شاعرِ آیینهها
- شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
این یکی از اون شعرهایی هست که ارادت خاصی بهش دارم.
همهی شعرهایی که برای مشاعره حفظ کرده بودم، برام خیلی ارزشمندن.
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را،
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را؛
|فروغ فرخزاد
این حسی که دوست داری یه جا باشی و همزمان از اونجا بودن در عذابی، چه کوفتیه؟
شاعرِ آیینهها
از تراکم به انفجار از درد به انهدام
از انکار به اقرار
از ازدحام به انزوا
شاعرِ آیینهها
از انکار به اقرار از ازدحام به انزوا
از تناسب به تناقض
از ابتکار به اختراع