیم آه بودیم قطره بودیم که دریا شده ایم همه گریه میکردند و بر سر خود میکوبیدند آن هم با زبان روزه ولی نمیدانم چه به روز قلبم آمده بود که حتی نتوانستم یک دل سیر اشک بریزم و بغضم را خالی کنم البته نگهش داشته ام برای فرود آمدن بر سر اسرائیل و امریکا و این یک قرار با دلم است تا انتقام خون آقا را نگرفته ایم نبارم ،ولی سخت است جان کندن میان تو که اینجایی و جانی که دیگر رفته است ..... ✍️ف_خانی دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
🔻مامان ها، خانم ها🔻 🚀 این روزها که صدای انفجار و موشک و هواپیما ها ، احتملا خودمون یا عزیزانمون رو دل نگران و بهم ریخته کرده، ذکر ((حسبنا الله و نعم الوکیل)) را تا می تونیم استفاده کنیم، هم دلهامون رو آرام می کنه و هم یک سپر معنوی بسیار قوی هست در مقابل خسارات و تجاوزات دشمن . چی از این بهتر👌 🆔 @Hamin_media | حامین مدیا دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷 https://eitaa.com/dayaran
ستاد مادران ایران
روایت زنانه‌ای از روز قدس امسال...🕊 یه نکته‌ای توی حرفاشون قابل تأمل بود: این که بچه‌ها به صورت مام
در تایید این صحبت مامان عزیز، اتفاق جالبی افتاد خونه ی ما، ما که الحمدالله خانوادگی نمی ترسیم و تهران هستیم، ولی دیشب یه هزارپای کوچولو تو خونه پیدا شد دختر وسطی کلی داد و بیداد و ترس راه انداخت به تبع اش کوچیکه که سه سالشه هم گفتم می ترسم و جیغ زد، بهشون گفتم شما که از این همه موشک و هواپیمای B2 نمی ترسید چرا این جوری می کنید؟ جوابش رو خودم می دونستم به خاطر ضعف خودم بود به خنده گفتم اگه دشمن میدونست به جای بمب، روی سر ما خانم های ایرانی سوسک میریخت، موفق تر بود و راحت تر می تونست ایران رو بگیره😅😅😅 دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
این عکس یکشنبه ۱۴٠۴/۱۲/۱٠ حوالی ساعت ۱٠ صبح میدان انقلاب در تجمع خود جوش مردم در پی شهادت حضرت آقا ثبت شده. عکسی ساده که هیچ اصول خاص و درست ترکیب بندی و.. در آن رعایت نشده. مثل تمام ۳٠٠ عکسی که قبلش گرفته بودم. بعد از فشردن شاتر با جمعیت روانه شدم و گذشتم. دیروز با خبر شدم نوزادی که در عکس هست. محمد علی کیالها به شهادت رسیده. شهیدی ۲٠ روزه که آن را کوچک ترین شهید خیابان می نامند. قبل ‌حضور مردم در خیابان متولد شد در تجمعات خیابان بزرگ شد با تیر حرمله به خیابان پرت شد این روز ها از کنار کسانی ازشان عکس می گیریم راحت نگذریم. افسوس که اگر میدانستم دارم از شهیدی عکس میگیرم. با تمام وجودم و بهترین عکسی که میتوانستم را میگرفتم. 🌟 اگر میخوای هم محله ای هات رو پیدا کنی، اسم محله و شهرت رو برای من بفرست 👇🏻 @h_sadat_hz *🇮🇷 کانال های ما :* [📌بله](ble.ir/join/ZjQwNDcwNW) | [ ایتا ](https://eitaa.com/nehzatemadari) دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
ستاد مادران ایران
این عکس یکشنبه ۱۴٠۴/۱۲/۱٠ حوالی ساعت ۱٠ صبح میدان انقلاب در تجمع خود جوش مردم در پی شهادت حضرت آقا ث
اینجا، مادر این نوزاد فقط 5 روز بود که زایمان کرده بود. روایته مادری که زایمان می کنه از گناهان پاک میشه و اگر از دنیا بره مثل شهید است. حالا اگه واقعا شهید بشی چه جایگاهی داری مادر خوش به سعادتت دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
تمام زندگیم شده، یا موشک درست کنم و جنگنده یا کاروان خودرویی با یه عالمه پرچم ایران یا بلند شعار بدیم و تو یه ذره جا پرچم بتابونیم زندگی وقتی یه پسر بچه پنج ساله داری... خدا لعنتتون کنه ترامپ و نتانیاهوی ملعون خاطرات نمکی بچه داری https://eitaa.com/joinchat/880476362Cb8b996b154 دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
از شروع جنگ تحمیلی ما خانما گل کاشتیم🌷 دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
﷽ *🎬 به خودم گفتم چرا اینقدر بخیلی، مزد مجاهدت‌هایش را گرفته است. به قول شهید آوینی، ترکش‌ها کور و کر نیستند. ✔️ سخنان حجت الاسلام سیدوحید معتمدی، در مراسم وداع با همسرش، شـــهیده زینب مقیمیان که یک‌شنبه شب در اجتماع مردم مقابل مسجد جامع اقدسیه تهران، بر اثر اصابت ترکش به فیض شـــهادت نائل شد.* . ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ دایاران | ستادمادران‌ایران 🇮🇷🧕 https://eitaa.com/dayaran
چشمم به سرعت بازشد دیدم ای وای ساعت نه ونیمه و خواب موندم باز خوب بود دختر کلاس اولی‌ام ماه رمضان دیرتر باید در مدرسه حضور داشت و خیلی دیر نشده بود سریع دخترم رو بیدار کردم و به او صبحانه دادم و رفتیم مدرسه به معلمش سپردمش اومدم برم…. یکدفعه مادر مدرسه با دستان سرد و چشمان بهت زده دستم رو گرفت و در گوشم گفت … رو بردار ببر گفتم چرا؟؟؟ !!! مونده بودم چرا!!!! هرفکری به سرم میومد جز.. گفت انگار بیت آقا رو زدن و اوضاع خوب نیست مغزم سوت کشید هیچی نمیشنیدیم هیچی نمیفهمیدم فکر دخترم نبودم که باید ببرم یا بمونه فقط فکر آقا و سلامتشون بودم (آخه هرشب دعام از خدا این بود که از عمر من و دخترم کم کن به عمر رهبرم اضافه کن) به دفتر مدرسه هم رفتم تا جویای اوضاع بشم فقط گفتن هیچی نمیدونیم و برید با تنی خالی و ذهنی خالی‌تر سوار ماشین شدم و بی رمق و بهت زده رفتم سمت خونه مادر و پدرم نشستم با بی‌حوصلگی اخبار رو چک کردم به ذهنم یک درصد هم درست بودن خبر خطور نمیکرد صدای بمب از بیرون میومد تک وتوک نمیترسیدم فقط نگران سلامت آقا بودم موندگار شدم تا افطار تا شب اون شب کذایی اخبار ضد ونقیص رو‌ رصد میکردیم اخبار خوشحالی و هلهله جبهه یزیدیان و دشمن و حال خراب ما خواب به چشم من وخواهرم نیومد هنوز چند دقیقه مانده بود به اذان صبح روز یازدهم رمضان… خرما در دستم بود تلوزیون روشن چشمم رو دوختم به دهان مجری کم وبیش میشنیدم همهمه بود در سرم مجری آرام آرام داشت میگفت سالها پای درس و منبر او و….. لحظه …. شجاعت… خاطرات.. اینها رو میگفت و من تکه تکه میشنیدم خرما از دستم افتاد میخواستم زودتر ته جمله‌اش رو بفهمم وبرسه به آخرش و اون چیزی که ته دلم داشت فریاد میزد دروغ باشه تو همون چند ثانیه خدا خدا میکردم که حدسم اشتباه باشه خدا خدا میکردم غلط فکرکنم خدا خدا میکردم همون لحظه تموم بشم خدا خدا میکردم.. هیچی نشنیدم تا گفت قائد امت شهید… دیگه هیچی نفهمیدم نمیدونستم اون حجم از فریاد را چکار کنم کجا خالی کنم عاشورایی شد خونه پدر بر سر زنان مادر مویه کنان و در حال کوبیدن بر بدن خود من بین زمین و آسمان خواهر گریه کنان میخواست من ومادر رو کنترل کنه اما قدرت غم ما خیلی زیاد بود و زورش به این قدرت نمیرسید دخترم بیدارشد او عاشق رهبر بود تا فیلم و عکسی از آقا نشون میداد خبردار می‌ایستاد و سلام میداد بهشون بدون اینکه یادش داده باشم این معرفت خودش بود این قرار نانوشته خودش با آقا بود هاج وواج مارو نگاه میکرد یادم نیست چطور گذشت و فهمید خبر را حالا باید گریه‌های بی امان و بر سر و بدن زدن‌های دختر شش ساله‌ام را کنترل میکردیم میگفت مامان من همین دیروز نامه نوشتم برای رهبر که دیدمشون بهشون بدم حالا بااین نامه چکار کنم؟ مامان من میخواستم ببینمشون مامان مامان مامان هم میشنیدم و هم نمیشنیدم هزار فکر توی سرم آمد آخه این غم رو چطور تحمل کنم؟! تا به حال غم از دست دادن عزیزی اینقدر مرا نیازرده بود فقط میدانستم حس یتیمی دارم حس بی پناه شدن حس گم شدن در بازار شلوغ بی سر وته حس نیستی حس تموم شدن همه دنیام من تا آخر عمرم رو با شما دیده بودم آقاجان من بارها دادن پرچم انقلاب از دست شما به امام زمانم رو در ذهنم متصور شده بودم من حتی دیدار با شما رو آرزوی برآورده شده میدیدم یکباره همه دنیای شیرینم که با شما داشتم تلخ شد حالا باید چه میکردیم؟! من زندگی بدون شما رو بلد نبودم و نیستم هر بار که یکی از عزیزان ایرانمون رو ازمون گرفتن دلم به شما گرم بود سردار رفت گفتم آقا هست شهید رئیسی رفت گفتم آقا هست سید حسن نصرالله رفت گفتم آقا هست شهدا و سراداران جنگ دوازده روزه رفتن گفتم آقا هست بعداز جنگ تا چشممون به تشریف فرمایی شما توی مجلس روضه ارباب افتاد نفس عمیق کشیدیم و گفتیم هزاربار خداروشکر آقا هست حالا که شما رفتید پشتمون به کی گرم باشه و بگیم آقا… و این درد رو هم تسکین بده؟؟؟ من را به این همه سخت جانی گمان نبود میدانم میدانم به خدا که میدانم خدا و امام زمان و اهل بیت هستن اما من یکی را میخواستم که همون‌موقع بیاد و‌ برایمان مثل همیشه‌تان حرف دلگرم کننده بزنه هروقت یاد رفتنتون میفتم این شعر ناخوادآگاه میاد تو ذهنم و با خودم زمزمه میکنم: «دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد دلم زیر و رو شد دلم زیر و رو شد چشم حرامی با حرم روبه رو شد حرم روبه رو شد حرم روبه رو شد بیا برگرد خیمه ای کس و کارم مرا تنها نگذار ای علمدارم..» امسال چه زود دهم محرم رسید امام شهید با همسر و فرزند و نوه چقدر شبیه جدتان شدید آقای من چقدر شهادت برازنده‌تان هست سرو خوش قامت من هروقت هرجا میدیدمتان میگفتم کجای دنیا رهبر به این قشنگی و کاملی داره ماشاالله چقدر آیة‌الکرسی میخوندم برای حفظتون چقدر پزتون رو به همه میدادم ای رهبر همه چی تموم من برای بودن و داشتنتون ۸۶ سال که هیچ ۸۶۰ سال هم کم بود آقاجانم خیلی حرف‌ها شنیدیم و