eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خوش به حال کسایی که تو این بمیر بمیر شهید شدم @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۴» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ پس از سه روز اقامت در منزل، راهی استان بصره شدیم؛ محل استقرار تیپ. منطقه به‌شدت تخریب شده بود و مردم از شرایط موجود، به‌غایت ناراضی و منزجر بودند. پس از پرس‌وجوهای فراوان، مقر تیپ را یافتیم و نیروهای ما به هنگ‌های تابع تیپ واگذار شدند. من به هنگ سوم، تحت فرماندهی سرهنگ دوم «ساخت جاسم» از استان بابل معرفی شدم. سپس در دوره‌ای آموزشی به‌مدت چهار هفته شرکت کردیم. در این مدت، تیپ در خطوط مقدم منطقه شلمچه و گذرگاه پنجم مستقر بود. شبی که قرار بود برای پیوستن به تیپ عازم جبهه شویم، خبر عقب‌نشینی تیپ به پشت خط رسید. از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدیم و در نزدیکی قرارگاه سپاه سوم باقی ماندیم. گهگاه از طریق سربازان و رادیوی جمهوری اسلامی، اخباری درباره حملات شدید به منطقه «ماووت» به‌دستمان می‌رسید. در تاریخ ۱۹۸۷/۴/۲۷ (۷ اردیبهشت ۱۳۶۶)، به ما ابلاغ شد که ارتش عراق قصد دارد همان شب، به‌منظور بازپس‌گیری خرمشهر و تقدیم آن به صدام، همزمان با سالگرد تولد او، حمله‌ای گسترده در منطقه آغاز کند. در حالت آماده‌باشی آمیخته با اضطراب، باقی ماندیم. تلاش می‌کردیم با عبور از خاکریزهای تیپ‌های مجاور، خود را از مهلکه برهانیم؛ با این حال، مطمئن بودیم که این حمله با شکست مواجه خواهد شد، چرا که اکثر تیپ‌های مستقر در منطقه در روزهای نخست عملیات شلمچه، تار و مار شده بودند. پس از دو روز انتظار و نگرانی، دستور حرکت تیپ به منطقه سپاه یکم صادر شد. تیپ بلافاصله حرکت کرد و پس از یک روز، به استان کرکوک رسیدیم. سپس دستور دیگری مبنی بر اعزام به منطقه ماووت صادر شد؛ خبری که نگرانی ما را دوچندان کرد، چرا که می‌دانستیم عملیات تهاجمی در آن منطقه همچنان ادامه دارد. منطقه‌ای ناهموار که تیپ توان آغاز حمله‌ای موفق در آن را نداشت. فشارها و سخت‌گیری‌های افسران بر نیروها افزایش یافت تا امکان فرار یا عقب‌نشینی از آنان سلب شود. ستون نظامی در مسیر، گهگاه توقف می‌کرد و فرمانده هنگ دستور می‌داد سربازان پیاده شده و برای نبرد آماده شوند. اندکی بعد، ستون به‌سوی سلیمانیه حرکت کرد و شب‌هنگام، در منطقه‌ای نامشخص اطراق کردیم. در آن منطقه کوهستانی و تاریک، حرکت به‌آرامی انجام می‌شد. اجازه صحبت نداشتیم و ترس و دلهره بر وجودمان سایه افکنده بود. نمی‌دانستیم چه سرنوشتی در انتظارمان است. آذوقه رو به پایان بود و سرمای سوزناک، بر سختی‌ها افزود. دوباره سوار خودروها شدیم و حدود دو ساعت در مسیر بودیم. شب را در یکی از دره‌ها به صبح رساندیم. سپس هنگ سوم از تیپ جدا شد و به‌تنهایی به‌سوی ارتفاعی موسوم به «کیمو» حرکت کرد. دو روز را در آن منطقه ناهموار، بدون آذوقه و زیر بارش شدید برف و سرمای طاقت‌فرسا گذراندیم. پس از پانزده روز، ناگهان فرمانده گروهان به‌همراه سربازان و افسران سایر رسته‌ها وارد منطقه شد. پس از پرس‌وجو، گفتند که تپه‌ای در فاصله حدود شانزده ساعت از محل استقرار ما، هدف حمله قرار خواهد گرفت. به‌حرکت درآمدیم. مدتی با گروهان همراه شدم، اما پنهانی از جمع جدا شده و در یکی از سنگرهای تابع گروهان مخفی شدم. دو روز بعد، سربازان بازگشتند و خبر از شکست عملیات دادند. گفتند که تپه تنها دوازده ساعت در اشغال بود و شب‌هنگام، حمله‌ای از سوی نیروهای ایرانی آغاز شد که با جسارت و شجاعت مهاجمان، غافلگیر شدیم. تعدادی از افراد گروهان کشته یا مجروح شدند و باقی‌مانده، منطقه را ترک کرده و گریختند. با وجود اینکه من از آنان جدا شده و در سنگری مخفی مانده بودم، هیچ‌کس متوجه غیبت من نشد. پس از این عملیات ناموفق، گروهان به منطقه ماووت عقب‌نشینی کرد. شبانه در جاده‌ای تاریک و خطرناک حرکت کردیم، چرا که خودروها بدون روشن‌کردن چراغ، در سکوت مطلق پیش می‌رفتند. سرانجام به ماووت رسیدیم و متوجه حضور هنگ کماندویی سپاه ششم شدیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
کسی که در مقابل خداوند زانو می‌زند، می‌تواند در برابر هر چیزی ایستادگی کند.! @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ نوروز سال ۶۰ مهمان خانه شدم و تلفنی حال حاجی را می‌پرسیدم. منتظر بودم تا ندا بدهد که کی به منطقه برگردیم. حاجی به من خوراک معنوی می‌داد. بدون او انگار گم کرده‌ای. همه بچه‌هایی که تو خط بودند، همین حس را نسبت به حاج قاسم داشتند. حاجی، مهربان و بخشنده بود. با اینکه ابهت داشت، نورچشمی برای خودش نمی‌ساخت و با همه یکرنگ و یک‌جور بود. اگر دستش می‌رسید، اما هیچ وقت آبروی کسی را نبرد و هیچ وقت نگفت فلانی تو که آمده‌ای جبهه، چرا زنجیر طلا انداخته‌ای یا چرا چاقوی ضامن‌دار تو جیبت هست و چرا دستمال یزدی داری. قاسم می‌گفت: «خاک جبهه مقدس است و حرمت می‌آورد. خلاف‌ترین آدم، اگر پایش به اینجا برسد، زیر و رو می‌شود. اینجا فقط خودت هستی و خدا. هیچ واسطه‌ای بین تو و خدا نیست. آن لباس خاکی، چارچوب برایت درست می‌کند و نمی‌گذارد هر جور دلت خواست باشی.» او هیچ کاری به هیچ چیز نداشت و فقط می‌گفت: «مراقبه؛ مراقبه.» در هر حال و هر جا او را می‌دیدی، ذکر خدا روی لبش بود؛ نه ذکر ظاهری، بلکه ذکر باطنی و گره‌گشا که فقط عرفا بلدند. گاهی که در سنگر با هم تنها می‌شدیم، می‌گفت: «همان قدر که مراقب لباس‌هایت هستی که کثیف نشوند، باید مراقب چشم و دل و زبانت هم باشی؛ مراقب رفقات باشی. جسم و روح با هم هستند. هر کدام خراب بشود، آن یکی را خراب می‌کند.» او سنگ صبور بچه‌ها بود و هر کس هر درد دلی داشت، حاجی گوش شنواش بود. اردیبهشت ماه دوباره راهی منطقه شدم و به محور طراح رفتم؛ چون با بیشتر نیروهایش قاتی و آشنا بودم. پام بهتر شده بود، اما یک نمه می‌شلیدم و زیاد نمی‌توانستم رویش فشار بیاورم. بیست روز بعد، یکی از بچه‌ها از طریق بی‌سیم به من خبر داد که حاج قاسم آمده و در استانداری اهواز است. گل از گلم شکفت. سوار موتور شدم و سریع به استانداری رفتم. حاجی هنوز سرحال نیامده بود و دستش با باند به گردنش آویزان بود. سوار موتورش کردم و با هم به طراح آمدیم. از آن به بعد افتادم دنبال کارهای حاجی و می‌خواستم کمک حالش باشم. هر جا می‌رفت، با او می‌رفتم تا به مشکل برنخورد. یکی از مشکلات حاجی، دستشویی رفتن بود. توالت صحرایی که نه آب داشت و نه شیلنگ، می‌بایست آفتابه را از دو ـ سه فرسخی آب می‌کردی و با خودت به دستشویی می‌بردی. به حاج قاسم پیشنهاد کردم که با این وضع بهتر است تا زمانی که دستش خوب نشده، تو استانداری بماند و به کارهای ستادی برسد، اما حاجی قبول نکرد و گفت: «نمی‌توانم. باید تو خط، پیش بچه‌ها باشم.» یک روز بنده خدا آمد و گفت: «سید، چه کار کنم؟ دیگر نمی‌توانم!» گفتم: «بیا؛ من می‌برمت استانداری.» حالا خمپاره راه به راه می‌آمد و هر یک قدم، یک خمپاره می‌خورد. دیگر خوراک خاکریزهای ما شده بود. هر روز عراق شخم می‌زد و زیر و رو می‌کرد؛ ما از نو می‌ساختیم. سوار موتور شدیم و با هم به استانداری رفتیم. همه جا را زیر و رو کردم تا یک تکه شیلنگ پیدا کنم و وصل کنم به شیر آفتابه تا حاج قاسم توالت برود. بعد دوباره سوار موتورش کردم و بردمش. اردیبهشت ماه تقریباً خط آرام شد. عراق می‌زد، اما نه به شدت قبل. وقتی خط آرام بود، ما فرصت بیشتری برای عشق و حال و دور هم جمع شدن و گپ زدن پیدا می‌کردیم. یک روز گفتند که احمدآقا خمینی زنگ زده به دکتر و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می‌خواهد شما را ببیند. همان روز دکتر با هلی‌کوپتر خدمت امام می‌رود. وقتی دکتر برگشت، ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم. دکتر برایمان گفت: «وقتی رسیدم خدمت امام، ایشان چند ثانیه به صورت من خیره شد و گفت: «مصطفی، تو هنرمندی؛ هنرمند باید یکرنگ باشد. گران‌ترین قالی را ببین؛ چون چندرنگ است، باید زیر پا باشد، اما آسمان را ببین که از همه بالاتر است. چرا؟ چون یک‌رنگ است. یک‌رنگی و صداقت، قانون عشق است.» دکتر واقعاً برای ما حکایت عشق و عرفان بود. کسی بود که امام قبولش داشت و برایش ارزش زیادی قائل بود. مرد آهنینی که با دست خالی جلوی عراق ایستاده بود و ما اسیر همین عرفان و اراده محکم او بودیم. هیچ چیز جلودارش نبود. آن روزها دکتر دنبال طرحی بود تا جلوی عراقی‌ها را بگیرد. او نزدیک به بیست - سی لودر آورد و مأمورشان کرد که یک کانال بزرگ در غرب اهواز و طرف جاده اهواز - سوسنگرد بکنند. با استفاده از آب کارون، یک دریاچه مصنوعی درست کرد تا جلوی عراقی‌ها را بگیرد. از یک طرف خاکریز کانال رفت تا نزدیک کرخه‌کور و یک طرفش تا زیر فرسیه و رقابیه و شمریه. وقتی آب را از طریق کارون و کانال رها کرد، دشت بین سوسنگرد و هویزه را آب گرفت. در بالای کوت سید نعیم هم یک کانال آب افتاد جلوی عراقی‌ها و عراقی‌ها مجبور شدند تا پشت رودخانه نیسان عقب بروند. از رودخانه کرخه کانال کشید و آب را انداخت تو جلالیه و کوت.