ناگفته هایی از نیمه پنهان دفاع مقدس
حسینعلی قادری
اوقات فراغت و ابتکار و خلاقیت۱
در مدت ۲۰ساعتی که در شبانه روز داخل آسایشگاها بودیم، اوقات فراغت زیادی داشتیم که به بطالت و بیکاری گذروندن این اوقات علاوه بر اینکه تلف کردن عمر بود می تونست سبب بروز مشکلات روحی-روانی هم بشه.
لذا هر کسی به طریقی خودشو مشغول می کرد و بنحوی فعالیت مفیدی رو انجام می داد.
در شرایط محدودیت و کمبود امکانات،خلاقیت و ابتکارِ انسان گُل می کنه و چیزایی رو می سازه که در شرایط عادی نمی تونه اونا رو بسازه، وقتی آثار هنری بسیار زیبا رو دیدم که بچه ها با دست خالی خلق می کردن،فهمیدم که انسان توانمندی های زیادی داره که خیلی کم از استعدادش استفاده می کنه.
🔰 هنرهای دستی
بعضی از بچه ها با صابون زیرسیگاری و مجسمه های خوشگل برای افسران و نگهبانان درست می کردند.
بدین صورت که با تراشیدن و یا پودر کردن صابون خمیر درست می کردند و مجسمه های زیبای خلق می کردند که هم سرگرمی برای خودشان بود و هم مقداری از شکنجه ها کم می شد . سربازان و افسران بعثی چنان شیفته این هنرهای تزئینی میشدن که گاهی کابلشونو فراموش می کردن و این غنیمت بود برای کاهش شکنجه ها و اذیت آزارها و حفظ جان بچه ها.
لازم به ذکر است که صابون را خود سربازان در اختیار بچه ها قرار می دادند تا کارهای سفارشی برایشان درست کنند. بعد از مدتی ساختن کارهای هنری با چوب و سنگ هم اضافه شد، مانند درست کردن عصای دستی منبت کاری شده و پرنده و اشیای چوبی و .. هم مشغولیتی برای بچه ها بود که کمتر به فکر فرو برن و تاثیر زیادی در سرگرمی آنها داشت.
🧿 تراشیدن سنگهای تزیینی
کارهای ابتکاری در اسارت فراوان بود. از جمله این ابتکارات، ساختن سنگ های تزئینی بود.
در روزهای اول زمانی که زمین محوطه اردوگاه را با دست جارو می کردیم داخل زمین سنگهای صاف و تختی کوچکی وجود داشت.
کم کم تعدادی از بچه ها به این فکر افتادند که میشه از همین سنگها، کاردستی های قشنگ و زینتی درست کنن. تمام ابزار کار یه تکه سنگ صاف و کف سیمانیِ آسایشگاه بود. اینقد سنگ رو به کف آسایشگاه می کشیدین و تراش میدادن تا شکل مورد نظر در بیاد. بعد با ظریفکاری و با دقت لبه ها رو با سایش بر کف آسایشگاه تراش و صیقل می دادن و به اشکال مختلف مثل قلب، دایره ، جاکلیدی،شکل کتاب، پرنده و شکل های مختلف یا اشکال هندسی در میآوردند و بعد می دادن بچه های خطاط روی اونا کلمه یا جمله ای کوتاه مثل اسم، آیه قران، حدیث می نوشتن و در مرحله آخر با تکه های سیم خاردار تیز، نوشته رو حکاکی می کردند. بعضی از این سنگها اونقدر جذاب و زیبا بودن که نگهبانان و حتی افسران بعثی عاشقشون می شدن وخودشون سنگ میاوردن و به بعضی که مهارت بیشتری داشتن می دادن تا بشکل مورد نظرشون در بیارن. ساختن و صیقل دادن اون سنگ ها گر چه ساعت ها و روزها طول می کشید،ولی در نهایت تبدیل میشد به یه شاهکار هنری و از همه مهم تر اوقات فراغت رو پر می کرد.
ولی متاسفانه بیشتر این کار های هنری به ایران نرسید.اون همه زحمت کشیده میشد و اینا درست میشد با شکل های مختلف با زمان خیلی طولانی با یکتیکه سیمی که از سیم خاردار کنده بود ذره ذره ی این سنگو کنده کاری میکرد تا این چیزی که میخواست از توش دربیاد، بعد در زمان تفتیش که هر دوسه هفته یکبار انجام می دادند هرچی از این کارهای تزئینی پیدا میکردن برای خودشون برمیداشتن و میبردن و حتی بعضی از نگهبانان میبردن میفروختند یا به عنوان صنایع دستی و کارای دستی برای خانواده و دوستانشون می بردند.به همین خاطر اسرا نتوانستند بیشتر این کار های هنری را با خود به ایران بیاورند.
📿 ساخت تسبیح
یکی دیگه از کارهای دستی و مفید، ساختن تسبیح با هسته خرما بود.هر چند ماه یه بار عراقیها مقدار کمی خرما به ما می دادن. بچه ها هسته ها رو جمع می کردند و می دادن به کسانی که علاقه داشتن با اونا تسبیح درست کنن.هیچ وسیله ای برای این کار در دست نبود. با خلاقیت و ظرافت خاصی اونا را به کف سیمانی آسایشگاه می سائیدن تا بصورت مستطیل یا دایره در میومد.مرحله بعد یه اندازه کردن اونا و شکل دادن به مستطیل ها به اندازه دلخواه بود.وقتی همه دونه ها یه شکل می شدن.با سیم خارداری که به شکل سوزن در آورده بودن و نوکشو تیز کرده بودن، دو تا سوراخ توی دونه ها ایجاد می کردن.بعد دونه ها رو یکی دو شب توی چای غلیظ مینداختن تا رنگشون قهو ای بشه و در آخر چند لایه نخ رو به هم می تابوندن و دونه ها رو به شکل تسبیحی در میاوردن که بسیار زیبا و قشنگ بود.
اوایل بعثیا اگه می دیدن کسی از این کارا انجام میده بشدت تنبیه می کردند،اما بعد از مدتی گفتن ایراد نداره هر که میخواد درست کنه.بعد از مدتی میومدن وسایل بچه ها رو تفتیش میکردن و همه چیزایی که بچه ها با چه زحمت ودقتی ساخته بودن رو برای خودش می بردند.
@defae_moghadas
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خوش به حال کسایی که
تو این بمیر بمیر شهید شدم
#فتو_کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۴»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از سه روز اقامت در منزل، راهی استان بصره شدیم؛ محل استقرار تیپ. منطقه بهشدت تخریب شده بود و مردم از شرایط موجود، بهغایت ناراضی و منزجر بودند. پس از پرسوجوهای فراوان، مقر تیپ را یافتیم و نیروهای ما به هنگهای تابع تیپ واگذار شدند. من به هنگ سوم، تحت فرماندهی سرهنگ دوم «ساخت جاسم» از استان بابل معرفی شدم. سپس در دورهای آموزشی بهمدت چهار هفته شرکت کردیم. در این مدت، تیپ در خطوط مقدم منطقه شلمچه و گذرگاه پنجم مستقر بود.
شبی که قرار بود برای پیوستن به تیپ عازم جبهه شویم، خبر عقبنشینی تیپ به پشت خط رسید. از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدیم و در نزدیکی قرارگاه سپاه سوم باقی ماندیم. گهگاه از طریق سربازان و رادیوی جمهوری اسلامی، اخباری درباره حملات شدید به منطقه «ماووت» بهدستمان میرسید.
در تاریخ ۱۹۸۷/۴/۲۷ (۷ اردیبهشت ۱۳۶۶)، به ما ابلاغ شد که ارتش عراق قصد دارد همان شب، بهمنظور بازپسگیری خرمشهر و تقدیم آن به صدام، همزمان با سالگرد تولد او، حملهای گسترده در منطقه آغاز کند. در حالت آمادهباشی آمیخته با اضطراب، باقی ماندیم. تلاش میکردیم با عبور از خاکریزهای تیپهای مجاور، خود را از مهلکه برهانیم؛ با این حال، مطمئن بودیم که این حمله با شکست مواجه خواهد شد، چرا که اکثر تیپهای مستقر در منطقه در روزهای نخست عملیات شلمچه، تار و مار شده بودند.
پس از دو روز انتظار و نگرانی، دستور حرکت تیپ به منطقه سپاه یکم صادر شد. تیپ بلافاصله حرکت کرد و پس از یک روز، به استان کرکوک رسیدیم. سپس دستور دیگری مبنی بر اعزام به منطقه ماووت صادر شد؛ خبری که نگرانی ما را دوچندان کرد، چرا که میدانستیم عملیات تهاجمی در آن منطقه همچنان ادامه دارد. منطقهای ناهموار که تیپ توان آغاز حملهای موفق در آن را نداشت. فشارها و سختگیریهای افسران بر نیروها افزایش یافت تا امکان فرار یا عقبنشینی از آنان سلب شود.
ستون نظامی در مسیر، گهگاه توقف میکرد و فرمانده هنگ دستور میداد سربازان پیاده شده و برای نبرد آماده شوند. اندکی بعد، ستون بهسوی سلیمانیه حرکت کرد و شبهنگام، در منطقهای نامشخص اطراق کردیم. در آن منطقه کوهستانی و تاریک، حرکت بهآرامی انجام میشد. اجازه صحبت نداشتیم و ترس و دلهره بر وجودمان سایه افکنده بود. نمیدانستیم چه سرنوشتی در انتظارمان است. آذوقه رو به پایان بود و سرمای سوزناک، بر سختیها افزود.
دوباره سوار خودروها شدیم و حدود دو ساعت در مسیر بودیم. شب را در یکی از درهها به صبح رساندیم. سپس هنگ سوم از تیپ جدا شد و بهتنهایی بهسوی ارتفاعی موسوم به «کیمو» حرکت کرد. دو روز را در آن منطقه ناهموار، بدون آذوقه و زیر بارش شدید برف و سرمای طاقتفرسا گذراندیم.
پس از پانزده روز، ناگهان فرمانده گروهان بههمراه سربازان و افسران سایر رستهها وارد منطقه شد. پس از پرسوجو، گفتند که تپهای در فاصله حدود شانزده ساعت از محل استقرار ما، هدف حمله قرار خواهد گرفت. بهحرکت درآمدیم. مدتی با گروهان همراه شدم، اما پنهانی از جمع جدا شده و در یکی از سنگرهای تابع گروهان مخفی شدم.
دو روز بعد، سربازان بازگشتند و خبر از شکست عملیات دادند. گفتند که تپه تنها دوازده ساعت در اشغال بود و شبهنگام، حملهای از سوی نیروهای ایرانی آغاز شد که با جسارت و شجاعت مهاجمان، غافلگیر شدیم. تعدادی از افراد گروهان کشته یا مجروح شدند و باقیمانده، منطقه را ترک کرده و گریختند.
با وجود اینکه من از آنان جدا شده و در سنگری مخفی مانده بودم، هیچکس متوجه غیبت من نشد. پس از این عملیات ناموفق، گروهان به منطقه ماووت عقبنشینی کرد. شبانه در جادهای تاریک و خطرناک حرکت کردیم، چرا که خودروها بدون روشنکردن چراغ، در سکوت مطلق پیش میرفتند. سرانجام به ماووت رسیدیم و متوجه حضور هنگ کماندویی سپاه ششم شدیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐