eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻 /۱۰۰ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ عبدالمحمد با دست اشاره به اسیر عراقی کرد سریع بیا نترس. سرباز عراقی با عجله به سمت بچه‌ها دوید و لحظاتی بعد نفس زنان در کنار پای عبدالمحمد ولو شد. عبدالمحمد او را بلند کرد و صورتش را بوسید و گفت: خوش آمدی. اصلاً نترس. تو در امان هستی. سرباز پشت سر هم با ترس و لرز می‌گفت: دخیلک یا خمینی دخیلک یا خمینی. او از یکی بچه‌ها خواست از قمقه اش به او قدری آب بدهد. سرباز که قمقمه را یک نفس سر کشید، نگاهی به عبدالمحمد کرد که روبه رویش ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. - می دانی چه مقدار از شما کشته شده اند؟ - خیلی زیاد. - فرماندهان شما کجا هستند؟ - به عقب فرار کردند. چند لحظه بعد تعدادی از سربازان عراقی به سمت نیروهای پیش تاز آمدند و خودشان را تسلیم کردند. عبدالمحمد از هر کدام آنها سوالی می‌کرد تا دروغ نگویند. یکی از آنها گفت: بعد از هجوم سنگین شما فرمانده ما فرار را برقرار ترجیح داد. - نباید خیلی دور شده باشند. او یکی از بچه‌ها را صدا زد و گفت: باید دنبال آنها برویم. عده‌ای پشت سر او راه افتادند ولی هنوز ۳۰۰ متری دور نشده بودند که باز درگیری شروع شد. عده‌ای از عراقی‌ها با دیدن آنها شروع به تیراندازی کردند عبدالمحمد به نیروهایش گفت پناه بگیرید. او در حالی که پشت عارضه طبیعی دراز کشیده بود با صدای بلند فریاد زد: ایها الاخوان لا تخافوا تعالو او این جمله را چند بار تکرار کرد و از جایش بلند شد و به سمت آنها آرام آرام حرکت کرد. هنوز ده قدمی جلو نرفته بود که صدای رگباری او را زمین گیر کرد. او می‌دانست این‌ها باقیمانده‌ی همان فرماندهی دشمن هستند. جای بحث و گفت و شنود نبود عبدالمحمد فریاد زد این‌ها اهل تسلیم شدن نیستند. آر پی جی زن، موشک بزنید. به اینها رحم نکنید. با این فرمان چند موشک آر پی جی به سمت آنها شلیک شد و صدای مهیب آن عده‌ی زیادی از آنها را راهی جهنم کرد. درگیری سختی راه افتاده بود. حمید با عجله از عبدالمحمد سوال می‌کرد: چه کردی؟ - هیچی وضع خیلی خوب است. - عراقی ها؟ - خیلی از آنها راهی جهنم شدند. - اوضاع نیروها چطور است؟ - خیلی کم شهید دادیم. حمید بلافاصله گزارش را به مهدی فرماندهی لشکر داد و او هم به محسن رضایی. عملیات طبق برنامه داشت پیش می‌رفت. هنوز عراقی‌ها خودشان را پیدا نکرده بودند. سید محمد حسینی که می‌دانست عبدالمحمد هور را مثل کف دستش می‌شناسد کنار او آمد و گفت: این‌ها که فرار کردند کجا می‌روند؟ هیچ جا مقابل آنها آب است یا خودکشی می‌کنند یا برمی گردند و تسلیم می‌شوند. ده دقیقه بعد حرف عبدالمحمد عملی شد و تعداد زیادی از عراقی‌ها در حالی که دست هایشان را روی سرشان گذاشته بودند به سمت بچه‌ها آمدند. صدای دخیل دخیل آنها بلند بود. عبدالمحمد گفت آنها را در گوشه‌ای جمع کنید تا در دست و پایمان نباشند. او بلافاصله گزارش اسارت عراقی‌ها را با بیسیم به حمید داد. دو سه ساعتی این وضعیت ادامه داشت و عبدالمحمد کوتاه نمی‌آمد. او به بچه‌ها گفت فقط مقاومت کنید اینها هیچ قدرتی ندارند. تمام منطقه بوی باروت گرفته بود. در میان گزارش دهی عبدالمحمد به حمید کسی صدا زد این‌ها را نگاه کنید؟ عبدالمحمد سر برگرداند دید تعداد دیگری از عراقی‌ها تسلیم شده‌اند و دارند به سمت بچه‌ها می‌آیند. یکی از سربازان با اشاره به یکی از نیروها که درجه هایش را کنده بود گفت این فرمانده ماست. این فرمانده ماست. او هم می‌دانست آخر خط است و لذا بلافاصله او را لو داد. عبدالمحمد او را از باقی جدا کرد ولی او فریاد می‌زد من فرمانده نیستم. دروغ می‌گوید خودش فرمانده است. پس چرا درجه هایت را کندی؟ او هیچ جوابی برای عبدالمحمد نداشت. عبدالمحمد همان جا به زبان عربی او را بازجویی کرد. سعی می‌کرد اطلاعات غلط بدهد که عبدالمحمد گفت من هور را بهتر از تو می‌شناسم. دروغ نگو. فرمانده که متوجه شد با چه کسی روبرو شده تغییر مسیر داد و تمام سوالات عبدالمحمد را به صورت صحیح واقعی جواب داد. عبدالمحمد دستور انتقال او را به صورت ویژه به عقب داد و سفارش کرد هیچ سربازی همراه او نفرستید. او را مستقیم به قرارگاه نصرت ببرید و تحویل علی هاشمی بدهید. نیم ساعت بعد دیگر هیچ خبری از عراقی‌ها و صدای گلوله نبود. سکوت اطراف پل شحیطاط خیمه زده بود. عبدالمحمد بلند صدا زد بچه‌ها خسته نباشید. پل شحیطاط آزاد شد. بچه‌های رزمنده‌ی آذربایجانی با شنیدن این حرف، شروع به گفتن تکبیر کردند. عاقبت پل شحیطاط توسط نیروهای پیشتاز لشکر حمید باکری به تصرف درآمد و ماموریت بزرگ آنها تمام شد. حالا نوبت یگان ها بود.. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇 http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 معرفی یادمان‌های " فتح المبین " ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ 🔅یادمان شهدای فتح‌المبین در هشت کیلومتری شمال‌غربی شهرستان شوش قرار دارد، در این منطقه تعدادی از رزمندگان قرارگاه فجر به فرماندهی شهید «مجید‌ بقایی» در ۹ شیار با سنگرهای کمین دشمن درگیر شده و تعداد زیادی به شهادت رسیدند. 🔅 هر ساله و بخصوص در روزهای پایانی سال خیل عظیم شیفتگان و دلدادگان شهادت و ایثار، کوله‌پشتی عاشقی را کول می‌کنند و دل به خاکریزهایی می‌سپارند که پر است از یاد یارانی که جان دادند تا خاک ندهند. 🔅 یادمان فتح المبین در شهر باستانی شوش دانیال در فهرست میراث دفاع مقدس نیز ثبت شده است. 🔅 عملیات فتح المبین در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد روز دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۶۱ با رمز «یا زهرا» در جبهه جنوبی در منطقه غرب شوش و دزفول با وسعت حدود ۲۵۰۰ کیلومتر مربع انجام شد. 🔅 طرح‌ریزی عملیات فتح المبین از اواسط آبان ۱۳۶۰ آغاز شده بود و بسیاری بر این باورند که این عملیات نقطه عطف جنگ ایران و عراق است که در نهایت منجر به بیرون راندن نیروهای عراقی از بخش بزرگی از خاک خوزستان شد. استان خوزستان به واسطه اینکه در دوران دفاع مقدس، پایتخت و جغرافیای فرماندهی در جنگ بوده و بسیاری از شهرهای آن به اشغال رژیم بعث درآمده و تا درصد زیادی نیز تخریب شده بودند، دارای یادمان‌ها، مناطق عملیاتی و موزه‌هایی است که هر ساله میزبان کاروان‌های راهیان نور دانشجویی، دانش آموزی و مردمی است. 🔅 مشخصات عملیات فتح المبین مدت اجرا : ۱۰ روز تلفات دشمن ( کشته ،زخمی و اسیر ) : چهل هزار تن رمز عملیات : یا زهرا مکان اجرا : محور شوش ؛ غرب رودخانه کرخه ارگان های عمل کننده : نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، ارتش جمهوری اسلامی و جهاد سازندگی اهداف عملیات : آزاد سازی بخش وسیعی از خاک ایران و خارج ساختن شهرهای دزفول ، اندیمشک ؛ شوش و جاده اندیمشک اهواز از برد توپانه و سایت موشکی دشمن بوده و این عملیات طی چهار مرحله انجام گرفت . ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۱۰۱ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ نوبت به ورود سایر یگان‌ها رسیده بود که کارشان را شروع کنند. این جا نقطه مرکزی قدرت عراق بود. همه چیز برای ورود لشکر‌های سپاه جهت ادامه عملیات در عمق آماده بود. عبدالمحمد با خوشحالی گفت به مهدی بگو سریع یگان‌های دیگر بیایند. اینجا همه چیز مهیاست معطل نکنند. اینجا با آمدن یگان ها، در حقیقت پا نهادن روی گلوی صدام بود. هیچکس فکر نمی‌کرد کار به این خوبی در بیاید. محسن رضایی فرمان حرکت یگان‌ها را صادر کرد. تمام امید عبدالمحمد این بود که یگان‌ها از این فرصت بهترین استفاده را ببرند و کار عراق را تمام کنند. ساعاتی بعد، که از شروع عملیات گذشت عراقی‌ها خودشان را پیدا کردند و شروع به ریختن آتش روی سر رزمندگان نمودند. آن قدر آتش سنگینی روی هور و جزایر فرود آمد که رشید یکی از فرماندهان قرارگاه خاتم به آقا محسن گزارش داد انگار در جزیره دشمن دارد طبل می‌کوبد. عبدالمحمد برای تهیه گزارش از وضعیت دشمن همراه نیروهایش به جلو رفت و پس از مدتی به عقب آمد و گزارش کامل را با بیسیم به حمید می‌داد. آتش دشمن نفس گیر شده بود. لحظه‌ای صدای غرش توپخانه دشمن آرام نمی‌شد. بلکه بر شدت آنها افزوده می‌شد. یک مرتبه گویی ورق برگشت و تمام آمال و آرزوهای عبدالمحمد داشت از بین می‌رفت. با عجله به حمید گفت پس حرکت این یگان‌ها چه شد؟ چرا خبری نشده است؟ - عجله نکن آقا محسن حواس اش است. آنها می‌آیند. آرام باش. - اگر دیر برسند کار خراب می‌شود. بگو عجله کنند. - نگران نباش. حالا چقدر شهید دادید؟ - هیچ چیز معلوم نیست. - اسرای عراقی چه طور؟ - برخی را بازجویی کردم و به عقب فرستادم. اطلاعات خوبی دارند. - نظر خودت چیست؟ - عراق هار شده است فکری کنید. او سراسیمه آتش می‌ریزد. فکری کنید. وضع خراب است. قبل از عملیات عباس هواشمی جانشین قرارگاه نصرت در آخرین جلسه تمام نیروهای شناسایی اش گفت: بعد از این که یگان‌ها را به نقطه مورد نظر رساندید سریع خودتان به قرارگاه برگردید کسی نماند. عده زیادی از بچه‌ها علاوه بر این که راه را نشان یگان‌های عملیاتی دادند ماندند و با عراقی‌ها جنگیدند و عاقبت شهید شدند. کسی دل و دماغ عقب آمدن را نداشت. نمی‌شد تا دل دشمن بروی و درگیر نشوی. عبدالمحمد نسبت به سایر یگان‌ها در وضعیت ویژه‌ای قرار داشت. به همراه حمید و سایر نیروهای پیش تاز در ۴۰ کیلومتری روی آب مشغول درگیری بودند. آنها از ۶ کیلومتر مانده به پل شحیطاط که روی کانال سوئیب نصب شده بود و خشکی را به جزایر وصل میکرد وارد درگیری تمام قد با عراقی‌ها شده بودند. آن قدر قوی و سریع عمل می‌کردند که مهدی باکری تصور نمی‌کرد آنها براحتی بتوانند پل مهم شحیطاط را از چنگ عراقی‌ها بیرون بیاورند. علی هاشمی وقتی صدای حمید باکری را شنید که می‌گفت پل شحیطاط آزاد شد، صدای تکبیرش به آسمان رفت. محسن رضایی با خوشحالی گفت: هیچ کس معطل نکند پل آزاد شده و منتظر شما هستند. با شروع عملیات علی هاشمی دیگر قدرت ماندن در سنگر فرماندهی را نداشت و دنبال بهانه‌ای بود که به جزیره برود. او با اولین هلی کوپتری که سرهنگ جلالی فرمانده وقت هوانیرو آن را هدایت می‌کرد همراه عده‌ای دیگر از فرماندهان راهی هور شد. او دوست داشت شخصاً کار بزرگ نیروهایش را ببیند. با حمله سیل آسای رزمندگان از شنود بیسیم‌های فرماندهی عراقی بخوبی فهمیده می‌شد که آنها خودشان را جمع و جور کرده‌اند. فرمانده سپاه چهارم بخوبی فهمیده بود که ایرانی‌ها بدنبال قطع جاده مهم بصره ـ العماره(میسان) هستند و تلاش می‌کنند تا بین سپاه‌های چهارم و پنجم عراق فاصله بیندازند. آنها وقتی عمق اهداف ایرانی‌ها را فهمیدند به تمام یگان هایشان دستور دادند با تمام قوا و آتش توپخانه سد راه ایرانی شوند. ساعاتی بعد سر و کله‌ی هواپیماهای عراقی در آسمان هور پیدا شد. آنها با تمام قدرت بمب هایشان را روی سر بچه‌ها خالی می‌کردند. برای مقابله با آنها خبری از پدافند هوایی نبود. آنها راحت می‌آمدند و آرام بمب هایشان را خالی می‌کردند و می‌رفتند. فاز دوم آنها حملات شیمیایی بود. صدای عبدالمحمد می‌آمد که می‌گفت: آقا دارند شیمیایی می‌زنند بچه‌ها دارند از دست می‌روند. کاری نمی‌شد کرد تنها راه مقاومت بود. صدام به تمام ارتش عراق دستور مقاومت داده بود. او بلافاصله عده‌ای از افسران و فرماندهان عراقی را در هور اعدام کرد تا زهر چشمی از باقی فرماندهان گرفته باشد. تمام تلاش عراق این بود که پل را از دست بچه‌ها بیرون بیاورند. حمید در بیسیم به مهدی فریاد می‌زد: کاری کنید عراق دارد پل را می‌گیرد چه کنیم؟ - برادر من! فقط مقاومت کنید. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇 http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
ببخشید دیگه امشب فرصت آماده کردن نبود. 🙈