eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قطعه ای گران بها از مستند به یاد ماندنی «روایت فتح» که در این دنیای سخت، بهترین درس های زندگی را به ما می دهد. 🔸 با صدای آسمانی شهید آوینی @defae_moghadas 
823.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران شتاب کنید. گویند قافله ای در راه است که گنهکاران را درآن راهی نیست اما پشیمانان را می پذیرند. بعضی ها، ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا.  آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از اینکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار ... نه دوبار.... به تعداد شهدایمان شهید سید مرتضی آوینی @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ صبح عملیات، نزدیک ساعت ۱۱ بلند شدم تا گشتی بزنم و اطراف نیزارها را ببینم. رفتم لب پد. ناگهان در میان نیزارها شبح قایقی را دیدم؛ چند نفر در آن بودند. آرام آرام پیش می‌آمد و گاهی به چپ و راست می‌چرخید، انگار راه را گم کرده باشد. کمتر از دویست متر فاصله داشت. دور خودش می‌چرخید اما جلو نمی‌آمد. احتمال دادم در سیم‌خاردار گیر کرده باشد. جلوتر رفتم لب آب و آهسته، طوری که بشنوند، گفتم: «یک‌جا بایستید، تکان نخورید. مین هست، اگر حرکت کنید عمل می‌کند.» ایستادند. رفتم بچه‌های اطلاعات را خبر کردم. آنها با قایق رفتند و آوردندشان. وقتی رسیدند، دیدم چند نفر از بچه‌های میثم هستند که جا مانده بودند. ساعت ۱۱:۳۰ شب، سیدابوالفضل کاظمی آمد و گفت: «سید، بیا بریم، کاری دارم.» کمی آن طرف‌تر گفت: «یک چیزی هست که روم نمی‌شود بگویم. ما باید چند کیلومتر پیاده برویم، تو با این پا جا می‌مانی.» گفتم: «نه، می‌آیم. این همه راه آمده‌ام که با شما باشم.» گفت: «گفته باشم، خیلی راه است، شوخی نیست.» بعد برگشتیم کنار بچه‌ها. نیم ساعت بعد، پشت خاکریز جمع شدیم. ناگهان کسی آهسته صدایم زد: «آسیدابوالفضل...» داوود عابدی بود. گفتم: «چیه داوودجان؟» گفت: «دوست داری با چه ذکری برویم توی عراقی‌ها؟» گفتم: «هر چه شما دوست داری.» گفت: «شما ساداتی، ما را دست سادات نمی‌چرخانند. من دلم می‌خواهد بگویم حیدر.» گفتم: «یا علی.» نشست کنارم و گفت: «می‌خواهم دم آخری روضه‌ی مادرت زهرا را بخوانم.» نرم نرمک شروع کرد. یکی یکی بچه‌ها آمدند و دورمان نشستند: حسین عزیزی، اصغر کلاهدوز، عباس رضاپور، سعید طوقانی، محمود عطا، حاج همت علی... سیدابوالفضل شاکی شد و گفت: «بابا چه خبره؟ یواش‌تر، لو می‌رویم.» آخرش داوود خواند: اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا باز آیم به خدا گرچه نخواهند مرا شدم ای دوست، سگ قافله‌ی درگاهت به امیدی که به کوی تو رسانند مرا همه گریه کردیم. به دلم افتاد داوود رفتنی است. از چهره‌اش پیدا بود. نگاهش کردم؛ شانه‌اش را از جیب درآورد و ریشش را مرتب کرد. گفتم: «داوود، انگار ملاقاتی داری.» گفت: «امشب می‌خواهم حقم را بگیرم، سید!» دور و بر ساعت ۱۲، در سکوت کامل به ستون راه افتادیم. جایی اسدالله پازوکی را دیدیم؛ عراقی‌ها از پهلو گرفته بودند و بچه‌هایش با سرسختی مقاومت می‌کردند. تک‌وتوک تیر می‌خوردند و می‌افتادند. بچه‌ها می‌گفتند عراقی‌ها در کانال هستند و دوربین مادون قرمز دارند. عزیز رحیمی، پرچمدار گردان، و سیدابوالفضل کاظمی، معاونش، رأس ستون می‌رفتند و بچه‌ها پشت سرشان. من اوایل جلو بودم، اما کم‌کم پایم درد گرفت و عقب ماندم. آتش دشمن تند می‌شد و دلهره می‌آورد. به سمت خاکریز نعل اسبی می‌رفتیم. قرار بود عمار از بغل آب عمل کند، میثم از راست نعل اسبی و ابوذر از سمت چپ. صد متر جلوتر، عراق ستونی از تانک چیده بود. درد پایم آن‌قدر شدید شد که از گروهان سوم هم جا ماندم و رسیدم ته گردان. ستون دور می‌شد و من نفس‌نفس می‌زدم. لنگان ادامه دادم. جلوتر دیدم چند نفر حلقه زده‌اند. رفتم و دیدم سعید طوقانی افتاده؛ تیر دوشکا به شکمش خورده بود. زخمی بزرگ در پشتش دهان باز کرده و خون شرشر می‌ریخت. سعید درد می‌کشید و می‌گفت: «یا حسین، یا حسین...» نشستم، دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم: «سعیدجان، طوری نیست، الان بچه‌ها می‌برندت عقب.» دستم را گرفت و گفت: «یا حسین... دیدی ما نامرد نیستیم.» داشت شهید می‌شد. امدادگر آمد و گفت: «پاشو برادر، داره تمام می‌کنه.» یک بار دیگر دست بر سرش کشیدم و بلند شدم. لحظه‌ای به صورتش نگاه کردم؛ دیگر رمق نداشت. نفس آخر را کشید. با آن سن کم و چهره‌ی کودکانه‌اش، مثل یک مرد و پهلوان رفت. جلوتر دوباره بچه‌ها حلقه زده بودند. رفتم و دیدم داوود است. تیر دوشکا به شکمش خورده بود. چمباتمه زده، می‌لرزید و به قبضه‌ی آرپی‌جی تکیه داده بود. لباسش غرق خون بود. بچه‌ها گفتند: «داوود، ببین آسیدابوالفضل آمده.» سرش روی قبضه بود، نمی‌توانست بلند کند. فقط گفت: «یا علی... آسیدابوالفضل، دیدی مسافر شدم؟» گفتم: «سلام من را به مادرم فاطمه برسان، داوودجان.» چیزی زیر لب زمزمه کرد. نشستم کنارش، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سرم را نزدیک گوشش بردم. گفت: «سید، آنجا منتظرت هستم!» بغلش کردم و بوسیدمش. وقتی بلند شدم، آرام افتاد روی زمین و شهید شد. بچه‌ها رفتند. من آخرین نفری بودم که داوود غزلی را تنها گذاشتم و جلو رفتم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «یاد بانوی مظلوم، ماهِ پنهانِ کعبه عشق، که صبر و ایثارش همچون شعله‌ای جاودان در دل تاریخ می‌سوزد؛ بانویی که اشک‌های شب شهادتش، آسمان را به لرزه می‌آورد و هر آهِ سوگوار، فریادی حماسی در دفاع از ولایت می‌شود؛ گویی خون دلِ شیعه در این شب، پیمانی دوباره با حقیقت و مظلومیت می‌بندد. السلام علیکِ یا فاطمة الزهراء، یا بنت رسول‌الله، یا سیدة نساء العالمین.» 🥀 شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها را به ساحت منور امام عصر "عج" و همه عاشقان تسلیت عرض می کنیم ‌ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یالطیف از چهارراه خندق تا... بزرگراه همت یک خط پیوسته و بی فاصله است . از عبدالحسین برونسی تا... محمد مهدی طهرانچی از زین الدین و جزیره مجنون تا... لاذقیه و دمشق و حلب و زینبیه از ارتفاعات بازی دراز و سعید گلاببخش تا... صور و نبطیه و بعلبک و ضاحیه ازکوچه پس گوچه های خرمشهر و محمد جهان آرا تا.... سارایوو و سربرنیتسا و ... از سوسنگرد و هویزه و حسین علم الهدی تا.... خیابانهای نیجریه و شیخ زکزاکی ، بوی عطری ناب فضا را پر کرده است . یک تفکر یک نگاه و آن... تفکر مقاومت است ! آن روزی که پیر مراد ما بنیان بسیج را بنا نهاد .... کسی نمی‌دانست این شجره طیبه ، با چه سرعتی عالم‌گیر می‌شود بوی عطرش عالم را عطرآگین می‌کند. کسی نمی‌دانست از دل این شجره طیبه ، هزاران یل قهرمان رشد می‌کنند ، به کمال می‌رسند و .... معادلات بزرگان قریش را بهم می‌ریزند. کسی نمی‌دانست برای این شجره طیبه ، نیل شکافته می‌شود فرعون زمین گیر می‌شود غرب به استیصال می‌افتد و عزت و شکوه " مستضعفین " به رخ جهانیان کشیده می‌شود . کسی نمی‌دانست مولود این تفکر " نصرالله " می‌شود که هیمنه " مرکاوا " را در هم می‌کوبد و آن جرثومه فساد را با لگد از جنوب می‌راند... " سنوار " می‌شود ... کابوس شب و روز صهیونیست ها! آه تو چه کردی ای خمینی عزیز تو با یک ایده ناب با یک نگاه عمیق به تاریخ ، به آینده ، به جوهره امتی که گرد تو جمع آمده بودند ... موجی در پرورش انسان‌هایی در تراز قیام حجت ابن الحسن شکل دادی . " بسیج " امروز دیگر آن لشکر ۲۰ ملیونی سال تولدش نیست . امروز " بسیج " به پهناوری تمام سرزمین هایی است که توده های محروم در آنجا به استضعاف کشیده شده اند . از سیاه پوستان شاخ آفریقا تا.... سفیدپوستان بوسنی و اروپا و آمریکای لاتین و از پیشاور پاکستان و هند و افغانستان تا.... صدها آتشفشان خفته در گوشه گوشه عالم که ... به وقت خود فوران خواهند کرد . و این همه به یمن انفاس قدسی تو بود ای امام‌ . به پاس گرامی‌داشت تشکیل بسیج ۲۰ میلیونی و تقدیم به همه بسیجیان در همه جبهات جنگ‌ چه آنانی که مهمان خداشدند چه آنان که منتظرند . اصغر توتونچی @defae_moghadas
ای شهیدان گمنام...! شما را از دل خاک برمی‌کشند، همچون ستاره‌هایی که پس از سال‌ها، دوباره بر آسمان امت می‌درخشید. روز تشییع شما، هم‌زمان با سالروز شهادت مادری‌ست، که قبرش ناپیداست، و راز بی‌نشانی‌اش، چراغ راه شما شد. شما زهرایی شدید، بی‌نام و بی‌نشان، اما هر قطره خونتان، فریاد استقرار عدالت است در جهانی که پر است از کفر. امروز ، مادران چشم‌به‌راه، با دلی زهرایی، تابوت‌های شما را در آغوش می‌گیرند، و اشکشان، ادامه همان گریه‌های شبانه بر قبری بی‌نشان است. ای شهیدان، شما پیروان بانویی هستید، که بی‌نشانی‌اش، جاودانه‌ترین نشانه تاریخ شد... @defae_moghadas
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شب والفجر ۸، اروند چون هیولایی خشمگین پیش رویمان ایستاده بود، موج‌ها می‌غریدند، و دل‌ها می‌لرزید. اما رمز ما «یا فاطمه‌الزهرا» بود، ذکری که لرزش را به آرامش بدل کرد، و خوف را به ایمان. ما به یاد مادری قدم در آب گذاشتیم، که قبرش ناپیداست، و بی‌نشانی‌اش، چراغ راه همه گمنامان شد. شهیدان ما، بی‌نام و بی‌نشان، همچون زهرا، در دل تاریخ جاودانه شدند. و مادران چشم‌به‌راه، با اشک‌های زهرایی، تابوت‌های بی‌نام را در آغوش گرفتند، تا بگویند: گمنامی، آغاز جاودانگی است... @defae_moghadas
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهیدی که به اسم حضرت زهرا (س) حساس بود و با شنیدن اسمش گریه می‌کرد. شهید حاج عبداللّه رودکی @defae_moghadas