وداع خاموش
دختربچهی هفت ساله زیرضربهی زندگی خم شد و یک جا نشست و زار زار گریه کرد. دلش برای کودکی اش تنگ شده
وای قلمت و متنت زیادی قشنگ بود ؟؟؟ و این وضعیت خودم و همسن و سالهامه ،، گاهی وقت ها به کوچک تر از خودم حسودیم میشه اون ها هنوز زندگی رو درک نکردن هنوز غم و درد از دست دادن اطرافیانشون رو احساس نکردن هنوز شکست نخوردن که حس و حال متن رو درک کنن
وای دختر موضوع رو خیلی قشنگ نشون دادی دوستشدارم فک کنم قراره بار ها و بار ها بخونمش به طرز عجیبی با قسمت ″دخترک مدت زیادی را آرزو کرد که وقتی بیدار میشود بچه شده باشد″ احساس دژاوو کردم و قسمت مورد علاقهمه خزعبلات چیه آخه شاهکاره ))))
هدایت شده از پشت قفسه های کتاب
صدای چکاچک شمشیر هایی که زیر الوار های صبح نوید جنگ میدادند ترس بر دل همه انداخته بود.
جنگ..
جنگ اسم زیبایی برای حماقت بود مگر نه؟
جنگ... تنها خواسته های حریصانه آدم هاییست که قدرت به راه انداختن جدال انسان ها را دارند.
جنگ تنها حماقت است. حماقت کسانی که به ناحق به قدرت رسیده اند.
جنگ تنها بدبختیست.
جنگ را برعکس کنیم به گنج میرسیم، شاید برای همین هم است که حماقت چشم قدرت داران را کور کرده. شاید آنان هم به دنبال گنج میگردند.
ولی... گنجی که به قیمت خون آدم ها باشد چه فایده ای دارد؟
گنجی که خون هزاران انسان را بر رویش دارد میخواهید چه کار؟
میتوانید تحمل کنید؟ سنگینی خون هایی که بر رویش است؟
شاید میتوانید... شاید واقعا میتوانید که اینگونه جنگ راه میندازید و نسل بشر را به تباهی میکشید..
شاید میتوانید...
وداع خاموش
صدای چکاچک شمشیر هایی که زیر الوار های صبح نوید جنگ میدادند ترس بر دل همه انداخته بود. جنگ.. جنگ ا
بزارید الان این شاهگار هم تحلیل مبکنم
وداع خاموش
چیزی نیس فقط ورژن پر حرفم فعال شذه-
خب پس سعی کو ورژن پر حرفت بیشتر فعال بشه
وداع خاموش
صدای چکاچک شمشیر هایی که زیر الوار های صبح نوید جنگ میدادند ترس بر دل همه انداخته بود. جنگ.. جنگ ا
وای قلمت واقعا واقعا واقعا واقعا شاهکاره چیزی که بیشتر از همه توجهم رو گرفت اینه که تو جنگ رو فقط به عنوان نبرد توضیح ندادی احساس میکنم داری از خود مفهوم جنگ سوال میپرسی البته این نظر منه ،، قسمت جنگ و گنج به دلم نشست وای خیلی خلاقانه بود و اون قسمت «جنگ تنها بدبختیست» چجوری بگم خیلی خشک و بی آرایشه و اتفاقا همین باعث میشه اثرش بیشتر بشه
و باز میگم که خیلی دوستداشتم که جنگ رو فقط یه نبرد نشون ندادی پشتش حرص قدرت و حماقت آدم هایی رو نشون دادی که خودشون وسط جنگ نیستن ولی زندگی بقیه رو به آتیش میکشن و اون تکرار شاید میتوانید آخر متن ؟؟؟ وای خیلی خوبه اینجا انتهای متن باز میمونه و ذهن کسی که متن رو میخونه وادار میکنه خودش پایان رو پیدا کنه
«گنجی که خون هزاران انسان را بر رویش دارد میخواهید چه کار؟» قسمت مورد علاقمه ))
خلاصه دوستشداشتم