هدایت شده از Viyaily🧚🏻♀️
صدایی آشنا از هپروت افکارم بیرونم کشید؛
و برای اولین بار، بعد از مدتها، توانستم نفس بکشم.
مثل کسی که ساعتها زیر آب مانده باشد و درست لحظهای که نجاتش میدهند، حریصانه تمام هوای اطرافش را ببلعد.فکر کردن...همیشه همین بود.اول آرام میآمد؛بعد ریشه میدواند، همهچیز را میبلعید و مرا جایی میان واقعیت و توهم جا میگذاشت.من اما همیشه دنبال راه فرار بودم.از خودم، از افکارم، از آن اقیانوسی که هر بار چیزی در زندگیام تغییر میکرد، دوباره مرا به اعماقش میکشید.ناجیای وجود نداشت.
هیچ دستی از میان آن همه تاریکی به سمتم دراز نمیشد.
و بدتر از همه این بود که گاهی دیگر نمیدانستم چیزی که میبینم، واقعیت است...یا تنها ساختهی ذهنیست که مدتها بود علیه خودم میجنگید.این یک نفرین بود؟آری...
نفرینی عذابآور؛چیزی که نه میشد از آن گریخت،نه میشد فهمید از کجا آغاز شده است.
𝖺𝗇ı𝗅ı𝖺
صدایی آشنا از هپروت افکارم بیرونم کشید؛ و برای اولین بار، بعد از مدتها، توانستم نفس بکشم. مثل کسی ک
داشتم دیلی ویا رو چک میکردم و با این شاهکار مواجه شدم ؟ وای قلمت و متنت زیادی خوبه ؟؟؟) خیلی تصویر قشنگی خلق کردی و به نظرم قشنگ ترین خلاقانه ترین این بود که همه چیز رو با تصویر نشون میدی: آب ، غرق شدن ، تاریکی ، دست نجاتدهنده ، نفرین ، واقعیت و توهم ینی خواننده خودش درد رو از بین جمله ها حس میکنه و به نظر من متنت بیشتر حس غرق شدن توی افکار ، تنهایی و گم کردن مرز بین واقعیت و توهم رو منتقل میکنه و از اینجور متن ها که تضاد استفاده میکنن دوستدارم:) بازم میگم تصویر سازیت عالیه و احساساتی که داخل متن آوردی ؟؟؟ زیادی شاهکار بود انگار شخصیت میخواد از ذهن خودش فرار میکنه ، ولی هیچ ناجی ای هم وجود نداره خلاصه دوستشداشتم بیشتر بنویس هورا ؛)