🍂
🔻 #تاریخ_شفاهی
🔅 علل پیروزی ایران در عملیاتهای
ثامن الائمه، طریق القدس،
فتح المبین و بیت المقدس 1⃣
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
چهار عملیات بزرگ ثامن الائمه، طريق القدس، فتح المبين و بیت المقدس از مقاطع حساس و عملیات های اصلی دوره سرنوشت ساز جنگ هستند. برکناری ابوالحسن بنی صدر از فرماندهی کل قوا، موجب تحول در جنگ شد، یعنی نگرش به جنگ، استراتژی نظامی، فرماندهی میدان نبرد، سازمان عمل کننده، طرح ریزی و تاکتیک های به کار گرفته شده تغییر کرد و اندیشه جنگ سنتی با آموزه جنگ انقلابی در هم آمیخت. هم چنین در یک سال نخست جنگ، تداوم عملیات، به دست آوردن تجربیات، افزایش کارآیی کادرها و دست اندکاران عملیات ها، توانایی جذب هر چه بیشتر نیروهای داوطلب و به کارگیری مناسب تر آنان، به تدریج زمینه های لازم را برای بهبود اوضاع جنگ و ایجاد وضعیت جدید فراهم کرد.
در آن وضعیت نوین، سپاه که طی یک سال نخست جنگ بیشترین توان خود را به مسائل فرهنگی و امنیتی معطوف کرده بود، به سمت نظامیگری گرایش یافت و ضمن گسترش سازمان رزم خود، استعداد گردان های مستقل را تا سطح تيپ افزایش داد و امکان جذب انبوه نیروهای مردمی را فراهم آورد، به گونه ای که توانست در چهار عملیات مزبور، نیروی کادر و بسیجی خود را از ۲۵۰۰ تن در عملیات ثامن الائمه به شصت هزار تن در عملیات بیت المقدس افزایش دهد.
با برکناری بنی صدر در سال ۱۳۶۰ تحول در مدیریت و فرماندهی ارتش به یک ضرورت تبدیل شد و انتخاب سرهنگ علی صیاد شیرازی به سمت فرماندهی نیروی زمینی ارتش تأثیر به سزایی در روند جنگ و همکاری سازنده ارتش و سپاه بر جای گذاشت.
ارتش عراق به همان نسبت که در مناطق وسیعی زمین گیر شده بود، نیروهای ایران را نیز درگیر پدافند کرده بود؛ بنابر این، در انتخاب منطقه عملیاتی، اهدافی تعیین می شد که افزون بر آزادی زمین، بتواند نیرو را نیز از خطوط پدافندی آزاد کند. در عمل، با استفاده از یگان های آزاد شده ارتش از خطوط پدافندی و نیز با استفاده از سازمان رو به گسترش سپاه پاسداران، نیروهای مسلح ایران برای اجرای عملیات بر قدرتشان افزودند. به این ترتیب، متناسب با رشد توان نیروی خودی، وسعت مناطق عملیاتی انتخاب شده نیز افزایش یافت آن چنان که در چهار عملیات بزرگ، استعداد به کار گرفته شده افزایش چشمگیری داشت، یعنی از ۲۵ گردان در عملیات ثامن الائمه به ۳۲ گردان در عملیات طریق القدس، ۱۳۵ گردان در فتح المبين و ۱۴۴ گردان در عملیات بیت المقدس رسید و متناسب با آن وسعت مناطق عملیاتی نیز به ترتیب از ۱۵۰ کیلومتر مربع به ۶۵۰، ۲۵۰۰ و ۵۴۰۰ کیلومتر مربع گسترش یافت.
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
همراه باشید
#تاریخ_شفاهی
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۱۱۰
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
چند لحظه بعد هلی کوپترها این بار نوبت تانکهای عراقی بود که در نزدیکی پل داشتند آمادهی شلیک میشدند.
خوشحالی آنها کمی بیشتر طول نکشید که صدای مهیب شلیک تانکها بلند شد. زمین و زمان را تکان میداد.
عبدالمحمد کوتاه نمیآمد و همچنان رجز میخواند و میگفت: حمید نباید هیچ تانکی وارد جزیره شود.
حمید از این همه دلاوری و قوت قلب، انگشت به دهان مانده بود. او عبدالمحمد را نمیشناخت ولی در این یک روز انگار عمری با او زندگی کرده است. آن قدر از بودن عبدالمحمد قوت میگرفت که دیگر هرگز به مهدی بیسیم نزد.
لحظات داشت به کندی سپری میشدند. صدای بیسیم بگوش نمیرسید. حالا دیگر تنها حمید و عبدالمحمد و چند نفر دیگر مانده بودند. هر لحظه حلقهی محاصرهی عراقیها تنگ تر میشد ولی عبدالمحمد عین خیالش نبود.
صدای نحس عراقیها دیگر به راحتی بگوش بچهها میرسید. هیچ کس فکر نمیکرد کار به این جا کشیده شود.
عبدالمحمد هر لحظه یک گوشهی سیل بند میایستاد و شروع به شلیک کردن میکرد وسپس جایش را عوض میکرد. خستگی در او اصلاً راه نداشت. گوشش بدهکار صدای همهمهی عراقیها نبود. او داشت کار خودش را میکرد و حمید هم دست کمی از او نداشت.
عبدالمحمد در حالی که در گوشه سیل بند داشت استراحت میکرد متوجه شد یکی از بچهها پشت فرمان بلدورز غنیمتی رفته و میخواهد خاکریزی را بزند. تعجب کنان فریاد ماشاالله میتوانی بزن بزن. را سر داد و او را تشویق میکرد.
او میدانست اگر خاکریز زده شود دیگر پل شحیطاط حفظ خواهد شد و عراقیها جلوتر نمیآیند. با تمام وجودش دعا میکرد که راننده زخمی یا شهید نشود. باران گلوله بود که در کنار بلدوزر روی زمین مینشست.
حمید هم به زبان آذری فریاد زد: برادر عجله کن کوتاه نیا.
زمان بدجور بر علیه آنها رقم میخورد. هیچکس هم نبود که به داد آنها برسد. جنازههای بچهها پشت سیل بند افتاده بود. حتی نمیشد آنها را به عقب برد.
حمید نگاهی از سر دلتنگی به شهدا کرد و فریاد زد: یا حسین ما ایستاده ایم.
امید حمید و عبدالمحمد وقتی به ناامیدی تبدیل شد که صدای یا علی راننده بلدوزر بلند شد و او روی فرمان افتاد.
صدایی از او نمیآمد و معلوم بود شهید شده است.
عبدالمحمد صدا زد آقا حمید من هستم وتو و این چند نفر. این جا آخر خط است.
آن قدر با غربت و مظلومیت حرف میزد که دل سنگ آب میشد. چند دقیقه بعد تانکهای عراقی توانستند خودشان را به سیل بند برسانند و با قدرت تمام جزیره را به توپ بستند.
صدای هلهله و کل زدن آنها دل حمید و عبدالمحمد را کباب میکرد. از آن طرف جزیره زیر آتش قرار گرفت و از این طرف باران خمپاره بود که مهمان اینها میشد.
از مکالمهی بیسیمهای فرماندهان عراقی، خوب معلوم بود که عجله دارند سریع وارد جزیره شوند و کار را تمام کنند. گرد و غبار باروت و بوی تی ان تی حاصل از انفجارات انواع گلوله ها، آسمان را تیره و تار کرده بود و مانع نورافشانی خورشید میشد.
- عبدالمحمد در زیر باران گلوله یادش آمد که وقتی از قایقها پیاده شدن، رو به سید ناصر کرد و گفت: زیارت امام حسین یادت است؟
- مگر از یادم میرود؟ چه روزی بود. هنوز مست آن زیارت حرم هستم.
- سیدناصر خدا وکیلی آن روز بگو چه خواستی از حضرت در کنار ضریح؟ راستش را بگو.
- هیچی فقط زیارت و شفاعت را خواستم.
- الان باید آنها را از امام بگیریم.
- امیدوارم.
عبدالمحمد انگاردلش خیلی برای سید تنگ شده بود. به حمید گفت به نظرت سید ناصر شهید شده است؟
- نه ان شاءالله زنده مانده است.
- ولی دلم میگوید شهید شده.
- چطور؟
- در سفر عراق دعا کرد کنار پل شحیطاط شهید شود.
- عجب. خوش به حالش.
- دعا کن من هم شهید شوم.
- تو؟
- بله من هم مثل سیدناصر همین دعا را کردم.
حمید آرام آرام اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
آن روز سید ناصر احساس میکرد که این آخرین لحظات با عبدالمحمد بودن است. با تمام وجود او را در آغوش گرفت و گفت: اگر رفتی یاد من باش. ما با هم روزهایی داشتیم.
- شاید تو زودتر بروی. تو اگر رفتی مرا یاد کن.
- اصلاً هر کس زودتر رفت. خوب است؟
- باشد. هر کس زودتر رفت.
صدای حمید بلند شد که عبدالمحمد هلی کوپترها از پشت سر ما دارند هلی برن میکنند. راه دور زدن را نشانم بده.
- حالا صبر کن.
- ولی عراق تمام راههای ورود به پل را زیر آتش قرار داده است.
- نگران نباش خدا هست.
- عبدالمحمد آنها دارند از پشت سر و روبرویمان حلقه محاصره را تنگ میکنند.
- گفتم که حمیدجان، کمی صبرکن. حواسم هست.
عبدالمحمد چند نفری را که مانده بودند و میتوانستند بجنگند صدا زد و گفت: هرکس از هلی کوپترها پیاده شد امانش ندهید. همه را به گلوله ببندید.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۱۱۱
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
دشمن عجله داشت سریع نیروهایش را پیاده کند تا براحتی وارد جزایر شود. بچهها با کاشتن تیربار هرکس را که از هلی کوپتر پیاده میشد هدف قرار میدادند و به هیچ کس رحم نمیکردند.
روز، روز آتش بود.صدای عبدالمحمد و حمید در میان آتش و گلوله گم شده بود. بچهها با تمام وجود شلیک میکردند و عراقیها هم بیکار ننشستند و جواب آتش بچهها را با موشکهای هلی کوپترها میدادند.
عبدالمحمد رو به حمید کرد و گفت: چرا این قدر نیرو پیاده میکنند؟ انگار تمامی ندارند.
همزمان با پیاده شدن نیروها، آتش پر حجم توپخانه روی پل شحیطاط شدت گرفت.
او میدانست تمام این کارها برای این است که عبدالمحمد نتواند کاری کند و نیروها براحتی پیاده شوند.
لحظه به لحظه به جلوتر آمدن عراقیها افزوده میشد.
عبدالمحمد صدا زد مهمات کم است سعی کنید رگبار نزنید. تک تیراندازی کنید تا دست مان خالی نماند.
هنوز تا آمدن شب چند ساعتی مانده بود. ارتش یاس و ناامیدی همراه ارتش عراق بر دل بچهها هجوم آورده بودند و صدای یا حسین عبدالمحمد آنها را تار و مار میکرد.
حمید که صدایش در نمیآمد فریاد زد: عبدالمحمد اگر تا شب دوام بیاوریم، میتوانیم فکری کنیم.
- خدا بزرگ است.
- صدای بیسیم بعد از مدت زیادی بلند شد حمید حمید مهدی.
شنیدن صدای برادر چقدر روحیه حمید را بالا برد. او با این صدا روحیه میگرفت و سر پا میایستاد و جان میگرفت.
- حمید بگوشم.
- عزیزم چه خبر؟
- مهمانها دارند نزدیک میشوند. بساط مهمانی راه انداختهاند. بیا و ببین.
- عجب. خیلی هستند؟
- خیلی؟ خیلی خیلی هستند.
- شما چه میکنید؟
- اگر تا شب دوام بیاوریم امیدی هست.
- حمیدجان ما تمام امیدمان به شماست.
- هرچه خدا بخواهد. امیدتان به خدا باشد. ما که کسی نیستیم
- باز تماس میگیرم.
- یاعلی.
در عقب میدان نبرد در آن لحظه، تیپ امام رضا(ع) به فرماندهی باقر قالیباف و تیپ قمر بنی هاشم به فرماندهی کریم نصر در حد وسط پاسگاه برزگر و پاسگاه خاتمی و سیل بند، عملیات خودشان را شروع کرده بودند. صدای محسن رضایی میآمد که میگفت: باقر به داد حمید برسید.
- روی چشم آقا، دعا کنید. دارم تلاش میکنم.
عبدالمحمد تا فرا رسیدن تاریکی شب تمام نیروهایش را به دو تیم دو نفره برای هدفهای پروازی تقسیم کرد.
حمید که داشت با تمام وجودش عبدالمحمد را نگاه میکرد میدید او مدام دست هایش را بهم میمالد و انتظار شب را میکشد. او برای این که روحیهای به او داده باشد گفت: سرحالی آقا عبدالمحمد؟
- سرحال هستم مثل همیشه. کسی با شما باشد سرحال و قبراق است.
- خدا بزرگ است.
تمام توکل و امیدمان به خداست.
خدا کند خبری از نیروها از محور طلائیه شود.
خدا را چه دیدی شاید تا چند ساعت دیگه سر و کله شان پیدا شد.
متاسفانه خبری از طلائیه نشد. طبق مکالمات فرماندهان در بیسیم عبدالمحمد شنید که یکی از محورها لو رفته و نیروها در آب و گل در حال درگیری هستند.
دشمن اول غافلگیر شده بود ولی با آمدن هلی کوپترها و آتش توپخانه قدرت گرفت و به مقابله پرداخت.
عراقیها با هر چه دستشان میآمد، جزیره را به آتش کشیدند.
آسمان پر از دود و خاکستر شده بود. راهی که قرار بود از آن طریق امکانات به بچهها برسد قفل شده بود و امکان عبور نبود.
تمام امیدهای عبدالمحمد بر باد رفته بود. احساس میکرد این جا هر کاری که میتواند باید انجام بدهد.
از قرارگاه و محسن و علی هاشمی کاری برنمی آمد. یعنی امید آنها به بچههای جلو بود.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #تاریخ_شفاهی
🔅 علل پیروزی ایران در عملیاتهای
ثامن الائمه، طریق القدس،
فتح المبین و بیت المقدس 2⃣
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
زنجیره ای بودن این عملیات ها از دیگر ویژگی آنها بود. به این معنا که اجرای هر یک از عملیات های بزرگ به موفقیت عملیات قبلی بستگی داشت. به همین دلیل، ترتیب و توالی آنها نیز بسیار مهم بود.
با این مقدمه می توان فرضیه زیر را درباره دلایل نظامی شکست عراق در چهار عملیات بزرگ، عنوان کرد. تغییر در فرماندهی جنگ به دگرگونی در رویکرد نظامی ایران و انتخاب آموزه جنگ #انقلابی_مردمی منجر شد. عراق این تغییر و هم چنین اثرات آن را برای مدتی طولانی درک نکرد. در نتیجه، تغییری در استراتژی نظامی از جمله شکل خطوط پدافندی این کشور روی نداد؛ بنابراین، شکل ویژه خطوط پدافندی آن در داخل خاک ایران مناسب ترین فرصت را برای نیروهای نظامی فراهم آورد تا طی چهار عملیات بزرگ پی در پی، ضربه های خرد کننده ای را به ارتش عراق وارد آورند و بخش های وسیعی از مناطق اشغالی را آزاد کنند. به این ترتیب، دو دلیل عمده نظامی را می توان برای شکست های عراق برشمرد،
الف) انتخاب آموزه جنگ انقلابی - مردمی از سوی ایران؛ و
ب) شکل ویژه خطوط پدافندی ارتش عراق در خاک ایران.
الف) انتخاب آموزه جنگ انقلابی - مردمی مدتی پس از هجوم سراسری ارتش عراق
ارتش ایران چهار عملیات گسترده را در چارچوب استراتژی آزادسازی سرزمین های اشغال شده، طرح ریزی و اجرا کرد که در صورت موفقیت آمیز بودن آنها، نه تنها سرزمین های اشغالی آزاد و مرزهای بین المللی در استان خوزستان تأمین می شد، بلکه دشمن نیز تا حومه بصره و العماره به عقب رانده می شد، اما در چارچوب نگاه سنتی به جنگ، ابزار کافی برای اجرای این استراتژی وجود نداشت و توان به کار گرفته شده برای نیازهای عملیاتی کافی نبود؛ بنابراین، تلاش یاد شده به نتیجه نرسید و جنگ با بن بست روبرو شد.
🔅 ۱) تجربه ناموفق عملیات پل نادری
این عملیات در تاریخ ۲۳ مهر ماه ۱۳۵۹ در منطقه غرب دزفول اجرا شد. طبق پیش بینی انجام شده، نیروهای مسلح ایران باید از دو محور اندیمشک - دهلران و اندیمشک - چنانه - فکه به نیروهای عراقی تک می کردند و عقبه نیروهای عراقی مستقر در منطقه عمومی بستان و سوسنگرد را می بستند و ضمن محاصره آنها منطقه را آزاد می کردند. به عبارت دیگر، این عملیات در صورت موفقیت می توانست در سرنوشت جنگ، تأثیر کلی داشته باشد، اما ضعف در برآورد و طراحی عملیات و نیز نداشتن شناسایی کافی از زمین و دشمن به شکست عملیات مزبور انجامید.
🔅 عملیات ۳ آبان ۱۳۵۹ قرارگاه فرماندهی اروند این عملیات را طراحی و اجرا کرد، اما این عملیات نیز به دلیل تناسب نداشتن نیروهای خودی با نیروهای عراقی، بی تجربگی در زمینه جنگ در گرمای سوزان خوزستان، آتش سنگین نیروهای عراقی و به طور کلی، ضعف در طراحی و اجرا در همان روز با شکست روبه رو شد. هدف از این عملیات، آزادسازی منطقه شرق کارون و شکستن حصر آبادان بود.
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
همراه باشید
#تاریخ_شفاهی
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۱۱۲
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
عاقبت شب از راه رسید و چادر سیاهش را سر کرد. اما دشمن دست از شلیکهای بی امان اش بر نمیداشت. عبدالمحمد با آماده شدن نیروهایش در دل شب فرمان حرکت را صادر کرد و در میان آتش پر حجم دشمن در پشت کارخانه کاغذسازی مجنون که در نزدیکی پل بود موضع گرفتند تا دشمن را مشغول خودشان کنند و از رفتن به جزیره منصرف شوند.
در یک آن، انگار ورق برگشت و صدای بیسیم بلند شد: حمید حمید مهدی.
- حمید بگوشم.
- مژده مژده.
- چی شده؟
- یگانها قفل را شکستند.
- چه طور؟
- هر کدام دارند از محورهای شان وارد جزیره میشوند.
- تو مطمئن هستی؟
- مطمئن باش. صددرصد. الان پدر بزرگ گفت.
- خدا را شکر. خدا را شکر. خوش خبر باشی.
آرامش باز به اردوگاه عبدالمحمد و حمید و چند نفر دیگر باقی مانده در کنار پل برگشت.
عبدالمحمد روی زمین به سجده افتاد و شکر خدا میکرد. صدای گریهی او همه را منقلب کرد.
عبدالمحمد صدای امیدوار کنندهای از گوشی بیسیم اش میشنید. صدای علی هاشمی را خوب میشناخت که داشت با قالیباف و احمد کاظمی حرف میزد.
یک مرتبه انگار عراقیها همگی مرده بودند. خبری از پاتکهای آنها نبود. عبدالمحمد با شنیدن این خبر، سریع تیربار دوشکای غنیمتی را به طرف نیروهای عراقی گرفت و با صدای بلند تکبیر گفت و شروع به شلیک کرد. یک مرتبه هوای پل عوض شد ابرهای ناامیدی رفته بودند و باران امید به سرعت بارش گرفت.
حمید شاسی گوشی را فشار داد و گفت: مهدی مهدی حمید.
- مهدی بگوشم.
- خوش خبر باشی.
- بچهها آمدند جلو.
- ان شاالله کار را تمام میکنید.
- امیدوارم.
- حمیدجان دلم برایت تنگ شده.
- من هم مهدی جان.
سید طالب که کنار عبدالمحمد داشت به مکالمه بیسیمی مهدی و حمید گوش میداد یادش آمد که روز ۶۲/۱۲/۲ در عصر چهارشنبهای بود که بچهها با حلالیت طلبی از زیر قرآن در قرارگاه نصرت رد میشدند و علی هاشمی به هر کدام از آنها حرفی میزد. زنده باشی. مرد مردی. منتظر شما هستم خدا خیرت بدهد. او خوب یادش بود که آن روز وقتی قرار بود عبدالمحمد همراه حمید و گردان راهی پل شحیطاط شود او را صدا زد و گفت: این کالک پیش تو باشد و بعد از ماموریت بیا کنار پل و آن را بده. یادت نرود خیلی به آن احتیاج دارم.
او فردا پس از انجام ماموریت مهمی که بر عهده اش بود در ساعت ۱۱:۲۰ دقیقهی ظهر خودش را در میان آتش گلولههای توپ و خمپاره به عبدالمحمد رساند و امانتی او را داد.
او داشت به این خاطره فکر میکرد که یک مرتبه صدای عبدالمحمد بلند شد. سید طالب با تعجب نگاه میکرد و نمیدانست چه شده است. مات و مبهوت مانده بود.
عبدالمحمد پشت سر هم داشت امام حسین را صدا میزد. پیراهن اش را از تن اش در آورد.
سید طالب برای لحظهای سر و پای عبدالمحمد را غرق خون دید.
باورش نمیشد چه طور یک مرتبه عبدالمحمد مورد اصابت گلوله یا ترکش قرار گرفته و زخمی شده است.
او خودش را به عبدالمحمد رساند و گفت: عبدالمحمد چه کنم؟ ترکش خوردی؟
- چیزی نیست سید نترس طوری ام نشده. تو که ترسو نبودی؟ زخم کوچکی است.
- پس این خون چیست؟ مرد حسابی چه میگویی؟
- خونه دیگه اصلاً نگران نباش. زخم جزئی است.
آن قدر عادی و راحت حرف میزد که گویی او نیست غرق در خون است.
صحنه صحنه عادی نبود. هیچ کس فکر جان خودش نبود. همه فکر این بودند که هر طوری شده فقط پل شحیطاط تا آمدن نیروها حفظ شود.
دو سه دقیقه بعد در میان بهت سید طالب، عبدالمحمد روی پا ایستاد و با چهرهای محزون و ناراحت تکبیرالحرام گفت و مشغول نماز شد.
چه نمازی میخواند. صدای گلوله را نمیشنید. هلهله عراقیها را نمیشنید. حال خوشی داشت آن قدر شیرین حمد و سوره اش را میخواند که اشک سید طالب را درآورده بود.
او از خود بی خود شده بود وتمام وجودش چشم شده بود و عبدالمحمد را در حال نماز نگاه میکرد.
سیدطالب چشم از فرمانده اش برنمی داشت و با خود میگفت: این آدم کی است؟
او چقدر راحت با خدایش حرف میزند؟
او مگر عراقیها را نمیبیند؟
او چقدر حال خوشی پیداکرده است؟
در رکعت دوم نماز عبدالمحمد دستهایش را به نشانه قنوت بالا آورد و سید او را زیر بال نگاهش نوازش میکرد. صدای گریه عبدالمحمد در آن گیر و دار چقدر شیرین و دلنواز بود. انگار از ماندن خسته شده و قصد رفتن دارد. اشکهای او تمام گونه هایش را خیس کرده بود و او ول کن نبود.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
انتقال مطالب با ذکر لینک بلااشکال است
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂