eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 همخوانی سرود همسفران 🔻توسط رزمندگان اسلام در دوران دفاع مقدس http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 معرفی یادمان‌های "پایگاه منتظران شهادت" ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ 🔅  منتظران‌شهادت(گلف) ستاد عملیات‌جنوب سپاه پاسداران یا پایگاه منتظران‌شهادت(گلف) در بلوارشهید مدرس اهواز و در مسیر جاده رامهرمز در بخش غربی شهر قرار دارد. این پایگاه که دارای ساختمان‌های متعدد و محکمی است در قبل از انقلاب تحت عنوان باشگاه‌گلف، عمدتاً مورد استفاده ورزشی اتباع آمریکایی قرار می‌گرفت. بعد از انقلاب کارمندان شرکت‌نفت برای حفاظت از لوله‌ها و تأسیسات نفتی جنوب در برابر خرابکاری‌های ضدانقلاب برای مدتی در این باشگاه مستقر شدند. پس از مدتی حفاظت از تأسیسات به سپاه پاسداران واگذار شد و باشگاه محل استقرار آن‌ها شد. با شروع جنگ این مکان به دلیل ناشناخته بودن و نزدیکی به فرودگاه اهواز و قرارداشتن در پناه کوه و موقعیت جغرافیایی مناسب به عنوان قرارگاه مرکزی کربلا به مرکز فرماندهی و هدايت جنگ سپاه پاسداران در جنوب(از دهلران تا رأس‌البیشه) تبدیل شد و به نام پایگاه منتظران‌شهادت نامگذاری شد. تشكيل اتاق جنگ و فعال شدن اطلاعات و عمليات، اعزام نيرو و تشكيل واحدهای جنگ و حضور مسئولين نظام از مشخصات اصلی پایگاه منتظران‌شهادت بود. فرماندهی این قرارگاه در شش ماه اول جنگ برعهده شهید داوود کریمی و شهید حسن‌ باقری و در شش ماه دوم برعهده برادر رحیم صفوی و از سال دوم بر عهده برادر غلامعلی رشید و به جانشینی شهید حسن باقری بود. فرماندهان محورهای عملیاتی سپاه روزهای چهارشنبه به این پایگاه می‌آمدند و در جریان آخرین اطلاعات قرار گرفته و در خصوص هدایت جنگ در جنوب به تبادل‌نظر می‌پرداختند. اولین گزارش‌های اطلاعات و عملیات جنگ توسط شهید حسن باقری که مسئول اطلاعات و عملیات جنوب بود، در این پایگاه منتشر شد که در تغییر استراتژی و تحول جنگ تأثیر به‌سزایی داشت. درپي شهادت حجت‌الاسلام فضل‌الله محلاتی نماينده حضرت امام(ره) در سپاه پاسداران در سال ۱۳۶۵، اين پایگاه به نام اين شهيد نامگذاری شد. این مکان اکنون در رديف آثار ملی دفاع‌مقدس قرار دارد. در حال حاضر، اتاق فرماندهی جنگ با همان شرایط، در معرض دید مراجعه کنندگان قرار گرفته است. ━•··‏​‏​​‏•✦❁❁✦•‏​‏··•​​‏━ http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 /۱۰۸ ماموریتی برون مرزی نوشته: ابوحسین ┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄ هلی کوپتر‌های عراقی داشتند از سمت جاده‌ی نشوه می‌آمدند. حالا عراقی‌ها در دشت پخش شده بودند تا در پناه هلی کوپتر‌ها پیش روی کنند. موشک ۵ هلی کوپتر که به سیل بند اصابت کرد، زمین و زمان را به هم زد. حمید پشت چند گونی خاک پناه گرفته بود و منتظر فرصت، به یکباره از جا کنده شد و سراغ سالمی رفت. بزن، بزن سالمی، نگذار نزدیک بشوند. اگر بیایند کارمان زار زار است. سالمی تیربارش را به کار انداخت و بی باکانه شلیک می‌کرد. هلی کوپتر‌ها که رفتند، شلیک تانک‌ها باریدن گرفت. یک مرتبه سیدطالب به زمین افتاد. سالمی و حمید دویدند به طرفش. چه راحت بود. ترکش شکمش را دریده بود و بخشی از روده اش بیرون زده بود. عبدالمحمد چفیه اش را دور شکمش بست و خندید وگفت: این روده که ته ندارد. و بعد کمک اش کرد که روده را سر جای خودش بگذارد. باز هم به خنده گفت: درمان بماند برای بعد. تو فقط پشت تیربار بشین و شلیک کن. حمید باز هم سیدطالب را پشت تیربار نشاند. حس می‌کرد توانش کم شده است. حتی قدرت ایستادن روی پای خودش را هم نداشت. سید طالب شکمش را به گونی چسباند و بعد اشاره کرد که یک گونی خاک بگذارد پشتش که به زمین نیفتد. سید طالب عراقی‌ها را چپ و راست می‌دید. گاه تار می‌شدند. بالا و پایین می‌دید تانک‌ها را. صدای بال بال هلی کوپتر‌ها می‌آمد. داشتند می‌آمدند سراغ حمید که هنوز سر سخت مقاومت می‌کرد. سید طالب را به حال خود رها کرد و رفت سراغ سنگر تک لول. بهشان مهلت نده. وقتی نزدیک شدند شلیک کن. جوانی که پشت تک لول نشسته بود، مثل شکارچی‌ها منتظر ماند. ۵ هلی کوپتر نزدیکتر شدند. اولین موشک که شلیک شد، جوان شروع کرد. دود سیل بند در میان گرد و غبار و دود از یک هلی کوپتر بلند شد و بعد در هوا منفجر شد. ۴ هلیکوپتر بعدی هر چه موشک داشتند، شلیک کردند. آتش گم شد. حالا دیگر هیچ جنبنده‌ای نبود که توجه حمید را جلب کند. رفت سراغ سید طالب. داشت خودش را عقب می‌کشید که از معرکه خارج شود. به روحانی امدادگر که رسید، کنارش نشست. آخرین تکه‌ی عمامه در دستش بود. آن را به سرش بست. دراز کش شد. سالمی هنوز با رجزخوانی خودش را سرپا نگه داشته بود و داشت می‌جنگید. عراقی‌ها انگار زمین گیر شده بودند. چه قتلگاهی به راه افتاده بود دردو طرف پل شحیطاط. این طرف خودی‌ها و آن طرف عراقی ها. اجساد عراقی‌ها بی شمار بود. حمید دنبال راهی بود که باز هم ورود عراقی‌ها را به تاخیر بیندازد. حالا دیگر جز سالمی و دو سه نفر دیگر، کسی پشت سیل بند نبود. حمید بی وقفه رگبار را به طرف عراقی‌ها گرفته بود و مدام جایش را عوض می‌کرد. به صدای بلدوزرها که در ۲۰۰ متری داشتند خاکریز می‌زدند، دل خوش شد. اگر خاکریز شکل می‌گرفت و بچه‌ها مستقر می‌شدند، دیگر نگران سقوط پل شحیطاط نبود. انگار خسته به نظر می‌رسید. پایش شل شد و ولو شد. چشم چرخاند تو چهره بسیجی‌هایی که پشت سیل بند افتاده بودند. کسی نبود جنازه هایشان را ببرد. نبرد پل شحیطاط داشت به آخر خط می‌رسید. چشم می‌انداخت طرف خاکریز بلکه مهدی از راه برسد که نرسیده بود. تانک‌های عراقی رسیده بودند به سیل بند و فرمانده مسلط به جزیره شلیک می‌کردند. ┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄ همراه باشید انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂