eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ قرار نبود آن موقع درگیر شویم؛ باید تا وسط جزیره می‌رفتیم تا به نقطه‌ی رهایی برسیم. از کنار یک نیمچه خاکریز گذشتم، جا ماندم و تنها شدم. جلو را که نگاه کردم، شبح آدم‌ها پیدا بود. آرام و دولا دولا پیش رفتم. نفسم بند آمده بود، اما نمی‌خواستم از ستون جا بمانم. سرانجام ستون بچه‌ها را پیدا کردم؛ پشت خاکریز نشسته بودند، ساکت و بی‌صدا. یکی صدایم زد: «بیا، با کمین عراقی‌ها فقط پنجاه متر فاصله داریم.» دیگران با دست اشاره کردند که ساکت باشد. نشستم، نفسی تازه کردم و آرام از کنار بچه‌ها گذشتم. هنوز به سرستون نرسیده بودم که ناگهان پنج ـ شش نفر از پشت خاکریز پایین آمدند و در تاریکی گم شدند. ترسیدیم؛ آب در گلویمان خشک شد. خودی بودند یا عراقی؟ نمی‌دانستیم. تاریکی شب خودش دلهره می‌آورد. گلنگدن کشیدیم، اما چون دستور تیر نداشتیم، شلیک نکردیم. هنوز هم در ذهنم هست: آن پنج ـ شش نفر چه کسانی بودند؟ حرکت کردیم. دولا دولا، آرام، با «بشین و پاشو» جلو رفتیم. به جایی رسیدیم که سمت چپمان خاکریزهای کوتاه و پشت سر هم بود. پشت یکی چند تانک چیده بودند. پنجاه متر فاصله داشتیم و عراقی‌ها را واضح می‌دیدیم. از بی‌سیم فهمیدیم گردان عمار زمین‌گیر شده، بی‌خبر از اینکه عمار در سمت دیگری مستقر بود. مسیرمان را تغییر دادیم و تانک‌ها را دور زدیم. اگر دستور می‌دادند، بهترین فرصت شکارشان بود؛ اما گفتند هدف تانک‌ها نیست، باید به آخرین حد خودی برسیم و جاپا بگیریم. نزدیک آخرین خاکریز پخش شدیم. یکی گفت: «برادر، ذکر خدا، صلوات. نماز صبح است.» هر کس هر طور توانست نمازش را خواند. فرصتی شد تا خودم را به سرستون برسانم. هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای شنی تانک آمد. لوله‌ی تانک از پشت خاکریز بالا آمد. همان‌جا چسبیدم به خاکریز. تانک سریع بالا آمد و گلوله‌ای مستقیم زد وسط ما. درگیری در بدترین جای ممکن شروع شد. تانک‌ها دورمان بودند، جلو می‌آمدند، بالا و پایین می‌رفتند و می‌زدند. سیدابوالفضل گفت: «بچه‌ها، بلند شید، بیایید پشت این خاکریز.» همین که بلند شدیم، دوشکا سرش را گرفت طرف ما و درویمان کرد. سیدابوالفضل و رمضانی سوراخ سوراخ شدند و افتادند. آن‌ها سپر ما شدند و ما ریختیم پشت خاکریز. زد و خورد شروع شد؛ تانک‌ها بودند و ما. تا ساعت ۹ یا ۱۰ صبح یک‌بند زدیم و خوردیم. تانک‌ها پنج‌تا پنج‌تا تلفات می‌گرفتند. ما هم با هر چه داشتیم می‌زدیم، اما مگر تمام می‌شدند؟ همان موقع دسته‌ای آرپی‌جی‌زن از گردان شهادت رسید. در یک دقیقه دو ـ سه تانک زدند و اوضاع کمی بهتر شد. روشنایی روز نشان داد که برای تانک‌هایشان سکو ساخته بودند تا راحت بالا بیایند و بزنند و برگردند. بین خاکریزها هر صد متر خالی گذاشته بودند تا ما را دور بزنند. یک قبضه آرپی‌جی پیدا کردم و شروع کردم به زدن. عزیز رحیمی تیر خورده بود و بی‌حال افتاده بود. گفت: «سید، بچه‌ها رو بکش پشت خاکریز.» قبضه را برداشتم، رفتم روی خاکریز و داد زدم: «بچه‌ها، مجروح و سالم، بکشید پشت خاکریز...» هنوز ماشه را نچکانده بودم که تیری به کتفم خورد. قبضه از دستم افتاد و خودم روی خاکریز افتادم. درد همه‌ی تنم را گرفت. چند دقیقه بی‌هوش ماندم. بعد بلند شدم، خواستم با دستمال یزدی زخم را ببندم، اما نتوانستم. دستمال را مچاله کردم و فشار دادم روی زخم. نصف بدنم بی‌حس شده بود. اطرافم پر از زخمی و شهید بود. یکی ناله می‌کرد: «جون ناموست، جون مادرت ما رو ببر...» چند نفر دوان دوان عقب رفتند. یک روحانی با عمامه‌ی مشکی افتاده بود. محمود عطایی تند تند از جنازه‌ها عکس می‌گرفت. زورم را جمع کردم و بلند شدم. همان موقع حاج آقا حسنی آمد، دستم را گرفت و گفت: «آقا سید، چی شده؟» داشتم توضیح می‌دادم که ناگهان گفت: «آخ، سوختم.» افتاد و درجا شهید شد. تیر از پشت به قلبش خورده بود. نتوانستم بگیرمش. تنه‌اش سنگین افتاد جلوی پایم. عقب رفتم. دوباره عزیز رحیمی را دیدم. گفت: «فقط بیست نفر نیرو برایمان مانده.» دستمال ابریشی‌ام را گرفت و زخمم را بست. گفت: «زخمی‌ها باید بروند عقب، شهدا بمانند برای بعد.» همان موقع دو حمل مجروح آمدند. محمود ژولیده و حاج همت علی هم رسیدند؛ خسته و خاک‌آلود. عزیز گفت: «سید، بیا کمک کن.» هر کس یک دست سالم داشت، سر برانکارد گرفت. من و حاج همت علی یک برانکارد، محمود ژولیده و دیگری برانکارد دیگر. به عقب راه افتادیم. نیمه‌سالم‌ها دنبالمان آمدند. در راه چند شهید دیدیم. حدود پانصد متر عقب‌تر یکی داد زد: «تانک‌ها... تانک‌ها دارن می‌آن...» ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یادمان جبهه بازی دراز با نوای حاج صادق آهنگران در یادمان شهدای بازی دراز زائران عشق را این جبهه گلچین می کند مقدم زوار را با لاله آزیین می کند @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 برگ ریزان چهارم آذر اندیمشک، ایستگاه قطار رزمندگان اسلام قلب زمین می لرزید و خورشید در لابه لای هجوم کرکسها پنهان بود . شهر سوار بر گهواره این سو و آن سو می دوید و با غرش هر جنگنده بر خود می لرزید و با اصابت هر راکد غبار از چشمان شهر به هوا بر می خواست . دیوارهای نمناک شهر پی در پی فرو می ریختند اما کُنارهای حاشیه خیابان همچون نمادهای استقامت، تکیه گاه و ستون پایداری می شدند . مردم می خوابیدند و بلند می شدند یکی فریاد کنان می افتاد و بر می خاست . سوت قطار با غرش دیوارهای شکسته صوتی گره خورده بود ، در میدان راه آهن ولوله ای برپا بود ، رزمندگان خاکی پوش راهی سرزمین نور می شدند تا قلب عارف مهربان جماران را خشنود سازند اما این هجوم بی امان ، امان نمی داد تا با ارابه ی آهنی قصد جبهه نمایند . ” قطار اندیمشک ” خود را روی ریل انداخته بود اما قدرت حرکت نداشت گویی این غول آهنی از ” پرنده آهنی ” شکست خورده است . اما پرده دوم روح بزرگ شهر بود که مردان با بصیرتی را در خود جای داده بود تا با زمزمه نور و سرود سبز ” آیه الکرسی” پای بر پایمردی بفشارند و در این معرکه دود و آتش ایستادگی کنند، هرچه تعداد کرکسها زیاد می شد صبوری و پایداری مردم نیز افزون می گشت . پس از ساعتی آسمان یکبار دیگر آرام گرفت اما چه آرام گرفتنی … کُنارهای شهر اجساد قطعه قطعه شهدا را بر شاخه های مهربان خود میهمان بودند و با خون بدن شهدا می گریستند و گریه درختان و خون شهدا ” سنگفرش اندیمشک ” را سرخ نمود . رژیم بعث در ششمین سال جنگ تحمیلی با هدف نابودی شهر اندیمشک به عنوان مهمترین حلقه اتصال جبهه‌های جنوب و میانی و نیز مرکز پشتیبانی خط نبرد از لحاظ نیرو و امکانات با دارا بودن راه ریلی و شوسه با ۵۴ فروند هواپیما این شهر را حدود یکساعت و چهل پنج دقیقه در روز سه شنبه چهارم آذر ماه سال ۱۳۶۵ بمباران نمود که مطابق اسناد این هجوم هوایی طولانی‌ترین بمباران هوایی دشمن بعثی به شمار می‌رود. در این واقعه دل‌خراش حدود ۳۰۰ نفر از هموطنان شهید وحدود ۷۰۰ نفر مجروح شدند. در تشییع گلها ، تابوت ها بر دستان شهر راهی بهشت زهرا شد . یک ، دو … هفتادو دو … تاریخ کربلا ‌بار دیگر تکرار شد . این تعداد شهید شهروندان ساکن اندیمشک بودند که بر پیشانی بند شهر نوشته بود شهدای طولانی‌ترین بمباران هوایی در هشت فصل عاشقی آن هم به عدد شهدای یاران عاشورای امام سرجدای کربلا… و این پیوند یاران حسینی با یاران خمینی هنوز هم ادامه دارد … ستاره یادشان پرفروغ باد . عباس اسلامی پور @defae_moghadas
🍂 بمباران وحشیانه اندیمشک در ۴ آذر ۱۳۶۵ @defae_moghadas