🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گروهکهای ضد انقلاب از طریق جاسوسان و شنود و غیره بو بردند که یلان سپاه در کردستان جمع اند. از احوال آنها این تفکر پیدا بود که میخواهند کردستان را تصاحب کنند و جمهوری خلق دموکرات کردستان سقز را پایتخت قرار دهند و خودشان را به این صورت نشان دهند. در آن مدت نیروهای بسیج ما سه بار در سقز کمین خوردند و کشته شدند. در اطراف تپه بنفشه رقص و جشن مرگ به پا کردند. شب با تفنگ دور اسرا رقصیدند و کباب و شراب خوردند و بچههای مظلوم را دق مرگ کردند. یک بار دیگر چند گروگان بسیج و سپاه را زندهزنده در گور کردند. بار دیگر چند پاسدار را گروگان گرفته تا سینه در خاک فرو کردند و بعد کندوی زنبور را بغلشان گذاشتند. زنبورها آنقدر سر و صورت بچهها را نیش زدند تا بچهها زجرکش شدند. وقتی ما رسیدیم بالای سرشان، صورت بچهها مثل مشک پرآب باد کرده و کبود و سیاه شده بود و همه شهید شده بودند. از این دست جنایتها زیاد دیده و شنیده بودیم.
با این اتفاقات، تجربه تلخ پاوه برایمان زنده شد و سعی کردیم نگذاریم عاشورای پاوه دوباره تکرار شود. برای همین قرار گذاشتیم در کنار پاکسازی و مبارزه مسلحانه با ضد انقلاب، کار فرهنگی و تبلیغی هم انجام دهیم و مردم را جذب انقلاب کنیم. در آن مدت، حقیر دو بار به تهران برگشتم و با کمک برادر و رفیقم سعید مجلسی و هماهنگی پیشنماز مسجد توفیق، حدود بیست میز قدیم پینگپنگ خریدم و در یک خاور گذاشتیم و به کردستان بردیم. حاج حسین رحمتی، مرد بیادعا و خیر، یک موتور برق به تربیت بدنی سقز هدیه کرد. میزها را بین مردم پخش کردیم. به پیشنهاد حقیر، آموزش و مسابقه قهرمانی کشتی ترتیب دادیم. جمعیت عظیمی در آن مسابقات شرکت کرد. زورخانهای در میان بازار علم کردیم که کردها استقبال خوبی کردند. آنها حتی زنها را به زورخانه راه میدادند و این قصه برای ما عجیب بود.
به هر حال ایام خوش و پرهیاهویی بود که با دوستان به سر شد. خصوصاً وقتی با سربازان ژاندارمری و پاسدارانی که جانشان کف دستشان بود و در دیار غربت در ایست بازرسی پست میدادند، نوبتی بازی میکردیم. خیلی اسباب دلخوشی آن ایثارگران فراهم میشد. این کارها ریشهدارتر و مثبتتر از مبارزه مسلحانه بود و مردم بومی را خیلی جذب کرد.
البته بعد از مدتی گروهکها ما را شناسایی کردند و شبانه به سالن ورزشی حمله کردند و کلی گلوله آرپیجی در یک شب به ساختمان زدند. دفع این حمله ساعتها طول کشید و فرماندهی کشفی و شریفی و مرادی کارساز بود.
در سقز، از بچهها شنیدم که میخواهند یک عملیات بزرگ در ارتفاعات پنجوین گرمک انجام دهند و نیروها در اردوگاه شهید بروجردی قلاجه مستقر هستند. این بار هم بنده به عشق عملیات رهسپار قلاجه شدم. هوا سرد و استخوانسوز بود. آفتاب دم ظهر هم رمق نداشت. اردوگاه شهید بروجردی را در سینهکش کوه قلاجه ساخته بودند. در آنجا بار دیگر اصغر ارسنجانی را زیارت کردم؛ اما هنوز با او خیلی صمیمی نشده بودم. او معاون تیپ عمار و از یلان و تکخالان بود.
از خاطرات جالب توجه قلاجه، برپایی ورزش باستانی در اردوگاه بود. اصغر رنجبران که خود از پهلوانان نامی جنگ و دوستدار ورزش باستانی بود، این زورخانه را برپا کرد. بعد از شهادتش این زورخانه با نام او خوانده شد. گود زورخانه با لایهای از سیمان پوشیده شده و سقفش از برزنت بود که به داربست فلزی وصل شده بود. این اولین زورخانه در منطقه جنگی بود و بعدها زورخانههای دیگری هم ساخته شد. اصغر رنجبران با پوکه گلوله توپ میل باستانی ساخته بود و صبحها بچهها را جمع میکرد و در حالی که حسین دژبان عین مرشدی حرفهای با صدایی رسا و دلنشین ضرب میزد، یلان ورزش میکردند. من هم چون پام ناقص بود فقط میل میگرفتم تا از بقیه جا نمانم.
در آنجا سعادت داشتم با شیر کوهستان، مهدی خندان، که آن زمان معاون تیپ عمار بود، بیشتر آشنا شوم. این لقبی است که حاج همت به مهدی داده بود. قبلاً بارها او را در کردستان و چند عملیات دیگر دیده و وصف اخلاقش را شنیده بودم؛ اما در قلاجه بیشتر با او اخت و صمیمی شدم. دنبال یک جمله تک میگردم تا مهدی را توصیف کنم؛ اما نمیتوانم. کتابها باید درباره مهدی نوشته شوند.
مهدی خندان بچه لواسان بود. آن موقع ۲۳ ـ ۲۴ ساله و پاسدار رسمی سپاه از آن شرهای قبل از انقلاب؛ باصفا، جیگردار و بسیار شوخطبع. پشت پیرهنش نوشته بود «مهدی خندان ها ها ها...» به خاطر خلقوخوی خاصش یک عده همیشه دنبالش بودند و بیکلهها و بیترمزها مریدش میشدند. مهدی علاقه عجیبی به سیگار داشت و میگفت: اول نماز، بعد سیگار و چای.
به نظر من مهدی اهل عشق بود. حتی عبادتش هم از سر عشق بود و عشقش مدل خاص خودش بود. مثل هیچکس نبود که برایتان مثال بیاورم. اینطور نبود که چون در جبهه است، همیشه حال نماز شب و دعای توسل داشته باشد. بنده وضع و اوضاع نبود که به هر طرف برود. برای دل آمده بود و برای دلش نماز میخواند. ما با هم خیلی گرم میگرفتیم. هرچند بچه یک محل نبودیم، هممرام بودیم. وقتی به هم میرسیدیم، دنیایی حرف داشتیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دلتنگی مادر، زخمی است که
هیچگاه التیام نمییابد…
هر شب، چشم به در…
هر روز، چشم به آسمان…
آنها، با عکس فرزندانشان زندگی میکنند…
صدای خندهاش اگر رفته،
اما
بوی حضورش هنوز در خانه باقیست..
#نماهنگ #کلیپ
@defae_moghadas
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 حیرت دشمن در
کربلای ۵
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔹 در کانال ماهی دشمن با کمک کارشناسان غربی مستحکم ترین موانع را ایجاد کرده بود. از سنگرهای نونی شکل گرفته تا خاکریزهای بلندی که زمین را به شکل پنج ضلعی غیر قابل نفوذی بدل کرده بود. دشمن منطقه وسیعی را آب انداخته بود. منطقه سخت نونی شکل را هم توانستیم دور بزنیم و رزمندگان توانستند پشت سر موانع وارد شوند و ۳ لشکر ما توانست در یک شب، هم از منطقه آب گرفتگی و هم از کانال ماهی گیری عبور کنند و این برای عراقی ها غیر قابل تصور بود.
سرلشکر پاسدار قاسم سلیمانی که فرمانده وقت لشکر ۴۱ ثارالله بود، همان روزها در جمع رزمندگان جان برکف ما گفت: شکست خط از نظر عراقیها غیر ممکن بود اما یک اطمینان قلبی و الهی، نه اطمینان نظامی، وجود داشت که ما خواهیم توانست خط را بشکنیم.
طبق آماری که اطلاعات ما بعد از جنگ دادند ۵۰ هزار نفر عراقی در عملیات کربلای پنج کشته وزخمی شدند و ما هم بیش از پنج هزار شهید در عملیات کربلای پنج دادیم، عملیاتی که بیشترین شهید را برای ما داشت.
🔸 سرلشکر پاسدار رحیم صفوی
@defae_moghadas
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای مولای غریب…
سالهاست چشم به راهیم،
دلهایمان خسته از غربت و بیپناهی…
هر روز، دعایمان یکی است:
خدایا، ظهورش را نزدیک کن…
تا زمین دوباره بوی عدالت و آرامش بگیرد.
🔸 مداحی و مناجاتخوانی
سید حجت بحرالعلومی
«به نماز صبح و شبت سلام… و به نورِ در نسبَت سلام…و به خال کنج لبت سلام…»
#کلیپ
@defae_moghadas
جمعهتون بخیر 🌺
راستش رو بخواید، این روزا کانال ما شده اتوبان تهران–قم!
یه عده مثل تاکسی خطی هر روز میآن، یه عده مثل اتوبوس بیآرتی سریع خارج میشن،
یه عده هم قدیمیترن، مثل رانندههای کامیون که سالها تو جاده بودن، میایستن، چای میخورن و میگن: "ما یاد اون روزای پرخاطره میافتیم."
ما هم وسط این ترافیک، مثل پلیس راهور گیج و منگ، فقط دست تکون میدیم! 😅
هر چی بیشتر محتوا میکاریم، کمتر برداشت میکنیم؛
انگار داریم توی گلدون بی آب و خاک بذر میریزیم!
حق هم باید داد، بعضیا راه رو گم میکنن، میافتن تو کانال ما،
بعد میفهمن اشتباه پیچیدن، سریع دندهعقب میگیرن!
ولی خب، اهل دلها فرق دارن؛
اینا مثل رزمندههای قدیمی، پایهن، میایستن، میمونن، و اعتقادشون اینه که: "ما اینجا رو سنگر میدونیم!"
خلاصه کانال ما شده ترکیب جاده، پادگان و کافهچای؛
هر کی میآد یا میره، یا دل میذارن و میمونن و پایهن!»
ممنون از همه، و اونایی که به اشتباه هم شده یه سری بما میزنن و ...👋👋
سال ۱۳۶۱
در سن نوجوانی، در کنار فرمانده سرافراز، شهید حاج اسماعیل فرجوانی و معلم دلسوز مرحوم سراج.
این عکس مربوط به زمانی در نوجوانی است که تمام تلاش و علاقه من و بسیاری از هم سن و سالهایم رفتن به جبهه بود، اما بخاطر کم سن بودنمان، با مخالفت فرماندهان مواجه میشدیم، در اینجا برای خواهش و التماس برای اعزام به جبهه نزد حاج اسماعیل رفته بودم، شلوار نظامی، پیراهن خاکی و بلوز پشمی نظامی به تن کردم تا شاید با این ظاهر بتوان فرمانده را راضی کنم!
شهید فرجوانی، فرماندهی شجاع، مبتکر، سختکوش و در عین حال بسیار مهربان و دوست داشتنی بود، در اولین نگاه و برخورد، شیفته او میشدی و چنان در دلت جا میگرفت که حتی اکنون پس از سالهای زیادی که از شهادتش میگذرد، یاد او و لبخند زیبایش، دل بچههایی که با او همرزم بودند را میلرزاند.
جایگاهش در فردوس بلندمرتبه باد.
#شهید_اسماعیل_فرجوانی
#فرجوانی #گردان_کربلا #سردار_حاج_اسماعیل_فرجوانی
سید عباس امامزاده
#خاطرات_شما
@defae_moghadas